نوروز برابر با یکم فروردین ماه (روزشمار خورشیدی)، جشن آغاز سال و یکی از کهن‌ترین جشن‌های به جا مانده از دوران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان است و هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن می‌گیرند. امروزه زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب می‌شود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.

بنا به پیشنهاد جمهوری آذربایجان، مجمع عمومی سازمان ملل در نشست ۴ اسفند ۱۳۸۸ (۲۳ فوریه ۲۰۱۰) ۲۱ ماه مارس را به‌عنوان روز جهانی عید نوروز، با ریشهٔ ایرانی به‌رسمیت شناخت و آن را در تقویم خود جای داد. در متن به تصویب رسیده در مجمع عمومی سازمان ملل، نوروز، جشنی با ریشه ایرانی که قدمتی بیش از ۳ هزار سال دارد و امروزه بیش از ۳۰۰ میلیون نفر آن را جشن می‌گیرند توصیف شده‌است.

پیش از آن در تاریخ ۸ مهر ۱۳۸۸ خورشیدی، نوروز توسط سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد، به عنوان میراث غیر ملموس جهانی، به ثبت جهانی رسیده‌بود. در ۷ فروردین ۱۳۸۹ نخستین دورهٔ جشن جهانی نوروز در تهران برگزار شد و این شهر به عنوان «دبیرخانهٔ نوروز» شناخته شد.

منبع : ویکیپدیا

دو قدم مانده به خندیدن برگ
یک نفس مانده به ذوق گل سرخ
چشم در چشم بهاری دیگر
تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان
یک سبد عاطفه دارم
همه ارزانی تان . ..

نوروز بر شما مبارک

 

شاد باش چهارشنبه سوري

پاس دارم آتش جاويد را

يادگار فكرت جمشيد را

چندروزي مانده بودش تابه عيد

آمدآتش در چنين روزي پديد

بهر او آتشگهي آراستند

از پليدي و سياهي كاستند

پس از آن هر روز در روزي چنين

جشن سوري بوده در ايران زمين

تا كه آتش را پرستاري كنيم

از اهورا طلب ياري كنيم

تا كه پاك از رخ نمايد رنگ زرد

تابپاشدبر رخ ما سرخ گرد


تکلیف

از همه دوستانی که تکلیف رو دنبال کردن به خاطر این همه تاخیر عذر خواهی میکنم

آن شب ایران بانو به زحمت توانست  سیاوش را به چادر ببرد و در بستر بیماری بخواباند .

عرق سردی بر جان سیاوش افتاده بود و در خواب مدام زیر لب با خود حرف میزد و در میان حرف هایش سردار را صدا می زد ،مادر نیز نگران حال سیاوش بود و به همین خاطر تا صبح بر بالین سیاوش پرستاری کرد و مراقبش بود .در آن لحظات صدای سوز سرمای بیرون از سیاه چادر را می شد به راحتی شنید ،گویی که سرما به سیاه چادر های ایل و خانه سردار نفوذ کرده بود .

مردم ایل آن شب حال و هوای دیگری داشتند، و طولی نکشید که هر یک به خواب رفتند ،اما ایران بانو تا صبح بر بالین سیاوش بیدار ماند ومراقبش بود .هر لحظه طلوع آفتاب نزدیک می شد و ایران بانو باید برای رفتن به جنگل خودرا آماده می کرد .

او بعد از خواندن نماز صبح به همراه مردم ایل برای آوردن پیکر مرد شهیدش راهی جنگل شد و بعد از چند ساعتی جستجو و گشتن، بلاخره پیکر سردار را در کنار شیرهای سنگی کنار دره یافتند که تفنگ به دست در حالی که بر تخت سنگی تکیه داده بود و تمام جامه و لباس هایش پاره شده بود پیدا کردند .

همین که ایران بانو با پیکر ایستاده سردار مواجه شد اشک در گوشه چشمانش حلقه بست. او به راستی بر وجود چنین مردی افتخار می کرد .

آن روز بدون آنکه کسی اشک های ایران بانو را ببیند به سمت سیاه چادرهای ایل بازگشتند و سردار را طی مراسمی در حضور مردم به خاک سپردند و بر روی قبرش شیری سنگی نهادند تا مظهر دلیری ها و جوانمردی های سردار را همیشه بر قبرش ببینند و او را هرگز فراموش نکنند ،و تفنگش را با امیدهای فراوان در گوشه اتاقش نهادند تا شاید روزی دوباره شاهد شنیدن صدایش باشند .

در این مدت گندم به همراه مادر بر بالین سیاوش همچو شمع آب می شدند و می سوختند ،انگار که سیاوش هنوز نبود پدر را باور نکرده بود ،هفته ها و ماه ها بود که حتی با کسی حرفی نزده بود و ساعت ها بدون آنکه چیزی بگوید با چشمانش به تفنگ گوشه اتاق خیره میشد و به یاد سردار اشک از گوشه چشمانش سرازیر می شد .

گندم طاغت دیدن گریه های سیاوش را نداشت و هر وقت او را این طور می دید، تاب نمی آورد و دوان دوان به سوی مزار پدرش می رفت و ساعت ها آنجا می نشست و با پدر درد دل می کرد .

پدر جان مگر تو نگفتی که همیشه مراقب من و سیاوش خواهی بود ،حال تو رفته ایی و سیاوش هم دیگر مرا به جنگل نمی برد انگار که دلش از همه گرفته و با همه قهر است و با هیچ کس حرف نمی زند ،پدر جان نمی توانم ببینم سیاوش که بعد از مادر تنها پشتوانه من است این طور غمگین و دل شکسته شده .

از تو می خواهم برایش دعا کنی تا بتواند دوریت را طاغت بیاورد .از تو می خواهم تا از خدا برایش بخواهی تا توان دوباره ایی به بازوانش بدهد تا بتواند پاسداری همچون تو برای مردم ایل و جنگل باشد پدر جان هر چه باشد تو از همه ی ما به خدانزدیک تری .مدتهاست که چشمانم از دیدن شبنم های سحرگاهی محروم مانده ،خیلی وقت است که دلم برای دیدن درختان جنگل و گل های نرگس دشت یک ذره شده ،خدایا سیاوش را یاری کن .

آن وقت بعد از یک دل سیر با پدر گفتن و اشک ریختن سبک می شد و به خانه بازمی گشت .

روزها و ماه ها گذشتند و دوباره فصل روئیدن گل های گندم فرا رسیده بود. در این مدت سیاوش بر روی پاهایش ایستاده بود و هر روز توان بیشتری را در بازوانش احساس می کرد انگار که درد دل های گندم با پدر جواب داده بود .

ایران بانو نیز در این مدت هر روز درس های فراموش شده سردار را دوباره برای سیاوش باز خوانی می کرد تا مبادا بیماری اش باعث شده باشد که وظیفه و تکلیفش را از یاد برده باشد .

گندم نیز همیشه رفتن سیاوش به جنگل را روز شماری می کرد و امید داشت تا دوباره به همراه او راهی جنگل شود و بتواند به او تکیه کند .

بلاخره روز رفتن سیاوش به جنگل فرارسیده بود او تفنگ پدر را به دوش می اندازد و سحرگاه یکی از روزهای آن ایام  و بعد از خواندن نماز صبح با بدرقه ایران بانو و دیدن خنده های گندم راهی جنگل می شود .

او در مسیر جنگل زیر آسمانی قدم می نهد که خورشید تابانش از پشت ابرها بیرون آمده بود و بر دره ها و کوه ها می تابید .

او در این مسیر آخرین حرف ها و درس های پدر را به خاطر می آورد که به او گفته بود :

اگر شب قبل از رفتن به جنگل نیت کنی که فردا صبح از خواب بیدار شوی تا بتوانی فقط شبنم های زلال روی برگ درختان را ببینی ،مطمئنا بدان که همان شب ، نه بارانی باریده و نه شبنمی وجود دارد که بدرخشد و ممکن است بدون آنکه شبنم ها را ببینی با دستان خالی به خانه باز گردی ، ولی اگر نیت کنی که تکلیف و وظیفه تو دیدن شبنم ها نیست بلکه مراقبت از درختان تکلیف تو خواهد بود و سختی هر روز رفتن به جنگل را به جان دل خریده باشی آن وقت در راهی که تجربه خواهی کرد ناخودآگاه و بدون آنکه متوجه شوی یکدفعه شبنم ها را با چشمانت خواهی دید .یادت باشد که برای دیدن زلالی و زیبایی شبنم ها باید راه سختی را طی کرده باشی و دیدن آنها به وسیله چشمانت به آن راحتی هم که فکر می کنی نخواهد بود .

پس برای دیدن آنها به جنگل برو و مراقب درختان باش ، آن وقت است که از دیدن آنچه خواهی دید لذت خواهی برد.و هرگز فراموش نکن که همیشه تفنگ به دست ، پاسدار جنگل و خنده بر لب های مردم ایل ،مادر و گندم خواهی بود و دغدغه ایی جز انجام تکلیفت به هر اندازه که از خود خواسته ایی و از تو خواسته اند نداشته باشی .نه کمتر و نه بیشتر.

و در آخر به فرزندت بیاموز که او نیز همانند تو باشد ، همان طور که ما همانند پدرانمان بودیم .

((تقدیم به سیاوش که یادگاریست از سید سردار ))....یا علی.   

 

 

  

آخرین برگ سفرنامه ی باران....

خطوط قرمز من ایده آل های من است

به خاطر لجبازی های کودکانه 

از آنها عبور نخواهم کرد

اینجا هوا تنگ است

--------------

آخرین برگ سفرنامه ی باران این بود 

که زمین چرکین بود

---------

مدیر لطفا نویسنده ی به نام صابر  را پاک کنید


              LET YOURSELF GO

عادی شدن ها

قصه قصه پر غصه ای است، قصه جدایی ها، قصه دوست داشتن ها در عین تنفرها، قصه دردها ، قصه این دنیا.

قصه سلام های بی بهانه و عاشقانه، قصه سلام های با محبت و زیبا، قصه خوش آمدهای بی مهابا و در آخر قصه خداحافظی های با بهانه و دل تنگی های.....

عده ای ایستاده بودند و منتظر. روی سر آنها سایبانی بود که به دیواره آن پوسترهای تبلیغاتی چسبیده بود، هدف پوسترها جذب مخاطب بود و نگه داشتن آنها برای دیدن کالایی و شاید تاملی و نهایتا خریدی. چند نفر با هم صحبت می کردند، چند نفر سر در لاک به اندیشه ای مبهم و بی انتها مشغول بودند و عده ای هم شاید سوت می زدند و بیخیال دنیا و ما فیها، چند نفر بیقرار منتظر آمدن او بودند.

چند نفر تند تند چشم به ابتدای کوچه ای در نزدیکی خود داشتند انگار منتظر کسی بودند کمی بیقرار، کمی لرزان......معلوم بود با این پاپا کردن ها منتظر کسی هستند شاید معشوقه شان.

یکی در این تفکر فرو رفته بود که چگونه بی پولی خود را درمان کند و دیگری در فکر چگونه حفظ پول های پارو نشده اش؛ عده ای سهمی از سایه بان برده بودند و آسوده خلیده در گوشه ای از آن، عده ای در ستیغ آفتاب نوازش رقصان حرم گرمای خورشید را مشق می کردند؛ صف دراز شده بود دراز دراز، لحظه به لحظه بر درازی آن افزوده میشد، و لحظه به لحظه به آدم های در آن و لحظه به لحظه بر فکرها و دلمشغولی ها و مشغله های آدم های آن.

اتوبوس از راه رسید و آرام آرام همه سوار شدند و عده ای ماندند تا اتوبوس قسمت آنها نیز بیاید، عده ای مسیرشان متفاوت بود و عده ای جایی برای رفتن در اتوبوس پیدا نکردند و عده ای همانگونه در افکار خود گمشده بودند و اتوبوس را ندید.

عده ای فهمیدند اصلا نباید در اینجا می ایستادند و عده ای از صف برجای ماندند و غم نرفتن تمام پیکره روحشان را بلعیدن گرفت.

 

آری دنیایمان چه شبیه ایستگاه بزرگی شده و ما چه بیقرار منتظر اتوبوس بعدی قسمتمان هستیم، دوستی هایمان چه اتوبوسی شده و افکارمان چه وهم انگیز و تودرتو، لحظه ای سلامی و آخر بی خداحافظی وسلامی، بیقراری های دیدن سر کوچه ای و فراموشی های سریع.

بودن در نبودن و غوطه در تناقض و ترسان و لرزان از نگاه ها، چه وهم انگیز است بودن و چه وهم انگیزتر خوب بودن؛ می ترسم روزی ببینم حیران هم بی آنکه من نوشته باشم پیام خداحافظی اش را نوشته باشد و حیرانم کند بیش از آنکه هستم.

چه سخت است نوشتن جایی که بوی کسی می دهد و نمی دهد.

دیگر برایمان عادی شده خداحافظی ها، دیگر برایمان عادی شده دل بیقراری ها، دیگر عادی شده تنهایی گریه کردن ها، دیگر عادی شده فهمیده نشدن ها، دیگر عادی شده تائید شدن های بی ثمرمان، دیگر عادی شده به به شنیدن های بی ممرمان، دیگر عادی شده سلام های بی تفکر و شروع های بی پایان، دیگر عادی شده رنجاندن ها، دیگر عادی شده پا روی بلورها گذاشتن ها، دیگر عادی شده حرمت شکستن ها، دیگر برایمان عادی شده همه ی عادی شدن ها.

دیگر.....

دیگر برایمان عادی شده ترک کردن ها، دیگر برایمان عادی شده کفش عوض کردن ها و مثل کفش دوست عوض کردن ها،  دیگر عادی شده دوستی ها و سخیف شدن هایشان، دیگر عادی شده نادوستی ها را دوستی گفتن ها، دیگر عادی شده تناقض ها، دیگر عادی شده شعر را حتما شعور فرض کردن ها، دیگر عادی شده وعظ کردن ها و خطبه گفتن ها برایمان بی استدلال ها، دیگر عادی شده تنهایی درد کشیدن ها، دیگر عادی شده.....

دیگر عادی شده عادت ها، دیگر عادی شده ترک نکردن عادت ها، دیگر عادی شده فراموش کردن ها، دیگر عادی شده لجن مال کردن ها، دیگر عادی شده ادعا داشتن ها، دیگر عادی شده فقط خودمان دیدن ها، دیگر عادی شده انسان در بند امروز بودن ها.

آخ که چه دل پردردی دارم برای نوشتن دیگر عادی شده، ولی نه دوست داشتم اینجا بنویسم و نه دوست دارم اما دیگر عادی شده روی حرفهایم پا گذاشتن ها.

اینجا دیگر برایم بویی نمی دهد شاید شامه ام بوی نمی شنود و یا شاید در پی عادی شدن ها دیگر عادی شده بوها.

اینجا خاطره خوبی نداشتن ها برایم عادی شده، اینجا دیگر ایستگاه اتوبوس شده، لحظه ای بودن و لحظه ای سلامی و نگاهی و گوشه چشمی و لحظه ی بعد نبودن و آنچنان که گو از ازل نبودن ها عادی شده، راستی آن تکه گوشت بی مصرف پر دردسر را دیگر در طاقچه دل گذاشتن ها عادی شده.

دیگر عادی شده لاف زدن ها و دیگر عادی شده خلاف ادعا نرد انداختن ها.

راستی دیگر عادی شده خداحافظی ها، چه دنیای عجیبی شده این دنیای عادی شدن ها.

کی می خواهیم بفهمیم که گاهی حرفمان دلی را می رنجاند و کی می خواهیم بفهمیم کمی محبت حلال هر مشکلی می تواند شدن، کی می خواهیم بفهمیم عشق و دوستی دو طرف دارد و تحمل بنیاد آن است.کی می خواهیم بفهمیم کمی صبر، کمی عشق، کمی دوستی، کمی صلح چاره ای کار است.

چرا دنیایمان مثل چینی هاش شکسته قوری شده که از بد روزگار هیچ چینی بند زنی را توان و تاب بند زدنش ندارد.وای به حال ما چه آینده بد و سیاه خواهیم داشت که نمی توانیم خودمان را تحمل کنیم، مایی که هم نسل هستیم و وای به حال نسل آینده ای که ما می خواهیم تحملش کنیم.وای به حال زندگیهایمان که هر لحظه مثل بند تسبیحی آنی از هم می پاشد.به این بهانه که نمی فهمیم، نمی بینیم، نمی خواهیم، نمی دانیم ونمی های دیگر بی آنکه آنی تفکر کنیم آیا حتی دو اثر انگشت مانند هم آفریده شده؟

 

دل می خواهد بنویسم به اندازه آن همه روزی که در این خداحافظی کده عادی شده ها، ننوشته ام، اما می دانم مثل همیشه این هم عادی می شود.....


پ.ن:

1- کاش روزی همه نویسنده ها را همینجا با هم می دیدم.

2- کاش روزی اگر حیرانی هم نبود تنها مرگ  بود که او را جدا کرده بود نه خداحافظی ها.

3-کاش آن اندازه قلمم سحر می داشت که هر دشمنی و دل تنگی و دلگیری را رفع می کرد و همه را به همینجا می کشاند.

4- کاش من وجه المسالحه صلح همه میشدم و گوشتم نذر قربانی دوستی  همه میشد، اما همه شاد از داشتن لقمه ای بی جنگ می آرمیدند.

5- کاش روزی اینجا قلم نزده بودم.

6-راستی مزنه دوستی های اتوبوسی و عشق های چندماهه چند شده گویا امروز دلار تغییر قیمت داده؟

 

 

 

 

می روم ... + نتایج نظرسنجی !

به نام خدای پروانه ها

سلام

می خوام که برم ! و از این رفتن نه ناراحتم و نه خوشحال ! راستش را بخواهید کمی بغض دارم که همین جا می شکنم.

قبل از هر چیز بگویم که خسته نیستم ! نه از فحش هایتان و نه از دست، جیغ و هورا کشیدن هایتان !

دلم شکسته ... نه فقط به خاطر اتفاق های پیش آمده همین چند روز.. نه ! شما که از همان اول عادت به دل شکستن داشتید. نداشتید ؟

کمی خودمانی تر می گویم ؛ اینجا بودن و برای شما وقت گذاشتن وظیفه من ِ مدیر وبلاگ نیست. قبول کنید که مدیریت جایی که اکثر آدم هاش چراغ روشنفکری روی سرشونو هی روشن تر از پیش نشون میدن و در عین حال گاهی چراغ خاموش می پیچونن کار ساده ای نیست. قبول کنید که ساختن با این همه سلیقه و نظر های محکم و به ظاهر درست و با ادله کار ساده ای نیست. قبول کنید که ساختن با زاگرسی ها کار ساده ای نیست.

می خوام بگم من اینجا کسی رو حلال نمی کنم. هیچ زاگرسی خنجر به دستی رو حلال نمی کنم. هر کی حلالیت می خواد مرد و مردونه بیاد وایسه جلوم یه دست کتک مشتی بخوره ! بعد شــــــــاید حلال شد سرشو بریدیم واسه شب عید خوردیم. (ببخشید من همه جا گل شوخی هام شکوفه می کنه.)

دیدین وقتی یکی داره میره سفر یکی یکی از همه خداحافظی می کنه و به هر کسی چیزهایی رو میسپره یا چیزهایی میگه ؟ می خوام همین کارو بکنم.

CAST AWAY: شما زیاد ننوشتی. خوب شروع کردی اما کم رنگ بودی !

Hichkas: متاسفانه زیاد با شما موافق نیستم ! کمی نرمتر برخورد کنید با مسائل بد نیست!

Titan: اصلا نفهمیدم این تایتان کیه و چیه ! فقط یک پست گذاشتی. در کل امیدوارم موفق باشی.

حیران: حيران آن رويايم ... آن جام سبز لبالب از عصاره ارغوان.. به دستاني كه معشوق خداست !
و حيرانم ... از تو ... معشوق ِ عاشق... عاشق ِ معشوق!
عشق به تو حيران است و عشق تو حيرانى ست !
گاهی بهت حسودیم میشه... همین حیران بمان ...

زئوس: اومدی که پویا باشی، ایستا هم نبودی !

سامان القاصی : از سکوتت فهمیدم که عاقلتر از خیلی هایی !

سیاوش : میشه خدا رو به شما سپرد و مطمئن شد که گم نمیشه...

شیلا موحدی: نوشته هات خوب بود.

صابر: شما رو باید آتش زد و در قبری که پیش خرید کرده بودید دفن کرد.. ( اگه بیشتر می موندم شما رو به خاطر عضویت بی اسم و رسم حذف می کردم.)

طــرقـه : نوشته هات عالیه ! یکم طولانیه و در حد حوصله من نیست. یکی دو بار حوصله کردم و خوندم؛ لذت بردم.

محمد امین: دیر اومدی و زود رفتی.. جنس نوشته هاتو دوست داشتم..

مرهم : نظرات خوبی میزاشتی ! ولی زود جا زدی !

میترا تقی زاده : آی میترا آی میترا ... آی ...

کیمیاگر: فونت قلمت هم مثل نوشته ها و نظراتت درشته همیشه !

کیوان ماه ور : گاهی مرز ها خیلی باریک میشه.. و برای کسانی که بیشتر از بقیه به چشم میان علاوه بر باریکی مرز ها دید کافی هم از بین میره.. تو در عین فروتنیِ کامل، مغروری! یه نکته هم به مریدت بگم :
نظرگذاشتن یا نگذاشتن این آقا رو پست خاصی نشونه ی خوب یا بد بودن اون نوشته نیست! ماه ور هم مثل همه ی ما آدمه و علایق و نظرات خاص خودش رو داره. قرار نیست همه ی نویسنده ها با نظرات ایشون هماهنگ بشن.

و اما نویسنده هایی که رفتن و دیگه اینجا نمی نویسن؛ فقط گاهی عطر بودنشون حس میشه اینجا:

الف.دیوار: تنها کسی که نوشته هاشو با علاقه میخوندم و از لمس کلماتش لذت می بردم.

از یک زاگرسی: دلم واسه مناظره ها و اختلاف نظراتمون تنگ شده. جز اون دسته از آدمایی که اگه ساعت ها بدون معرفی خودت روبه روی من با من حرف بزنی به خاطر نمیارمت. اما همیشه اسم و نوشته هات گوشه ذهنم هست.

غریبه: غریبانه رفتی ... امیدوارم بینایی ام زخمی بر چشم ها و دلت نباشد...

فاطمه منصوری: کلهم اجمعین : بیست ! رفتنت عین ظلم بود به وبلاگ ... (دوست دارم باعث و بانیشان را لعنت کنم. اما میسپارم به خودت)

و اما خودم ؛ سوما !

من برای خودم می نویسم. پس فرقی هم نمی کنه که کجا بنویسم. چه تو دفتر خاطراتم؛ چه وبلاگ شخصیم و چه صفحه فیسبوکم.. از این 18نفری هم که به من رای دادند ممنونم. و از همشون معذرت می خوام بابت نبودنم در آینده ...

امیدوارم مدیر بعدی وبلاگ رو اذیت نکنید. با هم باشید و دل نشکنید.

.

.

من دورم. از همه ی بودن ها...

تازه ام من. تازه از بغض های تنهایی.

تازه از نبودن های هیچ کس.

تازه از لب های بی روح بازیگرانی که به پرستش چشم و دهنم گشوده شده اند.

تلخم من. درست به اندازه ی همه ی تلخی های همه.

درست به اندازه ی تلخی اسپرسوی "بابونه".

درست به اندازه ی تلخی این همه ننوشتن این همه نگفتن.

این همه دیدن و نگفتن.

این همه شنیدن و ساکت ماندن.

من گم شدم و تو پیدایم نکردی و من گم ماندم.

من کم شدم و تو! زیادم نکردی و من کم ماندم.

منم رفتم و تو نیامدی..

من می روم

اما نه مثل فروغ خسته و افسرده و زار ..

من حتی خسته هم نیستم دیگر .بس که دیوارهای تحمل بالا رفته اند.

فکرش را بکن آرزویم فقط این بود که گاهاً یکی شویم؛

دغدغه هامان، دستهایمان، نگاه هایمان، عشق هایمان...

 من می روم چون خیلی وقت است نمی نویسم.

چون خیلی وقت است عادت کرده ام به نبودن ـ

من همانی ام که نخواستم به بودن عادت کنم ..

می بینید ؟ دارم شبیه شما میشوم...


پی نوشت:

1. نتیجه نظرسنجی نویسنده مورد علاقه شما رو به اشتراک میزارم. برای دیدنش روی لینک زیر کلیک کنید.

نویسنده مورد علاقه شما

2. ببخشید که مدیر خوبی نبودم..

یا علی

خدایا به امید تو! نه به خلق تو!

خدا گفت ببریدش جهنم....
برگشت و نگاهی به خدا کرد....
خدا گفت: نبرینش اورا به بهشت ببرید.
فرشتگان سوال کردند چرا؟
جواب ّامد
چون او هنوز به من امید وار است

قصد آتش زدن ندارم که اگر داشتم ....

وقتی شهری طاعون میامد

مردگان را آتش میزدند

وقتی طاعون به وبلاگی می زند

دست به آتش زدن همدیگر می زنند.

( خداحافظی ها به همین دلیل است)

 قصد آتش زدن کسی را ندارم

البته اگر خودش قصد آتش زدن خودش را نداشته باشد

تقوا . . .

 

من درشت می نویسم ،

تو  اما . . .

بلند بخوان و یادت نرود که

تقوا  " آن نیست که با "

یک  " تق "  " و ا" برود !!!

 

پی نوشت ۱ :

ساعت صفر عاشقیست :   ۰۰ : ۰۰

خط بزن  " و  "  را

موعود من

موعد آمدنت شده است . . .

 

پی نوشت ۲ :

همیشه از خداحافظی کردن ناراحت میشدم . . .

ولی اینبار با خیالی آسوده و خوشحال میگوییم . . .

خداحافظ . . .

یاعلی...

آینده................

آینده را زمانی دیدم  که

نتیجه ی بیانش

توهین و افترا بود.

آینده اکنون رخ داد

هیچ احساس خوبی از 

رخ دادن آن ندارم.

----------------------------

آینده پژوهی فطری ناآگاهانه منظورم است و نه پیشگویی

مرد باشیم .... مرد 60 درصدی

تلنگر به خود بزن

دهمه شصتی

بچه ی حوالی  591

بچه دبستان های 700 نفره

کلاس های 50 نفره

تلنگری به خود بزن

بچه ی 

پول توجیبی های 5 تومنی و 7 تومنی

.....

آن مشکلات مرد تربیت می کند

نه نامرد

مرد دستشم با ساتور بزنن ؛ به نامرد رو نمیندازه

حرمت بزرگ و کوچیک رو میدونه

زن یا برایش ناموسه( همسر)

یا همشیره ی و خواهر

مرد  ؛یه یاعلی می گفت و 

کار می کرد بدون شکایت

حرمت زبان و نگه می داشت

مرد رودر رو تیزی می کشید 

ولی پشت سر حرف نمی زد


....

مرد به جنسیت نیست

به جنم مردانگی 

-------------------------------------------------------

مرد بودن فراموش شده

...

مرد به جنسیت نیست به مردانگیه

بعضی ها خیلی....

سلام

دیروز یکی از نویسنده های وبلاگ با لحنی که تا حالا ازش ندیده بودم بعد از مدتها برام پیام فرستاد و از اینکه کار بچه گانه ای انجام دادم حسابی شاکی بود.

اولش فقط تعجب کردم اما بعد از دیدن مطالبی که شاکیش کرده بود هم عصبانی شدم و هم فهمیدم که بر اساس ظواهر قضاوت کرده که بر این اساس حق با ایشان بوده.

اما جدا از ایشان هم توقع همچین کاری رو نداشتم.

باور کنید من به دلیل مشغله شغلی و زندگی همچنین نبود اکثر دوستان زاگرسی مدتها بود که به وبلاگ سر نزده بودم و وقتی نظراتی رو که با عنوانم کیمیاگر دیدم واقعا متاسف شدم.

خیلی از نظرات مدیر هم دلگیر شدم اما ترجیح میدم وقتی ایشون رو دیدم به شکل حضوری گلگی هام رو انجام بدم چون اینجا رو جای مناسبی برای مطرح کردن مسائل داخلی وبلاگ که تا الان هم همه اون مسائل دوستانه بودن نمی بینم.

فقط یه نکته رو میگم که تو دومین نظر این کیمیاگر قلابی بود و خیلی برام تعجب بر انگیز بود.

اون نوشته بود:

معلوم شد که دختری که اینقد با حرص نوشتی فدات انتقاد پذیر باش

مدیر وبلاگ، مگه ما همدیگه رو تو جلسه وبلاگ ندیدیم؟! بعد چطور من نمیدونم شما دختر تشریف دارید؟؟؟

فقط به اون کسی که با اسم من نظر گذاشته و از برخی از نظراتش میشه فهمید بعضی از بچه های وبلاگ  رو هم می شناسه( برای یکی از متن ها نوشته بود "های های !") میگم:

 خیلی خیلی از این کارش ناراحت شدم و مطمئن باشه یه روزی نتیجه همچین کارهایی رو خواهد دید.

من که حلالش نمیکنم و آرزو میکنم هیچوقت نفهمم کی بوده.

وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم،تاکه در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

زتو،ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال...

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم،صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم،خنده به لب،خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

فروغ

دختر که باشی ...

دختر که باشی جرعت نداری عصبانی شی،می‌گن یه چیزیش هَس.

ولی دختر که باشی پیرمردِ بدعُنُقِ طبقه‌یِ همکف هم برایِ رفتن به فلان طبقه‌یِ ساختمون با خوش‌رویی راهنماییــت می‌کُنه..


پ.ن :

پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر در درياچه ی ماهتاب
پارو ميکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خواب ديگر
به مردابی ديگر
خوشا ماندابی ديگر
به ساحلی ديگر
به دريايی ديگر
خوشا پر کشيدن، خوشا رهايی
خوشا اگر نه رها زيستن، مردنی به رهايی
آه اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمی خواند.


احمد شاملو

آخرین سردرد، آخرین تکرار، آخرین حرف

 

یه وقتهایی هست آدم به ته همه چی میرسه، یه وقتایی هست که فکر میکنم حتی نباید نفس بکشم چون هوای دنیا آلوده شده نفسام کثیف میشه

یه وقتایی بود خوشبخت بودم حرف میزدم میشنیدم و واسه بعضیا حرفام آب روی آتیش بود

اما حالا ازون لحظه هاس که دست و دلم میلرزه، نفسم واسه گفتن خیلی چیزا بالا نمیاد

فکرمیکردم اینجا جاییه که همه جز چندی از منند

اما فهمیدم جز چندی، هیچکس از من نیست

در بدبینانه ترین لحظه های زندگیم حتی فکرشم نمیکردم جایی توی دنیا وجود داشته باشه که وقتی از دردات میگی بزنن تو گوشت و خفه ت کنن

فکر میکردم هرکی درددل بگه دلداری میشنوه. فکر میکردم همه از درد هم آگاهیم اما دریغ و دریغ و دریغ ...

 همه سلول هایم از کدورت های سرد، درد میکند

من در منفی بینهایت امیدواری زیر این همه بغض دارم خفه میشوم

زیر هجوم وحشی این همه درد، گردابی، همه آرزوهایم را بلعیده

بدنبال  انسانیت تمام کوچه های این شهر را پرسه زدم هیچ جا نبود.

خسته م خیلی خسته

اما

میدونم

یک شب مهتاب، ماه میاد تو خواب ، منومیبره از توی زندون، مثه شب پره با خودش بیرون...

-------------------------------------------------------------------

چندوقته هرکار میکنم ایمیلم باز نمیشه که برای مدیریت ایمیل بفرستم

ناچارا اینجا میگم

مدیرجان منو حذف کنید ممنون.

درباره ی وبلاگ....

چرا انقدر آستانه صبرتون پایینه؟
چرا انقد به هم گیر میدید؟
تقریبا" دوساله دارم نوشته های وبلاگو به پیشنهاد یه دوست دنبال میکنم
تو این مدت چندبار مدیریت عوض شد،هر بارم مدیر قبلی با دلخوری بسیار وخستگی فراوان از اذیت و آزارهایی که واسش ایجاد شد گذاشت و رفت
آخرین پست مدیر قبلی یادتون هست:

از سرنوشت غمگين نباش...
چه بسا سگ هايي كه بر روي اجساد شيرهاي جنگل سبز رقصيدند، شادي كردند
وخود رابزرگ پنداشتند
ولي نميدانستند كه شير شير مي ماند و سگ سگ
حتي با قلاده هاي طلا...
..............................................................................................................
آخر نوشت: بدرود را پر رنگ تر می نویسم و رساتر.
تنها می توانم بگویم که خیلی دردناک است زمانی که می فهمی منطقِ برخي از انسانهایعنی پوچی...
بدرود!

هیچوقت از خودتون پرسیدید چرا این پستو گذاشت؟
اختلاف نظر همیشه بوده وهست ولی از ادب خارج نشید لطفا"
اصلا جایی که انتقاد نباشه نشان از ضعف  اون مجموعه ست،انتقاد خیلی هم خوبه ، به شرط اینکه درست و بجا و با ادبیات صحیح بیان کنید ، شک نکنید اگه نحوه ی بیان درست باشه طرف مقابلتون  با روی باز می پذیره و  حتما" لحاظ میکنه!

بفرما و بشین و.... ، یه معنی رو میده پس چرا از الفاظ محترمانه استفاده نکنیم!
چرا انقدر توهین آمیز؟
مثلا" تو قسمت نظرات یه پست  از این الفاظ استفاده شده :
"به درک که..." خب مشخصه چه جوابی داده میشه ، هر چند من جوابا رو هم تایید نمیکنم
یا نوشتن قاطرو ، فلانو .....بهمانو....
و یا همدیگه رو ابلیس و پیرو شیطان قرار دادن...
و یا...
زشته بخدا اونم واسه قشر تحصیل کرده ای که دعوی اداره کردن مملکتت رو دارن!
چرا عوض تشکر از دوستانی که مدیر میشن و واسه وبلاگ وقت میزارن و زحمت میکشن بهشون حمله میشه؟
مقایسه کردن نویسنده ها و اینکه فلان نویسنده پست هاش عالیند و پست های فلان نویسنده الکی هستن اصلا کار درستی نیست، معلومه که سلیقه ها متفاوتند وهر کسی ممکنه در مورد هر چیزی که دوست داره بنویسه
اگه مطلبی رو دوست نداریم بهتر نیست به نویسندش توهین نکنیم؟
انصافا"تا حالا کدوم یک از شماها  از مدیریت های وبلاگ تشکر کرده و یه خسته نباشید بهش گفته حتی وقتی مدیریتو تحویل داده و مدیر جدید اومده؟
یاد بگیریم خیلی از کارهایی که دیگرن انجام میدن وظیفشون نیست بلکه دارن بهمون لطف میکنن ودر مقابل باید ازشون تشکر کنیم
ببخشید خیلی سعی کردم به کسی تو این پست توهین نشه و امیوارم همینطور باشه ، اگر از ادب خارج شدم و یا به کسی توهین شد ازش معذرت میخوامو امیدوارم حلال کنید

پایان نوشت:
تنها چیزی که خرجی ندارد جاری شدن در
ذهن دیگران است...
پس آنگونه جاری شوید که خنده بر لبانشان نقش
ببندد...
نه نفرت در دلشان...

بوی لجن میدهی ....

وقتی اینجا بوی لجن می گیرد

به دنبال مقصر نیستم

و همچنین دلیلش؛

بلکه به دنبال 

نیلوفری هستم که در مرداب می روید.

انتخاب با توست؛

یا لجن یا نیلوفر.