وقتي تو ازسر آن كوچه شيبدار پرواز كردي
بقچه كودكي ام را بغلم زدند
ومن از آن كوچه شيبدار سرازير زندگي شدم
نفهميدم كه چطور شد..
وسرشيب آن كوچه چقدر زمين خوردم
وچقدر كودك بودم كه فقط گاهي به دنبالت ميگشتم

مرگ
برادر 
خوبِ هميشگي من
بيا ببين كه چه وحشيانه همديگر را دريده اند و تنها نفس ميكشند
دم... بازدم...

دشت خالي و من نشسته ام روبه روي امواج دريا
دريا طوفانيست 
نميدانم چرا در هواي طوفاني يادت افتاده ام ؟بد كرده ام؟
وقتي خالي ميشم تو ميايي، رخنه ميكني، هجوم ميبري 
ومن در آغوش گرمت به خواب ميروم
چه خوابي
فقط نميدانم چرا وقتي بيدار ميشوم چشمانم ميسوزد 
و به زور لحاف را كنار ميزنم.