نگاهی کن از پنجره
پنجره را گشود
نمیداند چند قرص از جعبه برداشت، همه را بلعید
روی صندلی کنار پنجره جابه جا شد، گردنش را دنبال قلم چرخاند
یادداشتها از نیمه دفتر گذشته ، به نوشتن حرفها و شاید افکارش ادامه میدهد:
_لعنت به...
مخاطبی برایش میجوید ، لایق همه میابدش
_خسته شده ام
...همه و خودش را مغروق لجن میداند و از حاشا کردنشان خسته
به گمانم اعتراضش به عالم نه،به ادم است
مشت بغضها گلویش را ملتهب کرده و خم به ابرو اورده، لیوانش را سر میکشد
مکث میکند
:صبح شده، پرتو امده با روشنایی
باز شدن یک پنجره ،دیدن یک دنیا اسمان زلال ، یک عالم جنبش ،یک جهان زندگی....
ادمها چرا؟، چه بگویم.....
زمینیها را یادت مانده؟
هنوز نمیدانند چه میگویند میبینند میشنوند،کاغذ به دست راه میروند
روی شیشه گلفروش (به هیچ وجه ادرس نپرسید) چسبیده
بار روزنامه روی شانه هایی هشت ساله بین ازدحام محو میشود
نعره شیرهای اهنی ،مرگ درخت ، رشد قیرو ماسه
مچالگی دختر روی صندلی پارک ،شاید مرده ،برای ما که( کار داریم) چه فرقی میکند؟
_ کجایی؟ نه ، اینجا کجاست؟میمیرند چراغها وقتی قرمزند ، بی امید ماندن سلامها به جواب
خلطی که پیرمرد واکسی به روح شهر میدمد
بدنهای عرق کرده زیر تنپوش ، صورتکهای مات و بی حالت
گم شدن ادمها بین دست و پاشان
خدایا تو فراموش نکردی ما
نقابها و نقشهامان هویتمان شد خود از یاد بردیم ریشه خود از بیخ زدیم
روح خود از کف دادیم خود از خود رهیدیم
زیر بار حماقت نرفتیم و از ان دست نشستیم
به قضاوت مشغولیم وبه تبرئه خود معذور
اینبار چشمهایم میبندم پنجره گشودن را خودیت لازم است
. قلمش از نفس افتاد افکار درهم تنیده و تلخش ادامه داشت...
آنچه می نویسیم دلیل بر مبرا بودن ما نیست ؛ می نویسیم تا خود نیز اینگونه تعلیم ببینیم و یادمان نرود که این دست نوشته ها پاسخ به سوالات و مجهولات خودمان است