دل دریایی من...

ساحلی دور اینجا

قاصدی آمده با کشتی باد

سخنش با آب است ، دارد از اهل زمین پیغامی

که به دریا گویید

انتهای پردیس ، ادمک ها چوبیست

و در آن سوختن از شعله ی احساس جرم است

انتهای پردیس ، فصل سرما باقیست

و کسی میخندید ، به بهارو خواندن از فصل امید

که به دریا گویید

خوشه ی یاس ته کوچه ی عرفان خشکید

و دل نازک پرشور ز عشق، با جفا شد خاموش

 و به دریا گویید

پسر کور دلی از مغرب ، به پرستو میگفت:

عاشقی قلبی چند ؟!؟

ساحلی دور اینجا

قاصدی آمده با کشتی باد

توشه ی پیغامش، پر ز افسوس و اشک ...

  

نوروز برابر با یکم فروردین ماه (روزشمار خورشیدی)، جشن آغاز سال و یکی از کهن‌ترین جشن‌های به جا مانده از دوران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان است و هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن می‌گیرند. امروزه زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب می‌شود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.

بنا به پیشنهاد جمهوری آذربایجان، مجمع عمومی سازمان ملل در نشست ۴ اسفند ۱۳۸۸ (۲۳ فوریه ۲۰۱۰) ۲۱ ماه مارس را به‌عنوان روز جهانی عید نوروز، با ریشهٔ ایرانی به‌رسمیت شناخت و آن را در تقویم خود جای داد. در متن به تصویب رسیده در مجمع عمومی سازمان ملل، نوروز، جشنی با ریشه ایرانی که قدمتی بیش از ۳ هزار سال دارد و امروزه بیش از ۳۰۰ میلیون نفر آن را جشن می‌گیرند توصیف شده‌است.

پیش از آن در تاریخ ۸ مهر ۱۳۸۸ خورشیدی، نوروز توسط سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد، به عنوان میراث غیر ملموس جهانی، به ثبت جهانی رسیده‌بود. در ۷ فروردین ۱۳۸۹ نخستین دورهٔ جشن جهانی نوروز در تهران برگزار شد و این شهر به عنوان «دبیرخانهٔ نوروز» شناخته شد.

منبع : ویکیپدیا

دو قدم مانده به خندیدن برگ
یک نفس مانده به ذوق گل سرخ
چشم در چشم بهاری دیگر
تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان
یک سبد عاطفه دارم
همه ارزانی تان . ..

نوروز بر شما مبارک

 

              LET YOURSELF GO

من بودم و نبود تو.....

   من بودم و چشم های تو، یک قدم و یک ...ا    

من بودم و نگاه تو، یک رویا و یک غوغا     

         رنگ بود و هوس ها             

من بودم و لب های تو، یک قدم و یک شیدا    

من بودم و لبخند تو، یک رویا و یک  دنیا    

        غنگ بود و نفس ها             

من بودم و موهای تو، یک قدم و یک دریا     

من بودم و شرار تو، یک رویا و یک زیبا    

          تنگ بود و قفس ها                 

من بودم و دست های تو، یک قدم و یک دیبا      

من بودم و وصال تو، یک رویا و یک سودا     

        چنگ بود و ترس ها                

من بودم و اغوش تو، یک قدم و یک ماوا       

من بودم و عصمت تو، یک رویا و یک خطا     

......................................................................

     * :بابت این جای خالی غذر خواهی میکنم،بدلایلی از درج ان معذورم.

ـ یک قدم نزدیکتر..... همینجاست اغوش تو

راه پیشرفت و رمز موفقیت

عرض سلام و وقت بخیر دارم خدمت همه خوانندگان محترم

چندی پیش کتابی بنام (راه پیشرفت و رمز موفقیت) اثر مسعودمحمدی را مطالعه کردم

مطالبی جالب و عمدتا کاربردی در بر داشت که  شاید همه ما بتوانیم با  اندکی تغیرات در باورهای خود

وایجاد زمینه سازی لازم از مطالب نامبرده استفاده های خطیر و ارزشمندی بعمل اوریم که انشااله همینطور خواهد بود.

بنده تصمیم گرفتم بخشهای کوچکی که در نظرم مفید و قابل فهم بود بصورت کاملا خلاصه در اختیار بقیه دوستان قرار بدم با این امید

که همه ما روزی خود را موفق بنامیم.                                                                                       موفق باشید

.............................................................

پ.ن  : ۱.ادامه مطلب بدون رمز است.

             ۲.اگر کمی طولانی شده عذرخواهی میکنم.

            ۳.تمام تلاشم را جهت لطمه نخوردن به مطالب نویسنده بکار بستم با این وجود اگر مشکلی در فهم مطالب بوجود امده

            ـ اشکال از حقیر است ، امیدوارم عذر خواهی بنده در این مورد را هم پذیرا باشید.

ادامه نوشته

نگاهی کن از پنجره

پنجره را گشود

نمیداند چند قرص از جعبه برداشت، همه را بلعید

روی صندلی کنار پنجره جابه جا شد، گردنش را دنبال قلم چرخاند

یادداشتها از نیمه دفتر گذشته ، به نوشتن حرفها و شاید افکارش ادامه میدهد:

_لعنت به...

مخاطبی برایش میجوید ، لایق همه میابدش

_خسته شده ام...

همه و خودش را مغروق لجن میداند و از حاشا کردنشان خسته

به گمانم اعتراضش به عالم نه،به ادم است

مشت بغضها گلویش را ملتهب کرده و خم به ابرو اورده، لیوانش را سر میکشد

مکث میکند :

صبح شده، پرتو امده با روشنایی

باز شدن یک پنجره ،دیدن یک دنیا اسمان زلال ، یک عالم جنبش ،یک جهان زندگی....

ادمها چرا؟، چه بگویم.....

زمینیها را یادت مانده؟

هنوز نمیدانند چه میگویند میبینند میشنوند،کاغذ به دست راه میروند

روی شیشه گلفروش (به هیچ وجه ادرس نپرسید) چسبیده

بار روزنامه روی شانه هایی هشت ساله بین ازدحام محو میشود

نعره شیرهای اهنی ،مرگ درخت ، رشد قیرو ماسه

مچالگی دختر روی صندلی پارک ،شاید مرده ،برای ما که( کار داریم) چه فرقی میکند؟

_ کجایی؟           نه ،                     اینجا کجاست؟

میمیرند چراغها وقتی قرمزند ، بی امید ماندن سلامها به جواب

خلطی که پیرمرد واکسی به روح شهر میدمد

بدنهای عرق کرده زیر تنپوش ، صورتکهای مات و بی حالت

گم شدن ادمها بین دست و پاشان

خدایا تو فراموش نکردی              ما

نقابها و نقشهامان هویتمان شد    خود از یاد بردیم     ریشه خود از بیخ زدیم  

روح خود از کف دادیم    خود از خود رهیدیم

زیر بار حماقت نرفتیم و از ان دست نشستیم

به قضاوت مشغولیم وبه تبرئه خود معذور

اینبار چشمهایم میبندم                      پنجره گشودن را خودیت لازم است.

قلمش از نفس افتاد     افکار درهم تنیده و تلخش ادامه داشت...

جنون مجنون

بیا !

منتظرم

کنار درخت پاییز زده خشکیده تن،سر وقت...

همان وقتی که فریاد ناقوسها روی (۱۱) بازیشان میگیرد.

وقتی که مرا میبینی و لبخند زنان نبض قدمهایت اشفته میزند

ـ تا اقرار کنند شهوت دوست داشتنت را

وقتی که پاها کرخت شده، چشمها برای دمی بسته ماندن التماسم میکنند

ـ تا من امدنت را بهانه طاقتشان کنم

وقتی که مشتهای گره کرده ام را توی جیبم نگه میدارم

ـ تا خجالت را بزدایم و مرد بمانم

وقتی که نسیم پاییزی فضا را گرم میکند و رقص ناشیانه ی زبانت به تبسمم وامیدارد

وقتی که جهش پلکهایت قند را در دلم اب میکند و رد نگاهت دلم را اشوب

وقتی که بت میشوی و پرستشت رویای بیشرمانه من!

بیا                سروقت....

همان وقتی که اشکهایم از شوق بودنت زیر پوستم قایم میشوند

بیا

سر همان وقت که از تکرار مدام شدنت در ذهنم گیج میشوم

بیا       سروقت...

تا بیش از این سنگینی بیاد اوردنت خردم نکرده  !

فردا دیگر تابستان نیست...

فردا دیگر تابستان نیست

حرکت عقربه ها برایم سریعتر شده

حتی انها میدانند دارد تمام میشود و داریم میرسیم

از ترس میگویم

ترسی که جای خون را در رگهایم گرفته و هراسی که ذهنم را فاسد کرده

چشمهایم را  که میبندم:بوی ان خانه و مزه ادمهایش چه تلخ و چه بیرحمانه مینماید

و ان کوچه... هنوز شبنم اشکهایم درختهای یاسش را خیس نگه داشته

بنظر سیراب نمی ایند حالا میفهمم تشنگی تنها دلیلشان برای دوست داشتنم بوده...

پارک همیشه شلوغ کنار جاده و فیلترهای مچاله شده    صندلیهای رنگ پریده اش ماوایی برای

پاهای یخ زده ام و سینه ی تا ابد محزونم بودند

کمی پایینتر چند ساختمان که حالا تنگ و دلگیرتر جلوه میکنند خاطرات دو سال خامی

چند جوان را در ارشیوش نگه داشته  هنوز هم به لطف توفیق اجباری هفته ای چند ساعت به

دیوارهایش دست میکشیمو یاد خاطرات گاه بی مزه مان جانی تازه میگیرد...

نبضم محکمتر میزند. میداند میخواهم به کجاهایش فکر کنم: زاگرس...

تصویری در ذهنم تداعی میشود:پوچ و تهی رو به روی هم ایستاده ایم

برای لحظاتی افکارم را بی معنی می پندارم

سازه ای معمولی پاشنه ی اشیل من شده و برای اوار کردنم نقشه میکشد

نمیداند دنیای من با او کلی فرق دارد. نمیداند زود دل میدهیم و زود دل میکنیم نمیداند عشق و تنفر

ما هر لحظه جایشان را عوض میکنند

فردا دیگر تابستان نیست

شاید امشب در تب ترس بسوزم اما زنده میمانم تا ثابت کنم عمق اضطراب بیهوده مان را

ثابت کنم نفرت را از بر شدم  و رگهایم فقط خطوط سیاه روی تنم هستند و رسم روزگار

را از او بهتر بلد شدم

ثابت کنم قدمهایم دیگر روی پله ها نمیلرزد و سینه ام میزبان قلب گنجشکها نیست

فردا نه خبری از تابستان است و نه دیگر افتابی که امید را در دلم روشن کند

ابرهای قطور خاکستری را فرا خوانده ام  تا صدای نعره هاشان خشمم را به رخت بکشد

و دست بر گردن هم بر اتش بچگی هایت بباریم

فردا دیگر تابستان نیست

من وتو عوض شدن را معنا بخشیدیم

شاید ترس از من دل بکند و باز ورق برگردد

شاید این حس کشنده بیشتر برایم فاش شود

فردا دیگر تابستان نیست

و قرار است امشب در اغوش ترس بیهوده ام ارام بگیرم...