ویرانه های کثیف لایق سنگسار.....
او را هرزه خواندند.
ویرانه های کثیف لایق سنگسار.....
او را هرزه خواندند.
ویرانه های کثیف لایق سنگسار.....
حرکت عقربه ها برایم سریعتر شده
حتی انها میدانند دارد تمام میشود و داریم میرسیم
از ترس میگویم
ترسی که جای خون را در رگهایم گرفته و هراسی که ذهنم را فاسد کرده
چشمهایم را که میبندم:بوی ان خانه و مزه ادمهایش چه تلخ و چه بیرحمانه مینماید
و ان کوچه... هنوز شبنم اشکهایم درختهای یاسش را خیس نگه داشته
بنظر سیراب نمی ایند حالا میفهمم تشنگی تنها دلیلشان برای دوست داشتنم بوده...
پارک همیشه شلوغ کنار جاده و فیلترهای مچاله شده صندلیهای رنگ پریده اش ماوایی برای
پاهای یخ زده ام و سینه ی تا ابد محزونم بودند
کمی پایینتر چند ساختمان که حالا تنگ و دلگیرتر جلوه میکنند خاطرات دو سال خامی
چند جوان را در ارشیوش نگه داشته هنوز هم به لطف توفیق اجباری هفته ای چند ساعت به
دیوارهایش دست میکشیمو یاد خاطرات گاه بی مزه مان جانی تازه میگیرد...
نبضم محکمتر میزند. میداند میخواهم به کجاهایش فکر کنم: زاگرس...
تصویری در ذهنم تداعی میشود:پوچ و تهی رو به روی هم ایستاده ایم
برای لحظاتی افکارم را بی معنی می پندارم
سازه ای معمولی پاشنه ی اشیل من شده و برای اوار کردنم نقشه میکشد
نمیداند دنیای من با او کلی فرق دارد. نمیداند زود دل میدهیم و زود دل میکنیم نمیداند عشق و تنفر
ما هر لحظه جایشان را عوض میکنند
فردا دیگر تابستان نیست
شاید امشب در تب ترس بسوزم اما زنده میمانم تا ثابت کنم عمق اضطراب بیهوده مان را
ثابت کنم نفرت را از بر شدم و رگهایم فقط خطوط سیاه روی تنم هستند و رسم روزگار
را از او بهتر بلد شدم
ثابت کنم قدمهایم دیگر روی پله ها نمیلرزد و سینه ام میزبان قلب گنجشکها نیست
فردا نه خبری از تابستان است و نه دیگر افتابی که امید را در دلم روشن کند
ابرهای قطور خاکستری را فرا خوانده ام تا صدای نعره هاشان خشمم را به رخت بکشد
و دست بر گردن هم بر اتش بچگی هایت بباریم
فردا دیگر تابستان نیست
من وتو عوض شدن را معنا بخشیدیم
شاید ترس از من دل بکند و باز ورق برگردد
شاید این حس کشنده بیشتر برایم فاش شود
فردا دیگر تابستان نیست
و قرار است امشب در اغوش ترس بیهوده ام ارام بگیرم...
هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!
خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،خدا در دستان مردی است که نابینایی رااز خیابان رد می کند ،
خدا در اتومبیل پسری است که
مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،
خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!! !!
خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیده ای ؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟
خدا همین جاست ، نه فقط در عربستان!
خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه فقط عربی را !
-----------------------------------
خدایا دوستت دارم
-ولادت حضرت معصومه گرامی باد.
-امروز یه فال حافظ گرفتم و حیفم اومد شعرشو نذارم رو وبلاگ...
-روز دختر به تمام دختران، که خلق شدند تا زیبایی ،نجابت، هنر و عشق خداوند را تصویر یافته در حضورشان تجلی دهند تبریک عرض می کنم.
------------------------------------------------------------------------------------
بـــــه مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بــیا کز چشم بیمارت هـــــزاران درد برچـــــینم
الا ای همنشین دل کـــــه یارانت برفـــت از یاد
مرا روزی مـــباد آن دم که بی یاد تو بنشیـــــنم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شـیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چـــــون گــل
بیار ای باد شبگیری نســـــیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شـــــاهد و ســـــــاقی
که سلطانی عالم را طفیل عشـــــــــق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوســـــت بگزینم
صـــــباح الخـیر زد بلـــــبل کجایی ساقیا برخـــیز
که غوغا میکــند در سر خیال خواب دوشـــــینم
شب رحلت هم از بـــــستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جـــــان دادن تو باشــــی شمع بالینم
حدیـــث آرزومندی که در این نامه ثبت افــــــــــتاد
هـمانا بـــــیغلط باشد که حـــــافظ داد تلقـــــینم
سرگرمی
از وقتی تو عاشق شدی
فهمیدم ؛
عشق هم مثل خیلی چیزاها ؛
سرگرمی بیش نیست
------------------------------------
کلامی دیگر.....
---------------------
لطفا گوسفند نباش...
فقر فرهنگی یعنی اینکه هرآنچه که جامعه اطرافت به تو القا می کنند
بدون تفکر و بررسی شرایط محیطی و فردی گوسفند وار بپذیری
----------------------------
به راستی بگو او کیست
شاید به دست گرگانی دریده شوم
که مرید شغالی عبرانی باشند.
شاید به دست ؛کثیف مردی
یا خبیث زنی؛ از تبار بغز و کین
مقتول شوم
شاید تابوتم را خودم حامل باشم از جنس غرور و تزویر
شاید هم بدون واسطه مسئول مرگم ؛شیطان باشد.
شاید....
فرقی نمی کند چون این بازی ها در لحظه مرگ جایی ندارد
فقط یکی میتواند گره از بندهای زبانت باز کند .
به راستی بگو او کیست؟
-----------------------------
بهار می آید شاید گاهی به یادت باشم، بیشتر به آنچه که می نگارم می اندیشم، به آهن ها، پلاستیک ها، کامپیوترم و گاهی به دستانم. خیلی قول داده ام و عمل نکردم احساس می کنم پیر شدم کاش از خودم به تو بیشتر از همه سهم می دادم، هر از گاهی می گویم کاش به جای دنبال این همه پول که می ریزمش به پاها... وقتم را با همان صخره هایی می گذراندم که یک بار تو آنها را دیدی، این را می دانم که از من گذشته ای، این پرپیداست. هنوز گاهی تا صبح در همان پارک قدم می زنم، با تمام نابه سامانی ها خوشحالم که هنوز طعم دودی که تو از آن سخن به میان آوردی را نچیشده ام لااقل این را می دانم که تو هم ازین بابت خوشحالی...
کدام راه بود که تو چه اش را ازمن پرسیدی، راستی فهمیدی؟اگر فهمیده ای به من هم بگو شاید بتوانم باآن تکه های پاره ایوان سفید، پلاستیکم را به شبرنگ تبدیل کنم.
همه می خواهند بشریت را عوض كنند، ولی دریغا كه هیچكس در این اندیشه نیست كه خود را عوض كند
صورت خورشید
محصور نمی شود
با اهانت
درخشش اش محدود نمی شود
او
دلیل روشنایست.
نور در آسمان
محدود نیست
اصلا محدود نیست.
و این کارها
بیشتر
تداوم ٍ ایام بیداریست
----------------------------------
وقتی خوانندگانی که در کشورمان مخاطب دارند(چه خاص و چه عام) و بعد از چندی به خطوط قرمز ما توهین می کنند. وقتی توهین هم برایمان عادی می شود وقتی خالی از انگیزه ایم برای دفاع ، برای حفاظت از ارزش هایمان.
چه انتظاری از دشمن دارید.
مثل معروفیست که در این باب به فهم مطلب کمک می کند
" حرمت امام زاده را اول متولی نگه می دارد."
حرمت اسلام و پیامبر اسلام را نگه نداشتیم که حرمت شکنی کردند
حال باز هم مثل همیشه برای جبران کم کاریهایمان
باید راهپیمایی کنیم.
به راستی این راهپیمایی ها و اعتراض ها بار گناه هان ما را کمتر میکند؟
-------------------------------
2 سال پیش بود که در همین ایام قرآن سوزی در آمریکا انجام شد.
سپتامبر یعنی فستیوال اسلام ستیزی و اسلام هراسی
و من، از این مانع بزرگترم...
چون یاد گرفتهام به عرف و به رسم و رسوماتش، فقط و فقط به اندازهی خودش احترام بگذارم چرا که عرف، یعنی هر کس و هر کسی پاکیزه نیست و هر کسی شایسته نیست و نیست مرا در این بایسته، هیچ نشانی...
از همه مهمتر... من خدا را دارم. تنها او برتر است و تنها اوست مرا حبیب و محبوب. یا خیر حبیب و محبوب...
--------------------
از مسجود
زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!
برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!
و این رنج است...
-----------------------------------------------
خدا دوستدار آشناست، عارف عاشق میخواهد نه مشتری بهشت.
"دکتر علی شریعتی"
آنها که میروند وطنفروش نیستند. آنهایی که میمانند عقب مانده نیستند. آنهایی که میروند، نمیروند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که میمانند، نماندهاند که دینشان را حفظ کنند.
همهی آنهایی که میروند سبز نیستند. همه ی آنهایی که میمانند پرچم به دست ندارند.
آنهایی که میروند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین میشوند. یک هفته مانده میگریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود.
|
وقتی از وضعیت زندگیت شکایت میکنی، مردمانی هستن که برای داشتن زندگی نزدیک به زندگی توهرکاری حاضرن بکنن وقتی از وضع غذات شکایت میکنی، انسان هایی هستن که از نداشتن تکه نانی میمیرند.پس از آنچه هستی شادمان باش و به خاطر آنچه داری شکرگذار. |
باور نـمی کنـم ..
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا
بـی نظـم چیـده باشـد !
بدبخت ملتی که تاریخ خود را نداند. تیره بخت تر از آن، ملتی که علاقه مند به دانستن تاریخ خود نباشد. شوربخت تر از همه، ملتی که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .
اميدوارم ما هم هميشه به ياد داشته باشيم...
1- نگفتی واسه چی زنگ زدی ؟
2- خبری شده ؟
3- خیر باشه .. طوری شده ؟
4- ممکنه دلیلتونو واسه تماس به من بگید ؟
5- دلیلتو واسه زنگ زدن به من نمی فهم !
پ.ن :
1. یه مدته وقتی دلم واسه دوستام تنگ میشه و بهشون زنگ می زنم ؛ جوابایی این چنینی میشنوم!
مشکل چیه ! نمی دونم !
2. چقد اینجا عوض شده ! در عین حال تغییر چندانی هم نکرده ! :)
3. پ.ن2 فقط یه نظر شخصی بود ! و دیگر هیچ !
سلام.
"آغوش شو
که
عریانی می کشد مرا...."
راست بازو پاک بازوامیر باش.
یه جایی بود که همه حرف دلم را می گفتند، کم نبودند، یک دنیا حرف بودند
جایی که حرفهاشان همه از جنس "من" بود
از جنس بغض و دشمنی نبود
جدل هامان شیرین و بحث هامان همه بحثی "گرم"
مثه اینجا نبود حرف هاشان جنگی" نرم"
نصیحت نداشتیم، کسی از "من" برتر و "من" از او برتر نبودم
همه درد داشتند اما بر لبشان لبخند
همه به پهنای دریا بزرگ بود دلهاشان اما، ساده می گفتند، ساده می فهماندند و کسی را به جرم نفهمیدن سرزنش نمی کردند
همه دردهاشان به هم نزدیک بود، دردشان از جنس "درد من" بود
جایی بود که من برایشان "درد" نبودم، مرا پذیرفتند با همان حرف ها، باهمان فکرها
آنجا جاییست که خدا را فهمیده اند، مثه اینجا "خدایی کردن" را نیاموخته اند
آنجا همه دلشان بوی حرف های خدا می دهد
پر از حس خدایند
مثه اینجا حرف هاشان پر از نیش نیست
آنجا کسی از خودش نمی گفت، همه همدیگر را جار می زدند
جایی بود که آدم هایش همه "آدم" بودند و خود را "همه دان" نمی دانستند
جنگ هامان شیرین تر از حرف هامان بود و کسی شمشیری برای از رو بستن نداشت
کسی با کسی موافق نبود اما کسی نمی پنداشت که من دشمن توام
آنجا به جرم رویاهامان نکوهش نمی شدیم
آنجا کسی به کسی توهینی نکرد
من برایشان همان "مرهم" بودم نه "درد بی درمان"
---------------------------------------------
همیشه سیاه پوش حرفهایتان خواهم ماند، همیشه نوازش تهمت های ... روی صورتم را حس خواهم کرد،
به آیینه های هم خش انداختیم، اما...
تو خود در این میان گمی! به چه مرا میخوانی؟ به راستی؟به درستی؟ پس چرا جای سیلی ات هنوز سرخ است؟ درستی این است؟
هنوز هم دلم میلرزد از های و هوی نیش دارتان، از حرفهای سردتان
هنوز میپندارم چه کردم که اینگونه سرم را به جرم حرف "دل" زیر گیوتین "خود خوب پنداری هایتان" بردید
راحت باشید خدا کاری با شما ندارد آتشش برای "من" سرخ است
به جرم "بی ریا" بودن سرمان فریاد میکشند، دنیا فانیست،کجا سیر میکنی؟
---------------------------------------------
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
---------------------------------------------
کاش همه به اندازه یک وجب راستی "انسان" بودیم...
اصولاً فردی که مورد انتقاد و بازخواست قرار می گیرد باید ویژگی هایی داشته باشد که بتواند با تعقل ، نظر طرف مقابل را بپذیرد ، بر روی آن بحث کند ، و پاسخ دهد. و حتی اگر کم کاری و ضعفی داشته باشد جرأت این را داشته باشد که از جامعه معذرت خواهی نماید ودر صدد رفع آن بر آید ، واین ویژگی ممکن نیست مگر با داشتن ظرفیت بالا و شرح صدر ، همان چیزی که پیامبر موسی (ع) برای روبرو شدن با انتقادها و سرزنش هایی که می دانست در کارش با آن مواجه خواهد شد از خداوند خواست: قال رب اشرح لی صدری و یسرلی امری(طه 21 و 22) پروردگارا سینه ام را گشاده گردان و کارم را برایم آسان کن.
یعنی از خدا خواست قدرت تحمل اورا زیاد کند و ظرفیت دل اورا برای تحمل آنچه بعداً در جریان عمل به یک مسئولیت سنگین با آن مواجه خواهد شد ، افزایش دهد.
- پس ما هم که می خواهیم کاری را متقبل شویم، بدانیم که حتماً در کارمان نقص هایی هست که مگر با تذکر متذکرین دلسوز نمی توانیم آنها را اصلاح کنیم.
- و دیگر ویژگی ای که باید یک فرد مسئول و انتقاد پذیرداشته باشد این است که سخنان طرف مقابل را خوب درک کند ، کمی با خودو وجدان خود کلنجار رود واگر پاسخی منطقی دارد ، ارائه دهد واگر واقعاً به این رسید که درکارش ضعف و کم کاری ، اگر چه غیر عمد، بوده است اگر شهامت این را ندارد که معذرت خواهی کند حتماً در صدد جبران آن بر آید.
به قول " گوته " شاعر بزرگ آلمانی :
برگها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند ...
اين مطلب را براي آن دسته از نویسنده هايي نوشتم كه اقدام به حذف تعدادي از نظرات دوستان كرده اند به دليل نداشتن روحيه انتقاد پذيري و مدعي هستند نظرشون رو به كسي تحميل نمي كنند .
پروفسور محمود حسابي:
پشت شیشه ی یک تاکسی
اینچنین نوشته بود.
"از چادر خاکی مادرمان ؛زهرا(س)
خجالت بکش"
----------------------------------------
خورده مطلب 2:
بنویسید
من ؛ تو ؛ ما زاگرسی ها
بخوانید
من ؛ من؛ من ؛ من ؛ راگرسی ها
نقدی بر کل کل های مخرب
-----------------------------------
خورده مطلب 3:
بردگی فکری یعنی اینکه
هر آنچه که می خوانی و یا می بینی
و یا میشنوی
بدون تحلیل و تفکر بر روی آن
بپذیریم و بر آن تعصب بورزیم
------------------------------------
خورده مطلب 4:
در استخری به عمق 2 متر
بیشتر از 2 متر نمی شود عمیق تر رفت
برای رفتن در اعماق بیشتر
نیاز به تعویض استخر است.
و نه مهارت شنای ما
بعضی آدم ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد سخت و ضخیم و بعضی جلد نازک، بعضی جلد سیمی و فنری هستند. بعضی اصلاً جلد ندارند. بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی. بعضی از آدم ها ترجمه شده اند.
بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی یا رونوشت آدم های دیگرند. بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.
بعضی از آدم ها عنوان و تیتر دارند، فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت، بعضی از آدم ها جیبی هستند و می شود آن ها را توی جیب گذاشت، بعضی از آدم ها را می توان در کیف مدرسه گذاشت.
بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.
بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی و معمّا دارند و بعضی از آدم ها فقط معلومات عمومی هستند.
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند. بعضی از آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی!
از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت. و با بعضی از آدم ها هیچ وقت تکلیف ما روشن نیست.
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن ها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.
بعضی از آدم ها قصّه هایی هستند که مخصوص نوجوانان نوشته می شوند و بعضی مخصوص بزرگسالان. بعضی از آدم هایی که مخصوص نوجوانان نوشته می شوند خیلی کودکانه و سطحی هستند...! (قيصر امين پور كتاب بي بال پريدن)
خودمون قضاوت كنيم كه ما جزء كدوم نوع هستيم ؟
منداله یک به باوکی وتی : بابا خودا کییه؟
بابای وتی خودا شوین و مه کانی نیه ، که سی نیه ، له هیچ شونیک دیاره نیه !
منداله که توزیک بیری کرده وه وتی :
تو بگو..؟ حقیقت چیست ..؟
آهای... کجایی عشق تا مرا دیوانه وار آشفته و پریشان کنی.
کجایی تا بی اختیار آمدنت را پای کوبی کنم تا که شهر وجودم را با آمدنت گل باران و چراغانی کنم.
سالهاست که فقط از تو شنیده ام ،اما دریغ که فقط شنیده ام .
انگار که عمریست با تو همزادم ،گویی که عاشقانه با تو رفیقم .
چه کوتاه بود حضورت برایم ،و چه بلند و بی نهایت است وجودت در تمام وجودم.
تو را صمیمانه عشق نام خواهم نهاد .
روزها و شب ها می گذرند و تو بیشتر در وجودم ماندگارتر خواهی شد .
آه ...که زندگی با آدمهایش چه زیباست و غمگین.
غمی که شاید بودنش مرا به آرامی نوازش می کند.
می گویند آدم ها وقتی تنها میشن اون وقته که تازه می فهمند ،ذات و وجودشان از چه لبریز و پر گشته و آنجاست که میدانند در حقیقت چه هستند و که خواهند بود.
به آینه می نگرم ،تا دریابم ذات زشت و زیبای تنهایی هایم را .
هر آنچه را که می خواهم بدانم و ببینم آینه به من خواهد گفت .
این رخسارزرد من است که در آینه پیداست ،نمی دانم این چه ایامی ست که رنگ از رخسارم پریده و کسی و چیزی مرا رنگ نیست .
سفر کردم تا شاید از یاد برم تو را ...اما انگار که توهم بودنت ،هر روز در من بیشتر ریشه می دواند .
نمی دانم چرا زبانم می ترسد و نمی خواهد آنچه را که باید به زبان آرد ،به زبان نمی آورد ؟
چرا عقل با صلاحش (منطق ) همیشه راه عشق را سد می کند و با خرد اندکش همیشه راه را بر او می بندد .
مگر جز تو هم ،کسی می تواند برایم همانند تو باشد .که این چنین عقل....
حال تو بگو..؟ چرا باید منطقی باشم ؟
ای کاش می شد زبانت همچون زبانم نمی ترسید و آنچه را که باید بگوید می گفت.
ناگفته ها کی باید گفته شوند تو بگو!؟
میدانم که می دانی ناگفته ها چه وقت باید گفته شوند، آیا دیگر وقتش نرسیده که بگویی ؟پس چرا نمی گویی ،چرا نمی گویی،چرا نمی گویی ؟؟؟
من میگویم در میان ازدحامتان ،هر چند اگر برایتان رسوایم .
اما تو چرا اصلا نمی گویی ؟نمی خندی ؟
شاید هم دیدن رسوایی من برایت لذت بخش است ،که این چنین باز هم نمی گویی.
بر روی صندلی چوبی اتاقم تکیه زده ام ،خود ومردمی را از پشت پنجره ایی می بینم که در گفتن از عشق ناتوانند و نمی توانند بگویند و انگاه عاجزانه شیک پوش مطلق ، مصلحت های منطق شده اند .
اگر شیک پوشی پس عاجزانه چرا ؟
از تو می پرسم که در میان این ازدحام شیک پوش منطقی ...آیا تنهایی ؟
تو در میان این شلوغی و ازدحام چه می خواهی ؟ چه می دانی ؟ و چه خواهی بود؟و آنگاه که با خود تنهای تنهایی چه ؟
تو در میان همه ،به دنبال چه می گردی ؟گویا که از خود گریزانی و می ترسی !
می ترسی اگر تنها شوی دستت برای خودت رو شود و چهره حقیقی خود را ببینی.
بخوای یا نخوای روزی تنها خواهی شد آنوقت است که تنهایی نقاب به ظاهر زیبایش را از چهره سوخته ات بر خواهد داشت و این بار در میان جمعیت و شلوغی شهر به وقت شبا هنگام باز هم تنهایی .
روزی خواهد رسید که دیگر از چهره های سوخته یکدیگر نمی گریزیم و آنوقت است که منه من ...من باشد و تو هم... تو باشی .
آنجاست که ناگفته ها می گویند ،بی آنکه پیر خردمند راه جوانی عشق را با نیزه حسادت سد کند.
عقل چون نمی تواند همانند عشق بی پروا و جوان باشد و چون بیچاره برایش این گونه خواسته اند همیشه بر جوانی عشق حسادت ورزیده.
تو بگو چند قرن است که این نادان شیک پوش و به خیال خود با سواد، در دانشگاه ها و مدارس تجربه آموخته و امروز با سخنوری هایش همانند فلج ها ،این جوان بی پروا را نه از روی دوستی و رفاقت بلکه از روی حسادت ، مشغول چرخ های ویلچر خود کرده است .
بگوکه چند قرن است که او را فریب داده و خواهد داد.؟
ای کاش می شد به عشق فهماند که عقل تو را با قیافه عجوزانه و ترحم بارش شیفته خود ساخته و این چنین همانند نوکران خانه به دوش جلیقه مستخدمی را به تنت کرده و هر جا که می خواهد تو را با خود خواهد برد.
حال تو بگو آیا عقلت زمین گیر و ویلچر نشین شده است یا عشق ؟و کدام یک نوکر خانه زاد دیگری ؟
شاید در تو نیز ،یک کدامشان همیشه دیگری را فریفته !!
عشق ،لبریز از شادی ست ،لبریز از محبت است ،اهل دروغ و نارو زدن نیست ،ساده است و دل رحم و مهربان .هر جا که باشد به همه خدمت می کند آن هم بی چشم داشت .
اما این عقل بی مروت و بی انصاف همیشه برای انجام کارهایش به خود مغرورانه بالیده و دستمزد کارش را همیشه اول از همه گرفته و برای خدشه دار نشدن غرورش همیشه از عشق سو استفاده کرده است . و بی رحمانه برای پیش مرگ شدن، اول از همه این ساده را به میدان های جنگ فرستاده است .
تو بگو ای سخنور امروز ،آیا تا به امروز،با خود بی پروا و شاد بوده ایی و راستگوو صادق؟ آیا تا به حال از خود پرسیده ایی که از خود چه می خواهی ...؟ که این چنین امروز با حسرت شیک پوش شده ایی و آنگاه به دنبال خود می گردی ؟
بهتر است با پاهای افلیجت بی خود سعی نکنی که بی پروا ،دویدن آغاز کنی .
بهتر آن نیست که تو از خود حسودت بگویی و من هم از خود من .
من جاودانه با تو هم که شده ، جوان خواهم ماند و تو همچنان قرن های قرن ،این چنین مغرورانه بر روی درخت دانشت همانند جغدان پیر با چشم های درشتت ،در حسرت داشتن اکسیر جوانی خواهی ماند .
و من شاید سادگی را از یاد برم و همانند تو سنگ دلی باشم امروز.تا برایت آنی باشم که تو می خواهی نه خود من.!!
تا به خود مغرور باشم و مفتخر... که من نیزعاقلی هستم عاشق .اما افسوس....
فکر کنید چرا نمی خواهیم با حقیقت های زندگی هامون روبرو بشیم .
چون فقط دوست نداریم حقیقت رو بدانیم ،دوست داریم همیشه ما رو گول بزنند .
اینه اون حقیقتی که می خواهیم بدانیم ، که چرا با وجود اینکه عاقلیم ، ولی باز هم همیشه فریب خورده ایم.
آیا عقل و یا عشق همونه که سال هاست ازشون شنیدیم، که امروز این چنین خسمانه و کینه توزانه آنها را به جان هم انداختیم ،یا حقیقت چیزی دیگری ست .؟
دانستن حقیقت همیشه به قیمت جان انسانها تمام شده اما آیا حاضری جانت را فدا کنی ؟
یا می خواهی که باز هم فریبت دهند تا به خود افتخار کنی که فقط زند ه ایی و عاقل ؟
از تو می پرسم ،ای که همه چیز می دانی جز حقیقت ،حقیقت چیست ..؟تو بگو..؟
خداوندا غرورم را بشکن تا به خود ببالم که من بنده ات خواهم بود وفقط وفقط تو پروردگارم.
حقیقت هر کس در نا گفته هایش نهفته شده ودر تنهایی هایش پنهان .
پس هر چه سریعتر تنها شو هر چه زودتر به آینه بنگر و با حقایق خود روبرو شو هر چند اگر حقیقت وجودت برایت وحشتناک و ترسناک و زشت است .هرگز به زمان اجازه نده تو را با حقیقت های زندگی ات آشنا کند بلکه قبل از آن خود به استقبال حقیقت ها و واقعیات زندگی ات برو و به کسی اجازه نده تو را فریب دهد . کافی ست خودت باشی.
حال آیا حقیقت عشق اینه که در دخمه ها و ویرانه ها این چنین فقیرانه به دنبالش می گردیم .
یا اینکه برای عاشق شدنمان همانند دزدان زبردست ،پنهانی عاشق می شویم که مبادا حسودان روزگار برای عشق ما کمین کرده باشند و بخواهند دستان عشق ما را از ما جدا کنند .
می دانم چرا آنان حسادت می ورزند ،چون نمی توانند همانند تو عاشق باشند و همیشه عشق را در ویرانه ها تجربه کرده اند و به آزادی عشق تو حسادت ورزیده اند .
اما نمی دانم آیا باید به تو حق داد که همانند دزدان ماهر، عشق بورزی وهمانند حسودان باشی و آنگاه عشقت را در دخمه ها و ویرانه ها دریابی و برای آنکه با او بمانی فقط با او ویرانه نشین شده باشی یا نه....!
حقیقت من و تو هم همین شده که باید حرف هامون رو توی وبلاگ ها و نوشته هامون پیدا کرد.
به نظرتون این وبلاگ شبیه همون دخمه نیست .افسوس که توی این چنین وبلاگ هایی حرف برای گفتن زیاده ولی وقتی آدمها از این محیط مجازی بیرون می آیند و دست از توهماتشون بر می دارند و به هم می رسند چیزی برای گفتن به هم دیگه ندارند و مثل غریبه ها دوباره پشت نقاب های تنهایی هاشون خودشون رو پنهان می کنند .
نمی دانم حقیقت تو چیست آیا آنی ست که فقط می خوانم ؟
یا آنی خواهد بود که هر روز می بینم ؟
آه.... طرقه که چقدر از تو دورم.
تا کی باید با این وبلاگ ها و نوشته ها خودمون رو فریب بدیم. این طوری فقط برای روزهای کوتاهی می تونیم خودمون رو دل خوش کنیم ولی خیلی زود از اون چیزی که هستیم خسته میشیم .
مگه میشه کسی از حرف های خودش هم خسته شده باشه .ببینم تو خسته نشدی از چیزهایی که تا به امروز گفتی و شنیدی؟
ولی این رو بدونید که عشق هرگز خسته نخواهد شد پس باید رفت و آزادانه به دنبالش گشت .
اگه از اون چیزی که هستی خسته شدی بدون داری به عشق نزدیک میشی .امیدوارم همیشه و هر چه زودتر با واقعیت ها و حقیقت های زندگیتان روبرو بشید، حداقلش اینجوری می دونید از خودتون چی می خواید و می دونید کی هستید و شما هم برای من دعا کنید تا بتونم با توهماتی که منو از واقعیات و حقیقت های زندگیم دور میکنه بجنگم .
موفق باشید .یا علی.
در تمام این سالها حجاب برای من در کوچه و خیابان، در روز و شب، در تهران و شهرستان مصونیت نشد. احساس می کنم محدودیتی را به نام مصونیت بر تن من کردند و من در سرما و گرما تحملش کردم بدون اینکه ذره ای احساس امنیت کنم.
امنیت چیزی نبود که بتوانند آن را با لباس من در جامعه ایجاد کنند
حجاب چیزی جز محدودیت نبود، امنیت را باید در جای دیگری جست و جو می کردند.
------------------------------------------------
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!
دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی،
تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم
تو همان مردی یا زنی هستی که خسته از احوالات اطرافش به فکر اصلاح اموری سطحی ست.
تو همان رقاصه ای هستی که برای فرار از خود ؛ قرار را از چشمان اطرافیانش می گیرد..
تو همان هستی که نیستی ؛ ولی اصرار بر بودنش داری.
تو همان منفور ؛ محبوبی هستی که ؛ بزرگی را در کوچکی افکار اطرافش می بیند.
تو همان ...
......
آنقدر در فکر اصلاح امور اطرافیانش بود که
خواب ماند
و از نمازش جا ماند.
-----------------------------------------
پی نوشت:
این پست هیچ مخاطبی ندارد!!!!!