کاریکاتور ادعای اماراتی ها درباره مالکیت جزایر سه گانه!


براي گذاشتن اين مطلب روي وبلاگ دو دل بودم اما امشب از ته دل خواستم كه اينو رو وبلاگ بذارم و اميدوارم كه نقدش كنيد!
گلویم را صاف می کنم که شروع کنم اما صدایی از آن بیرون نمی آید، عصبانی می شوم و سرخ می شوم، با خود می گویم: تو و خجالت؟ و جوابم را می دانم و دلم می سوزد، از آفتاب، از ماه، از آسمان، و باز به زمین بی حرمتی می کنم و لگد بر خاک می زنم:لعنت به این شانس....
شانس؟ این تویی که از پشت صدایت را می شنوم، بر می گردم تو می گویی کافی است به خدا و شانسی که می دهد ایمان میداشتی مثل من که تو را پیدا کردم تا شعر هایم را خط بزنی وقتی که نیستی، خواندی: همچو رود گمراهی رو به نیستی بردم، گرچه داشتم در دل آرزوی دریا را...
زمین که می چرخید، تو روی برگ های همان دفتر صورتی که می دانم هنوز آن را داری خط خوش می نگاشتی که من با خودکار قرمز آنها را خط بزنم و تو را در اوج لذت ببرم، عجب ساده بودی دخترک که با بی ارزش ترین دست من شاد بودی، و ایمانت صد برابر شده بوده وقتی... هنوز دست نوشته هایت را داری می توانم حساب کنم که شاید چندین دفتر را پر کرده ای و گفتی و گفتی و گفتی و.... اما اکنون فکر می کنی که خداوند به حرفات گوش نداد و وقتی که من بر می گشتم و آن انسان ها آمدند تو نابود شدی من تو را ندیدم، دخترک کوچک من، من نابودی ات را ندیدم، تلافی هایت را ندیدم، خار شدندت را ندیدم، بهتر بگویم غرق شدن، شکستن و متلاشی شدنت را ندیدم... چرا که غرق دنیای موجودی کوچک بودم که به ظاهر هستی من بود.
اکنون سالیان دراز از آن روزگاران می گذرد و هستی من دنبال زندگی غرق لذت است و من مانده ام تنهای تنها، کاش تورا نمی راندم می دانم دنیایت بودم و بی رحم، اکنون زمان گذشته است و هیچکس دیگر شعرهایش را به من نمی دهند که خط بزنم دوران من تمام شده است و تو که روزی شوق زندگی به من دادی، آنقدر به انسان های دیگر شوق زندگی دادی که خودت تمام شدی.
درست یا غلطش رانمی دانم اما تو برده ای، چرا که ایمانت و خداوند تو قوی تر از ایمان من بود، بعد از این همه سال دشنامم نمی دهنی؟ اگر سکوت دلم را بشکنم و فریاد برآورم که.........؟
و باز گرد سیگار دستم را سوزاند، لعنت به این شانس را که گفتم تو از سر همان شاخه پرواز کردی!پر انرژی ...
با خنده هایی که از ته دلن ...
گریه هایی که با دلیلن ...
با اون شخصیتی که جلوی هیشکی نمیشکنه ...
و یه بابا لنگ دراز که واسش بنویسم .....!
"یا سریع الرضا"
سلام.
نمیدانم به حرمت کداممان می آید باران؟!!
چه کسی سجده ی بی شک کرده؟ چه کسی غمی را به شادی مبدل کرده؟
چه کسی صادقانه محبت کرده؟ چه کسی نداری را دارا کرده؟ چه کسی در دادگاه
قسم دروغ نخورده؟ چه کسی حرف حق زده؟ چه کسی خیانت نکرده؟ چه کسی
یتیمی را قلقلک زده؟ چه کسی برای مادربزرگش نان سنگکگ برده؟ چه کسی برپای
پدرش بوسه زده؟ چه کسی غمگین است از فراق "فاطمه" ؟ چه کسی عهدی را
نشکسته؟ چه کسی خوبی را هدیه داده؟چه کسی...................؟

نمی دانم چه کسی هستی اما سوگندت می دهم به من بگو کجا ایستاده ای؟ من عزم قدردانی دارم ...میخواهم با جان و دل به طوافت بیایم. همه ی ما به تو مدیونیم! میدانی اگر تو نبودی چه می شد؟
اگر تو نبودی کاسه ی اشک خدا لبریز نمی شد و ما از خشکی ترک بر میداشتیم....
خاطرمان خیس نمی شد....
درختها برگ نمی دادند و ما نفس کم می آوردیم.... صورتهایمان شسته نمی شد.... چترهای آن دست فروش ، فروخته نمی شد و
نمی توانست برای بچه اش پفک برد.... کرم ها زمین را شخم نمی زدند...
پروانه های داغ ، خنک نمی شدند...
مزرعه ی عمو یحیی گندم نمی داد و دیگر بر سر سفر ه نان نبود.... آن کارگر ساختمانی نمی توانست استراحت کند....
بلبل نمی توانست گلویی تازه کند... علف در گلوی گوسفندان گیر می کرد...
و.............
معبودا نصیرم باش تا که دفعه ی بعد بخاطر" من" باشد که اشک های شوق ات باریدن گرفته باشد!دفعه ی بعدش بخاطر دوستم٬ دفعه ی بعدترش به خاطر آن یکی دوستم ...
"آمین"
راست باز و پاک باز و امیر باش.
--------------------------------------------------------
*چتر بخرید اما لطفا" از آن استفاده نکنید.
این پست هر هفته یکبار به روز می شود و در مورد " عکس هفته" و "جمله هفته" بحث خواهیم کرد.
شما می توانید عکس و یا جمله دلخواهتان را از طریق لینک "تماس با ما" برای ما بفرستید. این جمله می تواند : قطعه ای شعر ، جملات فلسفی، جمله ای از پست های نویسندگان همین وبلاگ ، جمله ای از خودتان و ... باشد.
توجه داشته باشید که عکس و جمله به هم هیچ ارتباطی نخواهند داشت و در مورد هریک به صورت جدا بحث می کنیم.
عکس هفته :
جمله هفته :
تو
آخرين بازمانده از آدم هاي ماقبل تاريخي
كه انتظار داري !
كه بيكاري !
كه قلب داري !
از فرصت ها استفاده کنید!
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید! ![]()
منبع:www.iiiwe.com
1- در خیابان پنج خانه با پنج رنگ مختلف وجود دارد.
۲- در هر یک از این خانهها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
۳-این پنج صاحب خانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند ؛ سیگار متفاوت میکشند ؛ حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنن.
سوال:
کدامیک از آنها ماهی نگه می دارد؟
راهنمایی:
۱-مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
۲-مرد سوئدی یک سگ دارد.
۳-مرد دانمارکی چای می نوشد.
۴-خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵-صاحب خانه سبز قهوه می نوشد.
۶-شخصی که سیگار پالمان میکشد پرنده پرورش میدهد.
۷-صاب خانه زرد سیگار دانهیل می کشد.
۸-مردی که در خانه وسطی زندگی میکند شیر می نوشد.
۹-مرد نروژی در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰-مردی که سیگار بلندز میکشد در کنار مردی که گربه نگه میدارد زندگی میکند.
۱۱-مردی که اسب نگهداری میکند کنار مردی که سیگار”دانهیل” میکشد زندگی می کند.
۱۲-مردی که سیگار” بلومستر” میکشد آب میوه می نوشد.
۱۳-مرد آلمانی سیگار ”پرنس” می کشد.
۱۴-مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵-مردی که سیگار” بلندز” میکشد همسایهای دارد که آب می نوشد.
او قطعه ای کم داشت.
و شاد نبود ...
پس راه افتاد
به جست و جوی گمشده اش ...
آیا شما هم به دنبال گمشده خود می گردید ؟ اصلا شما چه شکل هندسی دارید ؟ آیا کاملید ؟ یا قطعه ای کم هست ؟
به شما پیشنهاد می کنم که کتاب " در جستجوی قطعه گمشده" نوشته ی شل سیلور استاین و به دنبال آن و به نوعی قسمت دوم این کتاب را تحت عنوان "آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ" را از لینک های زیر دانلود کرده و حتما بخوانید.
خوب البته قضیه به همین جا ختم نمیشود ، نقد این دو کتاب هم تحت عنوان " هندسه ی روابط انسانها" را نیز مطالعه بفرمائید.
امیدوارم شما هم مثل من لذت ببرید.
لینک های دانلود :
آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ
پی نوشت :
1. مدیریت وبلاگ با منه این روزها ...
2. لطفا تو نظرسنجی شرکت کنید. ممنون
سلام.
روز متفاوتی را پشت سرگذاشتم.
بعد از حدودا"یک ماه بچه های دانشگاه را دیدم....زهرا حالش بهتر بود... یک فنچ بزرگ را دیدم...چند تا تمرین بی پروایی داشتم..."بهترین و دلنشین ترین هدیه ی تاریخ عمرم را گرفتم"..."کودکانه ترین هدیه را تقدیم کردم"...
کم ..کم حالم تبدیل شد به ملغمه ای از غم خوشحالی شد
اما در همین مرحله متوقف نشد!
نمی دانم چراهرچه به شب نزدیک ترمیشدم ٬خوشحالی عقب وعقب تر میرفت تا اینکه یهو از لبه ی پنجره پرت شد...
مثل همیشه تمام ساعت های دنیا کوک شده بودند که دلخوش نبودن را به من یادآوری کنند...
وافعا" نمی دانم که باید از ساعت ها برای اینکه حواسم را جمع می کنند٬تشکر کنم یا اینکه دعا کنم زودتر باطریشان خالی شود
راست باز و پاک باز و امیرباش.
-------------------------------------------
*کودکانه=پاکترین٬صادقانه ترین٬بی ریاترین٬ارزانترین٬مهربانترین.
*هدیه ای که گرفتم نکوهشی بر عقل بود اما جالب آن است که بر
"دل عقل" بیشتر از همه نشست...
*مدتی است بر آنم که به طور کلی با محافظه کاری خداحافظی کنم و به بی پروایی دست بدهم.نظرتان را لطفا" در این باره بگویید.خدایا منتظر نظر تو هم هستم...
*آن قدر کم هستند آدم ها و چیزهایی که بتوانند مرا خوشحال کنند که اگر بازهم این اتفاق افتاد٬حتما"پست میزارم و خبرتان می کنم.
*شما هم موافقید که سرچشمه ی بیشترغم های ما از خوشحالی های ماست؟؟
*سپاس...
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.![]()
این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد.![]()
اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاترمی رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.![]()
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”![]()
پس به طبقه ی بالایی رفتند…
در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”![]()
دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”
طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”![]()
![]()
دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…![]()
طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”
آن دو واقعا به وجد آمده بودند…![]()
دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”پس به طبقه ی پنجم رفتند…
آنجا نوشته بود:
“این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند!
از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!”![]()
پانوشت: البته شاید بتوان گفت که این مشکل به زن یا مرد اختصاص ندارد . این خصلت آدمی است که بسختی قانع می شود و همواره بدنبال فزونی است.
منبع:www.azhamehrang.blogfa.com
مطلب اين پست نوشته خودم است، به هيچ فرقه و ديني توهين نشده است و صرفا تمام عواقب الهي و اجتماعي آن به خودم بر مي گردد
تمام شب را به اين فكر مي كردم كه خدا اينجاست،وقتي درد تمام وجودم را مي خورد، داغ مي شدم، مي جوشيدم باز فكر مي كردم كه خدا در دستان من است، اما....
اكنون از زماني كه درد را سرمشق مي زنم روزها مي گذرد، و من شك كردم به خالي بودن دستانم، همان شب كه دوست داشتم از غصه بميرم اما مانده ام! ضعيف تر از هميشه!
همان درد ها، همان ناله ها
خدايا تو كجايي؟
كجايي كه اشرف مخلوقاتت از گرسنگي مرده است،همان كه وعده رزق هر روزش را داده اي؟
كجايي هنگامي كه نوزادي بي آنكه بفهمد سرطان خون لاعلاج است باز با شادي با عروسك هايش بازي مي كند و درد مي كشد،و آخرش با آن چشمان زيبايي كه خودت به او داده اي مي ميرد؟ پس آن همه مهرباني، معجزه، عدالت وووو كجاست؟
و در اين دنياي واقعي از حكمت رنج و درد و درد و درد براي من و آن كسي كه از درد دستانش از تاول ذغال هاي كوره نمي تواند لقه نانش را در دهانش بگذارد نگو
"در تاريخ طبري در جلد اول روايت است از ابن عباس كه قبل از انسان ها اجنه ساكن زمين بوده اند و در بين آنها قتل و خونريزي در گرفت و خدا ابليس را كه صاحب ملك بود روانه زمين كرد تا آنها را شكست دهد، بعد از اين ابليس به خود مغرورشد كه كار بزرگي انجام داده پس انسان از گل آفريده شده را بي ارزش دانست و سجده اش نكرد...."
اكنون خدايا با اين همه جنگ و خونريزي و قحطي،فقر و.... در زمين چه مي كني؟
نكند آن كودك در خيابان كه دستانش را با دود اگزوز ماشين ها گرم مي كرد راست مي گويد "كه خدا ماله پولداراست"؟
تمام اين سال ها ايمان را بهانه كردم تا از تو چيزي نپرسم ، مي داني من كيستم؟ همان كه تو را با تك تك ذره وجودش شناخت و حس كرد ميداني كه چه زماني را مي گويم! به جرأت مي خواهم بگويم كه تمام دوران كودكي خودم را كاوش كردم تا بتوانم به تو برسم و رسيدم اين را فقط تو مي تواني درك كني. من تو را شناختم كه اين چنين سوال مي كنم به من بگو كجايي؟ چرا كه هر چه پا برهنه بروي زمينت راه مي روم ديگر تو را حس نمي كنم، ماه و آسمانت شبت ديگر دلم را نمي لرزاند و اشك هايي كه فقط براي تو بودامروز براي بي ارزش ترين ها روانه گونه هايي سرد مي شود؟
منشور ملكوتي فاطمه(س) را از ابعاد مختلف نگريست. معدود زناني نامهاي خود را بر گذرگاه تاريخ حك كرده اند. اما اينان زناني بوده اند كه يك شاخه از نهال وجودشان را به باروري و تجلي نشيته اند. اما شخصيت فاطمه(س) منشوري چند بعدي است كه با افق ديدهاي مختلف شايسته بزل توجه است.
به تحقيق مي توان گفت كه يكي از زيباترين، ملكوتي ترين، مقدسترين و در عين حال دست نيافتني ترين و ناشناخته ترين رابطه ها، رابطه فاطمه با خداست. بناي آسمان و زمين و روشنايي ماه و خورشيد و گردش افلاك و وسعت درياها به اعتبار او و خاندان اوست. وجود او بزرگترين و كافي ترين فلسفه آفرينش زن است. او مظهر عطوفت خداوند و سنبل رأفت و مهر الهي است.
فاطمه افتخار محمد و نمونه اعلا و بارز دانشگاه محمد است. فاطمه پاره ي جگر محمد، بضعه ي محمد است. فاطمه كسي است كه رضايت محمد در گروي رضايت اوست. فاطمه برگ برنده محمد در مقابله با جاهليت و سبعيت و كفر است. فاطمه همان كسي است كه پيامبرش برترين زن در آفرينش نام نهاد و به لقب عارفانه «امّ ابيها» مفتخرش ساخته است.
فاطمه كسي است كه با نه سال زيستن همگام با علي، در گام گامِ علي و لحظه لحظه علي، و تنفس علي و سر نوشت علي تأثيري جاودانه و ملموس مي كند. فاطمه كسي است كه خستگي مجادله نابرابر علي را با حراميان از سرانگشتان قلبش بيرون مي كشد. فاطمه التيام بخش جگرِ دندان خورده علي است. فاطمه عصاره مظلوميت علي است. فاطمه اشك علي است، قلب علي است.
حسن بُعدِ ديگر منشور فاطمه است. حسن شير صبر از جان مادر نوش كرده است. حسن بلوغ بردباري فاطمه است. حسن از مادر اموخته است كه جز به مصلحت اسلام نينديشد. حسن از مادر آموخته است كه چگونه تخم انقلاب بنشاند. حسن از مادر آموخته است كه حتي در دعا و استغفار هم «الجار ثُمَّ الدار».
ادامه دارد...
برگرفته از نوشته سید مهدی شجاعی
"یاحق"
سلام.
من اگر رندم و مست و نامه سياه/هزاران شكر كه ياران شهر بي گنهند "حافظ"
خداي خوبم بازهم بنده هايت حادثه آفريدند....
قضيه اين است :
يا بايد چون درخت خرمالو خود را برهنه نمايي تا نگاهت،افكارت،اعتقادات و... كه محصولات "بودن" توست ،براي ديگران عيان باشد،
يا اگر مثل درخت گردو محصولاتت برايشان عيان نباشد،آنچنان تبر به ريشه ات مي زنند كه بيستون هم از بي انصافيشان مي لرزد...

چطور دلشان مي آيد وقتي كه ناتوانند از تشخيص گردو ها و برگهاي سبز،بلافاصله دست به تبرمي شوند تا به تو بگويند :تو ثمري نداري...
ثمرهايت كرم خورده اند....و.....
امابدانید که "دیگر درخت گردو آن قدر قد کشیده است که دیوار را برای شاخه هایش معنی کند..."
راستش مدتي است همتمان شده اينكه با تمام قوا مصالح جمع كنيم و آدم آهني هاي وجودمان را با عنوان كارگر به كار بگماريم و بناي عظيمي به شكل علامت سوال خلق كنيم.سپس نشانه گيريمان را دقيق كنيم،آنگاه نيروي پاهايمان را افزايش دهيم و با تمام نيرو به اعتقادات ديگران لگد بزنيم و شوتشان كنيم زير همان علامت سوال!

غافل از اينكه خدا لبه ي ديوار نشسته و زانوهايش را در بغل گرفته و به ما نگاه مي كند و احتمالا" با خود مي گويد:اين موجود عجول و بي انصاف و حق بجانب چه بود كه من خلق كردم؟!و خورشيد را هم گواه مي گيريدو مي گويد:خورشيد جانم مي بيني كه اينها چگونه به خود جرات مي دهندكه خود را "ميزان" اعتقادات درست قرار داده و هركس با اين ميزان تطابق نداشت،له اش مي كنند؟

تو بگو خورشيد جانم؛ من كه "خداي" اينانم بايد چه كنم وقتي كه هيچ چيزشان با ميزان من تطابق ندارد؟
له اش كنم؟بسوزانمش؟تحقيرش كنم؟عيب هايش را توي رويش بكوبم؟دلش را خرد كنم؟
نه ،نه!نمي خواهم من هم از جنس آنها باشم...اگر راه حل ديگري به ذهنت رسيد خبرم كن.
چطور مستحب مي دانيم آتش زدن به جگر ديگران اما آنجا كه واجب است اندكي دندان به جگرنمي گذاريم كه به كنه ي اعتقادات ديگران پي ببريم،آن گاه به قضاوت بنشينيم؟؟
چرا با ايمان بودن،بهشتي بودن،خوب بودن، اخلاقي بودن،حقيقت و ...را فقط از دريچه ي چشمان خودمان ميبينيم؟؟چرا نمي خواهيم بپذيريم كه هندسه ي چشم ما محدود است و آن سوي اين هندسه هم مسلما" حقايقي هست؟؟
چرا نمي خواهيم بپذيريم كه هيچ كدام از ما اندازه اي نداريم كه بخواهيم براي اعتقادات افكار و اعمال ديگران ٬اندازه تعيين كنيم؟؟
چرا انقدر استناد مي كنيم به تناقض هاي ظاهري كه بين اعتقادات و اعمال افراد مي بينيم؟؟
چرا حساب كتاب هاي خودمان را به خدا نسبت ميدهيم؟؟
چرا اگر دغدغه ي دين داريم...؟
باور كنيم كه اين راهش نيست.....در تاريخ هيچ گاه سابقه نداشته است با شكستن دلي ديني محكم شود...
بار خدايا؛نصيرمان باش تا با بينشي عمبق و روشي دقيق و تو پسندانه،به انسانيت و دين خدمتي كنيم نه آنكه با ندانم كاري خيانتي بكنيم.

"آمين"
راست باز و پاك باز و امير باش.
ياعلي...
برای وارد شدن به سایت می تونید اونجا رو کلیک کنید :
پی نوشت :
سرعت من 39 کلمه در دقیقه بود ، البته تعریف از خود نباشه سرعت تایپ من خوبه !
خوب ! حالا هرکی امتحان کرد سرعتشو واسمون بگه !
خرده فرمایش :
1. مقدم ورود قدم عزیز و محترم بنده ی والای صغیر بر بزرگ مردان عرصه وبلاگ نویسی و دانشجویان زاگرسی تبریک و تسلیت بادا بادا مبارک بادا ایشالا غم آخرتون باشه ...
2. مدیر جان آهنگ وبلاگ خیلی سته سره ! آدم خاوش میگیره ! عوضش بکنی بد نی !
چشمان توهنگامي كه ميخندي... زندگيست
ونگاهت پرازشيطنت هاي شيرين بچگي ست
ولبان تو انقباض دستان بهاري ترين لاله هاست
بگذار به خط زيباترين ستارگان شب از تو بنويسم تاشايد بعد از اين همه كه گذشت لطافت حضور تو زندگي ببخشد...
بعد از تو
ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و
روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمیگفت هیچ چیز به جز آب آب آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر میخاست
و به صدای سوت کارخانه های
اسلحه سازی دل بستیم
بعد از تو که جای بازیمان میز بود
از زیر میزها به پشت میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب و با
قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم
زنده باد
مرده باد
و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر
بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
و مرگ آن درخت تناور بود
که زنده های این سوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می
بستند
و مرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
صدای باد می آید
صدای باد می آید ای هفت سالگی
بر خاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای
جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسیدند
چه قدر باید پرداخت
چه قدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
ما هر چه را که باید
از دست داده باشیم از دست داده ایم
مابی چراغ به راه افتادیم
و ماه ماه ماده ی مهربان همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام
کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
چه قدر باید پرداخت؟
فروغ فرخزاد
آخرین انسان روی زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان
در زدنند!!!
سلام.
یکی بود یکی نبود.
یکی نبود یکی بود.
" خدایا قضیه چیه؟"

راست بازو پاک بازو امیر باش.
داستان ثروت کوروش کبیر
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت میبخشی؟
کورش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟! کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.
مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کورش رو به کزروس کرد و گفت:
ثروت من اینجاست. اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهرهاند مثل این میماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.
داشتم کتاب کوروش پیامبری از تبار روشنی رو میخوندم که به داستان بالا رسیدم برام خیلی جالب بود تصمیم گرفتم تو وبلاگ بزارمش که بقیه هم ببینن و استفاده کنن
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
مرتضی عبداللهی
با تشکر مدیریت زاگرسی ها.
همهء هستی من آیهء تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشيدم آة
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کيست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد .
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ فرخزاد
جزابیت این موضوع برای من این بود که به شکلی داستان وبلاگ ماست که مثل لحاف چهل تیکه است با چند نویسنده و چند موضوع و چند دغدغه وچند .....
اما از قدیم گفتن غذایی که آشپزش دو تا بشه یا شور میشه یا بی نمک ؛ اما نگفتن چند تا بشه چی میشه ، خدا رحم کنه معلوم نیست چه آب زیپویی ازش در بیاد :-)
غرض ، خدا کنه وبلاگ ما هم نه شور بشه و نه بی نمک.
برخی اوقات شادی هم بدنیست ولی با دلیل و روش درست.
این شعر یک شعر لکی هست که همون معنی ضرب المثل بالا رو میده البته با فولکلور و حال و هوای مناطق خودمون ، با بوی همین فرهنگ و ادب و نوع کلامش ؛ داستان خانه ای است که چندین کدخدا و بزرگ داشته باشه و نتیجه این عمل که شور شدن غذا یا بی نمکی اون هست.
اما خود شعر:
مال چل کوخا غذا یا شور و یا بی خوا
"یا مقلب القلوب و الابصار"
سلام.
بادلی و چشمی سرشاراز بغض،سال 90را تحویل دادم.نه آنکه نتوانم از آن دل بکنم نه!بلکه از آن رو که صفحه ای که تحویل تاریخ و گذشته دادم،حرف خاصی برای گفتن نداشت...
خلاصه با هر حالی که بود 90را تحویل دادم و با اشک به استقبال 91رفتم و آن را از"فرصت"تحویل گرفتم!
اولین ثانیه های 91برایم بسیار زیبا و دلنشین شروع شد...بعد از تحویل سال بلافاصله دستانی از جنس خدا به سمتم دراز شد و مرا به یک بغل محبت مهمان کردو من سجده کردم در آغوشش...
اگر کلمات با من غریبگی نمیکردند،شاید می توانستم حالم رادرآن لحظات ناب برایتان توصیف کنم!نمی دانم چرا سر بلند شدن نداشتم و اگر بقیه در صف نبودن همچنان سر از مهر سینه اش بر نمی داشتم!

بهارش که نیکو شروع شدامید است تابستان و خزان و زمستان نیکی هم داشته باشیم!
امسال را برای خودم سال عشق رسانی به "پدر"و"مادر" نام گذاری کردم.
پدرها و مادرهای عزیزمان که سرشار از"بودن" بودید برای ما،ببخشایید مارا بخاطر تمام لحظاتی که "بودن"هایمان را از شما دریغ کردیم...
اما...
برآنم که بیشتر دوستتان بدارم.برآنم که بیشتر صدای خنده بدهید.برآنم که کمتر صدای درد بدهید.برآنم که بیشتر سیمایتان رنگ رضایت بدهد.برآنم که تنهایی را ازشمادور کنم.
برآنم که"باشم"!
میخواهم دستتان را بگیرم که راه برویم.میخواهم خاربه چشمم برود وفتی که خار به پایتان می رود.
می خواهم چارچشمی مراقبتان باشم.می خواهم با لذت به غذا خوردنتان نگاه کنم.
می خواهم برایتان غذاهای خوشمزه درست کنم حتی اگه حوصله نداشته باشم.
می خواهم لباسهایتان را که کثیف می شود را با دستهای خودم بشویم حتی اگر دستانم ضمخت شود.
می خواهم دستتان را بگیرم و شما را خرید ببرم حتی اگربد قلق باشید. می خواهم به حرف هایتان با حوصله گوش بدهم حتی اگر بی ربط و تکراری حرف بزنید.
می خواهم هر بار که صدایم می زنید بگویم"جانم"حتی اگر صدبار در روز صدایم زدید.
می خواهم موهایتان را شانه کنم،لباس های قشنگ تنتان کنم و شما را مهمانی ببرم حتی اگر بچه های خوبی نبودید.
می خواهم درجمع هی پز شما را بدهم که چقدر چیز بلدید حتی اگرهمه را "فراموش"کرده باشید.
می خواهم شما را پارک ببرم حتی اگرکلی کار سرم ریخته باشد.می خواهم برایتان تنقلات بخرم حتی اگر ضرر داشته باشد.
می خواهم اگر گفتید حالمان خوب نیست فورا"شما را دکتر ببرم حتی اگر بدانم که دارید بهانه می گیرید.
می خواهم شب تا صبح بر بالینتان باشم حتی اگر فردا صبح زود کلاس داشته باشم.
می خواهم اگر کسی ناراحتتان کردم با او دعوا کنم حتی اگر بدانم که شما هم مقصرید.
می خواهم به شما پول تو جیبی بدهم حتی اگر در جیب خودم چیز زیادی باقی نماند.
می خواهم با شما بازی کنم حتی اگر سنی از من گذشته باشد.می خواهم حواسم به قد و وزنتان باشد...
می خواهم...
وقت آن شده که جایمان را عوض کنیم!می خواهم پدر و مادر،پدرم و مادرم شوم!
*باور کنیم که آن ها خواهند رفت...
*نگذاریم بعد از رفتن آن ها ماندنمان به رنگ حسرت و عذاب وجدان شود...
*بار خدایا در تمام این خواستن ها تو پشتیبانمان باش...
راست باز و پاک باز و امیر باش!
بسم الله الرحمن الرحیم
اینک بهار...
سلام- عیدتون مبارک
ان شاء الله همه این سال رو همراه با لحظه لحظه و نفس نفس یاد خدا سپری و تجربه کنیم. ان شاءالله
می گن بزرگترین نعمت و آرزو سلامتیه می گم به نظرم سلامتی تنها یک نعمت و آرزوی بزرگه اما مخفی ترین و پنهاترین نعمت و ارزوست(نمونه بارزش عزیزان جانباز دفاع مقدس هستن، سلامتی ندارن اما...) قدیمیا تا می خواستن یه آرزو و دعا کنن می گفتن: "انشا ء الله که دل خوش داشته باشی! دل خوش چیه یا کیه؟!؟؟به نظرتون چه شرایطی داشته باشیم دل خوش داریم؟!؟؟؟
گاهی غم و اشک یعنی دل خوش، گاهی لبخند و شادی ، گاهی درد ، گاهی درمان گاهی دل شکسته، خیلی وقتا زمین خوردن هامون همه و همه گاهی یعنی دل خوش!
و دل خوش یعنی تعالی و رشد ، تعالی و رشد به سمت یگانه معبود!
پس برای همه (دلخوش نه!) دل خوش آرزو میکنم!!
در چند قدمی سفر به سرزمین نور هستم جایی که از وصفش درماند ه ام و همین، اما می تونم بگم که اشتیاق این سفر هر لحظه داره این انتظار رو سخت و سختر میکنه و زمزمه ی این جملات کوتاه عبدالرحیم سعیدی راد(طبق قوانین /تذکرات وبلاگ ذکر منبع الزامی بود!) این اشتیاق رو بیشتر و بیشتر...
مکه برای تو
فکه برای من
بالی نمی خواهم
این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند!
فکر میکنم ، فکر نه یقینا سقف اینجا به آسمون نزدیکترو اجابت دعا بیشتر بنابراین قطعا این دعا و دعاها در این سرزمین زودتر به اجابت می رسند!
راستی انگار اینجا یه کاتالیزور تزریق شده؟!؟
مثل اینکه همه اینجا منتظر رفتن من بودن؟؟درست می گم؟!؟؟(شوخی بود!)
پاسخ به یک یاد اوری...
قبل از هر چیزی عذر خواهی می کنم ازاعضای جدید ی که تا می خواد صفحه ی وب وبلاگشون لود شه باید این هجویات بلند بالای من رو بخونن(هر چند خودم هم ترجیح میدم نوشته هام کوتاه باشه ولی ...نمیدونم چرا !؟) ، بخصوص اگر ندونن موضوع چیه؟!فقط می تونم بگم که من رو ببخشید وان شا ء الله که از خجالتتون در میام!
با سلام
بزرگ می نویسم: :" بخونین اما قضاوت نکنین"
قضاوت نکنین در جایی که اندیشه تان شما رو مضطرب می کند ، وادار به تردید می کند و شما را به قضاوت می نشاند.
در پاسخ به نوشته شما باید عرض کنم که قبل از این اتفاق(نظر نام من...) من نیز درست در همان روزها در اندیشه ی تردید ماندن یا رفتن به سر می بردم و شما بی آنکه بدانید و بدون تعمق کافی پیش داوری کردید، پیش داوری وقضاوتی که خود پیش تر در نوشته هایتان در پاسخ به همین نظر به وضوح اشاره کردید!
همان طور که می دانید من نیز معتقدم که یک عمل در ابتدای راه باید 1)شهر شرع را، 2) محله عقل را و سپس3) کوچه عرف را عبور نماید تا به سلامت بگذرد و به مقصد اصلی و خانه ی خویشتن خود برسد.توجه به این نکته الزامیست که هر سه ی این شرط ها مانند زنجیر هایی به هم پیوسته اما با اولویت ترتیب هستند(البته از نظر من!).
در ابتدای راه در شهر شرع ، زیبایی دوردست (اهداف و نیاتم)من رو شیفته ی حرکت کرد ، چون به میانه رسیدم تازه نام محله من را به سمت نشانی کوچه پیش برد، کوچه ای که اکنون در جستجوی نشانی اش ......... "صحیح یا عدم صحیح بودن این تفکر را به خوانندگان وامی گذارم و شما را به چند سطر ابتدای نوشته تان "فقط برای تمرین انتقاد" یا نوشته زاگرسی ها "انسان های در بند" ارجاع می دهم (اما از نظر من وقتی عمل کننده ، مقید یا پیرو ارزش ها هستیم این دیگر در بند بودن نیست ،البته آزادی هم نیست ، تسلیم بودن است و این همان معنای مسلمانیست! ) و تنها می توانم به این نکته اشاره کنم که شاید عرف در اینجا به معنای احتیاط باشد و در این معنا بگنجد!(البته در این مورد خیلی مایلم نظر دوستان رو ببینم و در این مورد پیشاپیش از نظرات استقبال می کنم.) هم چنین باید عرض کنم که این وبلاگ دارای محیطی کاملا سالم هست ، دارای نویسندگان توانمند و با اندیشه ای هست که من به شخصه از نوشته هاشون استفاده کردم و به مثابه حداقل یه تلنگر از اونها بهره بردم و نوشتن این مطالب به معنای عدم سلامت وبلاگ نیست و من از صراحت نوشته هام از تمام دوستان پوزش می طلبم.
خوشحالم که این حقیقت بیان شد ودلیل این تصمیم روشن !
روی همین حساب گرفتن این تصمیم نه به دلیل اتهام / اتهامات متفکر نادان(تشکر من هم ازایشون بابت همین بود!) نه به دلیل جریحه دار شدن احساساتم، و نه به دلیل رنجش از کسی و نه به دلیل این، این ، این............بود!
به جز مبحث نیتها که فکر می کنم با این نوشته کاملا پاسخ داده شد ، من چیز ببیشتری از نوشتتون رو متوجه نشدم ، اگه چیزی باقی مونده من آماده ی پاسخگویی هستم!
چند نکته: 1) من خیلی موافق با اسم مستعار نیستم ولی.....
2)از نمی دونم چه کسی از احتمالا مدیر وبلاگ برای این تغییر نام باید تشکر کنم و لی نام من "از یک زاگرسی"
3) تا اطلاع ثانوی حداقل تا 5/6 روز دیگه به دلیل این سفر نمی تونم به هیچ نظری جواب بدم!
4)احتمالا ادامه دارد...
5) دعام کنید سفری پر بار داشته باشم!
و
همه این هجویات از خودم بود ببخشید اگه.....آخه بداهه بود همین الان!
آيين چند هزار ساله نوروز،غلبه گرما بر سرما، روز تولد ميترا فرشته نگهبان خورشيد و پيروزي نور بر تاريكي ايرانيان بر همگي همايون باد...
و همانطور كه حضرت حافظ مي فرمايند:
سال و مال وفال وحال و اصل و نسل وتخت وبخت
باده ات اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم،فال نيكو، مال وافر، حال خوش
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام