پدر جان هیچگاه نتوانستم چشم در چشمانت بگویم ، اما بگذار دلم را در نیش قلم ریزم و بگویم آنچه سالهاست در دل مانده و نگفته ام.

پدر یعنی چشمانی همیشه خسته و نگاهی از سر محبت و در عمق دلهره ، شب و روز و روز و شب همین بودن ؛ پدر یعنی مسئولیت و بار سنگین بر دوش داشتن یعنی عاشق بودن یعنی فداکاری و ایثار.

دغدغه همیشه در دل داشتن و آه های شبانه ؛ تنی همیشه رنجور و دلی همیشه آزرده اما غرق در تحمل تمام ناملایمات برای آرامش من و ما.

پدر یعنی هر آنچه داشتن را ، خواسته ها را ، علایق را ، آرزوها را ، آمال را به کناری نهادن و زندگی خود را تقسیم و بخش کردن و عاشق بودن آنگونه که تاریکی را روشنایی ، ضعف را قدرت ، روح را اسوه و زندگی را الگو بودن و سختی را راحتی کردن ، درد را لذت کردن ، نفرت را عشق کردن و شر را خیر کردن.

پدر یعنی هر آن کم آوردن را پشت به او دادن ؛ یعنی دلگرمی دائم.

اما پدر جان تا عشق نباشد هیچ نیست و تو نیز در زیر بار این دنیای دنی کمر خم خواهی کرد.

پدر تو همیشه برایم سایه سر هستی ، برایم کوهی که پشت به صلابت تو بر هر چیز و هر کس بتازم ؛ عشقم و افتخارم برای فخر فروختن بر هر مدعی و مغروری ، اسطوره ام ، اسوه ام و منی که می خواستم بشوم.

کم حرفی هایت را می بینم و خوب می دانم در عمق سکوتت و در ژرفای درونت فکر آینده ای را می پروری و من را درش ترسیم می کنی.

پدر جان خوب می دانم با دلی عاشق هر شر و بدی را به جان خریدی آنگونه که من در حصاری امن هیچگاه دنیا را ندیدم آنگونه که دنیا در برم چون باغی زیبا و همیشه سبز بود ؛ گو درون باغی و در حصاری شیشه ای بودم که نه شرر گرما ، نه سوز سرما ، نه نفیر تلخ باد ،  نه حشرات گزنده و نه حیوانات درنده را به من دسترس نبود و تنها زیبایی می دیدم و سبزی و طراوت و شادابی.

آری پدر تو همان حصاری که با وجودت و با تمام آنچه داشتی و با عشق سد راه هر نا ملایمتی شدی.

اما پدر جان زمان می گذرد و انگار پایانی برای ایستادن خویش نمی بیند و انتظار هیچ کس را نمی کشد و من آرام آرام در تو که روزی غایت من بودی برای شدن ، پیری و فرتوتی را می بینم ؛ در سیمایت دیگر آن توان را نمی بینم و در نگاهت آن اطمینان را.

پدر جانکاهتر اینکه حال که بزرگ شده ام خواستم از حصارت بیرون شوم و شاید فکر می کردم دنیا همانگونه است که در حصار امن تو می دیدم ؛ اما هجوم درد و رنج را دیدم و حال برایم سوال شده که چگونه آژین درد  و بلا شدی تا من و ما احساس دردی نکنیم؟ و پدر جان دنیای واقعی را می بینم که دیگر آن باغ زیبا و سر سبز نیست هم خزان دارد ، هم درد ، هم سرما ، هم گرما و هم درندگان و گزندگان.

آری پدر جان تنها عشق است که تو را چنین کرد ؛ هر چند شاید هیچگاه نتوانی و نخواهی آن را بر زبان آوری یا بنویسی و یا فریاد کنی(فریاد ، آری هیچگاه اگر هم بتوانی نمی کنی) تا باز خاطری از من مکدر نشود ، اما آن را در اعماق نگاه نافذت می بینم  و درک می کنم و حاشا که نیاز هم نیست بگویی.

پدر جان دنیایمان بسیار بی رحم است ، بی روح ، خشک و خشن چگونه آن را برتابیدی ؟ اصلا چرا برتابیدی؟

آری تنها عشق ، من تنها این را می دانم.

در نگاهت هنوز هم گرمی عشق را احساس می کنم ، گو اینکه ساعت ها در هجوم تابش خورشید مرداد بوده باشم ، روحم از عشق نگاهت گرم می شود آنچنان که کس را بر نمی شمرم و پشت به عظمت و گرمی نگاهت روربروی هر خطری قد علم می کنم که آری پدرم هست.

پدر جان هر جا و هر کار که کردم در خوشی و در سختی هر گاه به پشت سرم نگریستم تو بودی با دست هایی که آن را در پشت من گرفته بودی که اگر لغزیدم مرا دریابی ، نجاتم دهی و نگذاری زانو بر زمین نهم.

هر جا و هر مکان که افتادم دست هایت را زیر بغل هایم احساس کردم و در هر گریه ام لبخند گرم تو مرهمم شد ، گاه ترسیدم و تو شجاعتم دادی و گاه راه گم کردم که تو آن را نمایاندی ؛ گاه سختی به تنگم آورد و تو دلگرمی ام دادی.

پدر جان هنوز نگاه های نگرانت را به خاطر دارم که همیشه از دور به دنبال من در حرکت بود و دعای خیرت را.

اما پدر جان حقیقت این است که باید روزی از حصارت بیرون می رفتم و خود می دیدم دنیا را آنگونه که هست با دردهایش ، رنج هایش ، خوبی هایش ، بدی هایش ، سبزیها ، کویرها ، دشت ها ، دریاها ، کوه ها و حتی درندگانش.

باید با تمام سختی بپذیرم خود نیز مانند تو روزی حصار شوم و شاید اگر توانی بود عاشق.

تنم یخ می‌زند و بدنم چون تکه‌ای یخ سرد می شود، صدایم می گیرد ، عرق سردی بر بدنم می‌نشیند و درد زجر آوری مانند آتش بر جانم زبانه می‌کشد ، مغزم حتی نمی‌خواهد به این لحظه فکر کند و بر خودم لعنت می‌فرستم که مانند جغدی شوم حتی به خود اجازه ورود چنین فکری میدهم و نفرین ها را یکی پس از دیگری برخودم حواله می کنم.

بدنم می‌لرزد و پاهایم سست می‌شود و دلم آنچنان خالی و تهی که بی اراده بر زمین می‌نشینم و دوست دارم سر را در میان دست‌هایم گرفته ، تنها بگریم و فریاد بزنم ؛ آن لحظه که حتی فکر نبودنت را می کنم.

اما پدر جان دلم ضمان میدهد ؛ چون فقط اوست که می‌ماند و فقط اوست که نامیراست ، چه بخواهم و چه نخواهم تو هم روزی خواهی رفت و من هم دیگر کوهم ، پشتم و پناهم را از دست می دهم.

تصور آن روز برایم دردآور و سنگین است اما پدر جان باید بپذیریم که تو نیز روزی نخواهی بود و در آن روز من باید تن به تن و شانه به شانه کسی دیگر در این دنیا بگذرانم و چه خوب است آن کس واقعاً کس باشد که بتوانم هرآنچه دارم با او قسمت کنم و سهیم شوم حتی عشقم را.

پدر جان آری همه ما باید باور کنیم همه ما از حصار بیرون مانده ها که روزی تو نیز با تمام عظمت و محبتت نخواهی بود.

پدر جان بگذار مانند همیشه صدایت کنم و مانند همیشه بگویم بابا.

بابا باید روزی باورم شود که بزرگ شده ام و باید خود با دنیا بجنگم و دیگر خاطرت را بیشتر از این مکدر و غمین نکنم.

چه کنم اگر هنوز باورم نشده که بزرگ شده ام.

و چه کنم که هنوز باور نکرده اند بزرگ شده ایم و روزی ما از حصار خارج شدگان باید پشت به پشت هم بی تو و توها بجنگیم.

از خدا می خواهم تو را برایم نگه دارد و از این به بعد دیگر چهره غمین ات ، نگاه پر از دلهره ات ، و تن رنجور و خسته و دغدغه های پاک و عاشقانه ات را نبینم.


پدر ای قبله گاهم ، تویی همه نـگاهم **** پدر ای همه هســتی ، تـــویی تنها پناهم

تو ای راه و دلیلـم ، نــور شـب ذلیلم **** تو ای همه نگارم ، تـویی تنها سجده گاهم

تجلی عشق و مستی،استاد بی انتظارم **** ره مقصود پیــــموده ، نــشانی کوره راهم

ای که ز جان خریده ، آژیـن درد و بلا **** که من زی کنم عمری، راحت به منزلگاهم

ز هر سیل و آسیب ، و یا ز هر بلایــی **** توام هستی پـــدر جان ، تنها جـان پناهم

ز هر ره و زه هر کار وز هر نیت آشکار **** تو هستی ای پدر جان ، تنـها تکــیه گاهم

چو برون شدم ز حصار سایه ی امانت **** در کم شد آنگاه واقع ، ز دنیای جـانــکاهم

آن لحظه که برونم ز حصار رحمت تو **** هر جا که خوب نگرم ، همه در کمین گاهم

حیران گر گوید به زبان یا به بی زبانی **** توانم نیست خلقا ، گو زین درد جانکاهم


شعری که در من ....:

هَر چی حولَ مَم بیشتر بزانم  ***  پیم آشکار مَیو چنی نادانم

جنگ جهل و دانش کَتیسی گیانم***سر هستی چیه هویچ نمزانم

ار جن ، ار پری ، اگر انسانم *** پیم آشکار میو چنی نادانم

(کیومرث امیری)