اخطار به نویسنده های زاگرسی ها

با سلام خدمت دوستان و زاگرسی های عزیز

امیدوارم تعطیلات  تابستون به همتون خوش گذشته باشه و روزای خوبی پیش رو داشته باشین. با توجه به اینکه خیلی از نویسندگان وبلاگ بیش از اندازه کم کار هستن تصمیم گرفتم دوستانی که بیش از ۶ ماه  یعنی از اول فروردین مطلبی در وبلاگ زاگرسی ها نداشنتد رو از لیست نویسندگان وبلاگ حذف کنم !

دوستانی که میگن وبلاگ "سوت کور " به ما ایمیل بزنند و به جمع زاگرسی ها بیاند تا ما از نوشته هاشون استفاده کنیم .

راستی امروز یه نظر سنجی تو وبلاگ گذاشتم لطفا هر کدوم از دوستان فقط یک رای بدند !

خیلی دلم واسه همتون تنگیده,امیدوارم همگی موفق باشین

با ما در ارتباط باشید :

zagros.entezar@gmail.com
zagro30ha@yahoo.com

 

عادی شدن ها

قصه قصه پر غصه ای است، قصه جدایی ها، قصه دوست داشتن ها در عین تنفرها، قصه دردها ، قصه این دنیا.

قصه سلام های بی بهانه و عاشقانه، قصه سلام های با محبت و زیبا، قصه خوش آمدهای بی مهابا و در آخر قصه خداحافظی های با بهانه و دل تنگی های.....

عده ای ایستاده بودند و منتظر. روی سر آنها سایبانی بود که به دیواره آن پوسترهای تبلیغاتی چسبیده بود، هدف پوسترها جذب مخاطب بود و نگه داشتن آنها برای دیدن کالایی و شاید تاملی و نهایتا خریدی. چند نفر با هم صحبت می کردند، چند نفر سر در لاک به اندیشه ای مبهم و بی انتها مشغول بودند و عده ای هم شاید سوت می زدند و بیخیال دنیا و ما فیها، چند نفر بیقرار منتظر آمدن او بودند.

چند نفر تند تند چشم به ابتدای کوچه ای در نزدیکی خود داشتند انگار منتظر کسی بودند کمی بیقرار، کمی لرزان......معلوم بود با این پاپا کردن ها منتظر کسی هستند شاید معشوقه شان.

یکی در این تفکر فرو رفته بود که چگونه بی پولی خود را درمان کند و دیگری در فکر چگونه حفظ پول های پارو نشده اش؛ عده ای سهمی از سایه بان برده بودند و آسوده خلیده در گوشه ای از آن، عده ای در ستیغ آفتاب نوازش رقصان حرم گرمای خورشید را مشق می کردند؛ صف دراز شده بود دراز دراز، لحظه به لحظه بر درازی آن افزوده میشد، و لحظه به لحظه به آدم های در آن و لحظه به لحظه بر فکرها و دلمشغولی ها و مشغله های آدم های آن.

اتوبوس از راه رسید و آرام آرام همه سوار شدند و عده ای ماندند تا اتوبوس قسمت آنها نیز بیاید، عده ای مسیرشان متفاوت بود و عده ای جایی برای رفتن در اتوبوس پیدا نکردند و عده ای همانگونه در افکار خود گمشده بودند و اتوبوس را ندید.

عده ای فهمیدند اصلا نباید در اینجا می ایستادند و عده ای از صف برجای ماندند و غم نرفتن تمام پیکره روحشان را بلعیدن گرفت.

 

آری دنیایمان چه شبیه ایستگاه بزرگی شده و ما چه بیقرار منتظر اتوبوس بعدی قسمتمان هستیم، دوستی هایمان چه اتوبوسی شده و افکارمان چه وهم انگیز و تودرتو، لحظه ای سلامی و آخر بی خداحافظی وسلامی، بیقراری های دیدن سر کوچه ای و فراموشی های سریع.

بودن در نبودن و غوطه در تناقض و ترسان و لرزان از نگاه ها، چه وهم انگیز است بودن و چه وهم انگیزتر خوب بودن؛ می ترسم روزی ببینم حیران هم بی آنکه من نوشته باشم پیام خداحافظی اش را نوشته باشد و حیرانم کند بیش از آنکه هستم.

چه سخت است نوشتن جایی که بوی کسی می دهد و نمی دهد.

دیگر برایمان عادی شده خداحافظی ها، دیگر برایمان عادی شده دل بیقراری ها، دیگر عادی شده تنهایی گریه کردن ها، دیگر عادی شده فهمیده نشدن ها، دیگر عادی شده تائید شدن های بی ثمرمان، دیگر عادی شده به به شنیدن های بی ممرمان، دیگر عادی شده سلام های بی تفکر و شروع های بی پایان، دیگر عادی شده رنجاندن ها، دیگر عادی شده پا روی بلورها گذاشتن ها، دیگر عادی شده حرمت شکستن ها، دیگر برایمان عادی شده همه ی عادی شدن ها.

دیگر.....

دیگر برایمان عادی شده ترک کردن ها، دیگر برایمان عادی شده کفش عوض کردن ها و مثل کفش دوست عوض کردن ها،  دیگر عادی شده دوستی ها و سخیف شدن هایشان، دیگر عادی شده نادوستی ها را دوستی گفتن ها، دیگر عادی شده تناقض ها، دیگر عادی شده شعر را حتما شعور فرض کردن ها، دیگر عادی شده وعظ کردن ها و خطبه گفتن ها برایمان بی استدلال ها، دیگر عادی شده تنهایی درد کشیدن ها، دیگر عادی شده.....

دیگر عادی شده عادت ها، دیگر عادی شده ترک نکردن عادت ها، دیگر عادی شده فراموش کردن ها، دیگر عادی شده لجن مال کردن ها، دیگر عادی شده ادعا داشتن ها، دیگر عادی شده فقط خودمان دیدن ها، دیگر عادی شده انسان در بند امروز بودن ها.

آخ که چه دل پردردی دارم برای نوشتن دیگر عادی شده، ولی نه دوست داشتم اینجا بنویسم و نه دوست دارم اما دیگر عادی شده روی حرفهایم پا گذاشتن ها.

اینجا دیگر برایم بویی نمی دهد شاید شامه ام بوی نمی شنود و یا شاید در پی عادی شدن ها دیگر عادی شده بوها.

اینجا خاطره خوبی نداشتن ها برایم عادی شده، اینجا دیگر ایستگاه اتوبوس شده، لحظه ای بودن و لحظه ای سلامی و نگاهی و گوشه چشمی و لحظه ی بعد نبودن و آنچنان که گو از ازل نبودن ها عادی شده، راستی آن تکه گوشت بی مصرف پر دردسر را دیگر در طاقچه دل گذاشتن ها عادی شده.

دیگر عادی شده لاف زدن ها و دیگر عادی شده خلاف ادعا نرد انداختن ها.

راستی دیگر عادی شده خداحافظی ها، چه دنیای عجیبی شده این دنیای عادی شدن ها.

کی می خواهیم بفهمیم که گاهی حرفمان دلی را می رنجاند و کی می خواهیم بفهمیم کمی محبت حلال هر مشکلی می تواند شدن، کی می خواهیم بفهمیم عشق و دوستی دو طرف دارد و تحمل بنیاد آن است.کی می خواهیم بفهمیم کمی صبر، کمی عشق، کمی دوستی، کمی صلح چاره ای کار است.

چرا دنیایمان مثل چینی هاش شکسته قوری شده که از بد روزگار هیچ چینی بند زنی را توان و تاب بند زدنش ندارد.وای به حال ما چه آینده بد و سیاه خواهیم داشت که نمی توانیم خودمان را تحمل کنیم، مایی که هم نسل هستیم و وای به حال نسل آینده ای که ما می خواهیم تحملش کنیم.وای به حال زندگیهایمان که هر لحظه مثل بند تسبیحی آنی از هم می پاشد.به این بهانه که نمی فهمیم، نمی بینیم، نمی خواهیم، نمی دانیم ونمی های دیگر بی آنکه آنی تفکر کنیم آیا حتی دو اثر انگشت مانند هم آفریده شده؟

 

دل می خواهد بنویسم به اندازه آن همه روزی که در این خداحافظی کده عادی شده ها، ننوشته ام، اما می دانم مثل همیشه این هم عادی می شود.....


پ.ن:

1- کاش روزی همه نویسنده ها را همینجا با هم می دیدم.

2- کاش روزی اگر حیرانی هم نبود تنها مرگ  بود که او را جدا کرده بود نه خداحافظی ها.

3-کاش آن اندازه قلمم سحر می داشت که هر دشمنی و دل تنگی و دلگیری را رفع می کرد و همه را به همینجا می کشاند.

4- کاش من وجه المسالحه صلح همه میشدم و گوشتم نذر قربانی دوستی  همه میشد، اما همه شاد از داشتن لقمه ای بی جنگ می آرمیدند.

5- کاش روزی اینجا قلم نزده بودم.

6-راستی مزنه دوستی های اتوبوسی و عشق های چندماهه چند شده گویا امروز دلار تغییر قیمت داده؟

 

 

 

 

می روم ... + نتایج نظرسنجی !

به نام خدای پروانه ها

سلام

می خوام که برم ! و از این رفتن نه ناراحتم و نه خوشحال ! راستش را بخواهید کمی بغض دارم که همین جا می شکنم.

قبل از هر چیز بگویم که خسته نیستم ! نه از فحش هایتان و نه از دست، جیغ و هورا کشیدن هایتان !

دلم شکسته ... نه فقط به خاطر اتفاق های پیش آمده همین چند روز.. نه ! شما که از همان اول عادت به دل شکستن داشتید. نداشتید ؟

کمی خودمانی تر می گویم ؛ اینجا بودن و برای شما وقت گذاشتن وظیفه من ِ مدیر وبلاگ نیست. قبول کنید که مدیریت جایی که اکثر آدم هاش چراغ روشنفکری روی سرشونو هی روشن تر از پیش نشون میدن و در عین حال گاهی چراغ خاموش می پیچونن کار ساده ای نیست. قبول کنید که ساختن با این همه سلیقه و نظر های محکم و به ظاهر درست و با ادله کار ساده ای نیست. قبول کنید که ساختن با زاگرسی ها کار ساده ای نیست.

می خوام بگم من اینجا کسی رو حلال نمی کنم. هیچ زاگرسی خنجر به دستی رو حلال نمی کنم. هر کی حلالیت می خواد مرد و مردونه بیاد وایسه جلوم یه دست کتک مشتی بخوره ! بعد شــــــــاید حلال شد سرشو بریدیم واسه شب عید خوردیم. (ببخشید من همه جا گل شوخی هام شکوفه می کنه.)

دیدین وقتی یکی داره میره سفر یکی یکی از همه خداحافظی می کنه و به هر کسی چیزهایی رو میسپره یا چیزهایی میگه ؟ می خوام همین کارو بکنم.

CAST AWAY: شما زیاد ننوشتی. خوب شروع کردی اما کم رنگ بودی !

Hichkas: متاسفانه زیاد با شما موافق نیستم ! کمی نرمتر برخورد کنید با مسائل بد نیست!

Titan: اصلا نفهمیدم این تایتان کیه و چیه ! فقط یک پست گذاشتی. در کل امیدوارم موفق باشی.

حیران: حيران آن رويايم ... آن جام سبز لبالب از عصاره ارغوان.. به دستاني كه معشوق خداست !
و حيرانم ... از تو ... معشوق ِ عاشق... عاشق ِ معشوق!
عشق به تو حيران است و عشق تو حيرانى ست !
گاهی بهت حسودیم میشه... همین حیران بمان ...

زئوس: اومدی که پویا باشی، ایستا هم نبودی !

سامان القاصی : از سکوتت فهمیدم که عاقلتر از خیلی هایی !

سیاوش : میشه خدا رو به شما سپرد و مطمئن شد که گم نمیشه...

شیلا موحدی: نوشته هات خوب بود.

صابر: شما رو باید آتش زد و در قبری که پیش خرید کرده بودید دفن کرد.. ( اگه بیشتر می موندم شما رو به خاطر عضویت بی اسم و رسم حذف می کردم.)

طــرقـه : نوشته هات عالیه ! یکم طولانیه و در حد حوصله من نیست. یکی دو بار حوصله کردم و خوندم؛ لذت بردم.

محمد امین: دیر اومدی و زود رفتی.. جنس نوشته هاتو دوست داشتم..

مرهم : نظرات خوبی میزاشتی ! ولی زود جا زدی !

میترا تقی زاده : آی میترا آی میترا ... آی ...

کیمیاگر: فونت قلمت هم مثل نوشته ها و نظراتت درشته همیشه !

کیوان ماه ور : گاهی مرز ها خیلی باریک میشه.. و برای کسانی که بیشتر از بقیه به چشم میان علاوه بر باریکی مرز ها دید کافی هم از بین میره.. تو در عین فروتنیِ کامل، مغروری! یه نکته هم به مریدت بگم :
نظرگذاشتن یا نگذاشتن این آقا رو پست خاصی نشونه ی خوب یا بد بودن اون نوشته نیست! ماه ور هم مثل همه ی ما آدمه و علایق و نظرات خاص خودش رو داره. قرار نیست همه ی نویسنده ها با نظرات ایشون هماهنگ بشن.

و اما نویسنده هایی که رفتن و دیگه اینجا نمی نویسن؛ فقط گاهی عطر بودنشون حس میشه اینجا:

الف.دیوار: تنها کسی که نوشته هاشو با علاقه میخوندم و از لمس کلماتش لذت می بردم.

از یک زاگرسی: دلم واسه مناظره ها و اختلاف نظراتمون تنگ شده. جز اون دسته از آدمایی که اگه ساعت ها بدون معرفی خودت روبه روی من با من حرف بزنی به خاطر نمیارمت. اما همیشه اسم و نوشته هات گوشه ذهنم هست.

غریبه: غریبانه رفتی ... امیدوارم بینایی ام زخمی بر چشم ها و دلت نباشد...

فاطمه منصوری: کلهم اجمعین : بیست ! رفتنت عین ظلم بود به وبلاگ ... (دوست دارم باعث و بانیشان را لعنت کنم. اما میسپارم به خودت)

و اما خودم ؛ سوما !

من برای خودم می نویسم. پس فرقی هم نمی کنه که کجا بنویسم. چه تو دفتر خاطراتم؛ چه وبلاگ شخصیم و چه صفحه فیسبوکم.. از این 18نفری هم که به من رای دادند ممنونم. و از همشون معذرت می خوام بابت نبودنم در آینده ...

امیدوارم مدیر بعدی وبلاگ رو اذیت نکنید. با هم باشید و دل نشکنید.

.

.

من دورم. از همه ی بودن ها...

تازه ام من. تازه از بغض های تنهایی.

تازه از نبودن های هیچ کس.

تازه از لب های بی روح بازیگرانی که به پرستش چشم و دهنم گشوده شده اند.

تلخم من. درست به اندازه ی همه ی تلخی های همه.

درست به اندازه ی تلخی اسپرسوی "بابونه".

درست به اندازه ی تلخی این همه ننوشتن این همه نگفتن.

این همه دیدن و نگفتن.

این همه شنیدن و ساکت ماندن.

من گم شدم و تو پیدایم نکردی و من گم ماندم.

من کم شدم و تو! زیادم نکردی و من کم ماندم.

منم رفتم و تو نیامدی..

من می روم

اما نه مثل فروغ خسته و افسرده و زار ..

من حتی خسته هم نیستم دیگر .بس که دیوارهای تحمل بالا رفته اند.

فکرش را بکن آرزویم فقط این بود که گاهاً یکی شویم؛

دغدغه هامان، دستهایمان، نگاه هایمان، عشق هایمان...

 من می روم چون خیلی وقت است نمی نویسم.

چون خیلی وقت است عادت کرده ام به نبودن ـ

من همانی ام که نخواستم به بودن عادت کنم ..

می بینید ؟ دارم شبیه شما میشوم...


پی نوشت:

1. نتیجه نظرسنجی نویسنده مورد علاقه شما رو به اشتراک میزارم. برای دیدنش روی لینک زیر کلیک کنید.

نویسنده مورد علاقه شما

2. ببخشید که مدیر خوبی نبودم..

یا علی

درباره ی وبلاگ....

چرا انقدر آستانه صبرتون پایینه؟
چرا انقد به هم گیر میدید؟
تقریبا" دوساله دارم نوشته های وبلاگو به پیشنهاد یه دوست دنبال میکنم
تو این مدت چندبار مدیریت عوض شد،هر بارم مدیر قبلی با دلخوری بسیار وخستگی فراوان از اذیت و آزارهایی که واسش ایجاد شد گذاشت و رفت
آخرین پست مدیر قبلی یادتون هست:

از سرنوشت غمگين نباش...
چه بسا سگ هايي كه بر روي اجساد شيرهاي جنگل سبز رقصيدند، شادي كردند
وخود رابزرگ پنداشتند
ولي نميدانستند كه شير شير مي ماند و سگ سگ
حتي با قلاده هاي طلا...
..............................................................................................................
آخر نوشت: بدرود را پر رنگ تر می نویسم و رساتر.
تنها می توانم بگویم که خیلی دردناک است زمانی که می فهمی منطقِ برخي از انسانهایعنی پوچی...
بدرود!

هیچوقت از خودتون پرسیدید چرا این پستو گذاشت؟
اختلاف نظر همیشه بوده وهست ولی از ادب خارج نشید لطفا"
اصلا جایی که انتقاد نباشه نشان از ضعف  اون مجموعه ست،انتقاد خیلی هم خوبه ، به شرط اینکه درست و بجا و با ادبیات صحیح بیان کنید ، شک نکنید اگه نحوه ی بیان درست باشه طرف مقابلتون  با روی باز می پذیره و  حتما" لحاظ میکنه!

بفرما و بشین و.... ، یه معنی رو میده پس چرا از الفاظ محترمانه استفاده نکنیم!
چرا انقدر توهین آمیز؟
مثلا" تو قسمت نظرات یه پست  از این الفاظ استفاده شده :
"به درک که..." خب مشخصه چه جوابی داده میشه ، هر چند من جوابا رو هم تایید نمیکنم
یا نوشتن قاطرو ، فلانو .....بهمانو....
و یا همدیگه رو ابلیس و پیرو شیطان قرار دادن...
و یا...
زشته بخدا اونم واسه قشر تحصیل کرده ای که دعوی اداره کردن مملکتت رو دارن!
چرا عوض تشکر از دوستانی که مدیر میشن و واسه وبلاگ وقت میزارن و زحمت میکشن بهشون حمله میشه؟
مقایسه کردن نویسنده ها و اینکه فلان نویسنده پست هاش عالیند و پست های فلان نویسنده الکی هستن اصلا کار درستی نیست، معلومه که سلیقه ها متفاوتند وهر کسی ممکنه در مورد هر چیزی که دوست داره بنویسه
اگه مطلبی رو دوست نداریم بهتر نیست به نویسندش توهین نکنیم؟
انصافا"تا حالا کدوم یک از شماها  از مدیریت های وبلاگ تشکر کرده و یه خسته نباشید بهش گفته حتی وقتی مدیریتو تحویل داده و مدیر جدید اومده؟
یاد بگیریم خیلی از کارهایی که دیگرن انجام میدن وظیفشون نیست بلکه دارن بهمون لطف میکنن ودر مقابل باید ازشون تشکر کنیم
ببخشید خیلی سعی کردم به کسی تو این پست توهین نشه و امیوارم همینطور باشه ، اگر از ادب خارج شدم و یا به کسی توهین شد ازش معذرت میخوامو امیدوارم حلال کنید

پایان نوشت:
تنها چیزی که خرجی ندارد جاری شدن در
ذهن دیگران است...
پس آنگونه جاری شوید که خنده بر لبانشان نقش
ببندد...
نه نفرت در دلشان...

از دست ندهید..!

موزیک وبلاگ تقدیم به هرکی که دلش اندازه ی یه دریاست !

     +  ترش و شیرین از محسن نامجو و رضا عطاران

اطلاعیه

سلام

نویسنده های زیر لغو عضویت شدند :

پیام رضایی نسب
صافات
از یک زاگرسی

وسلام

ما ايرانيا

ما ایرانیــــــا ...

مهمترین کارمان در اول هر ماه صف کشیدن جلوی عابر بانکها برای گرفتن حق

السکوت ماهانه است.

چون می ترسیم اگر اول ماه پول را برداشت نکنیم مثل سهمیه بنزین می سوزد!

 آنقدر راحت طلب و بی ارداه ایم که مشتری اول محصولاتی مانند قرص لاغری،

کفش افزایش قد، شربت ترک اعتیاد و... در دنیائیم.

به محض رد کردن خروجی مورد نظر در اتوبان جفت پا روی ترمز می رویم و با

اعتماد به نفس کامل دنده عقب می گیریم.

 برای بچه خردسالمان هر روز چیپس و پفک و نوشابه می خریم ولی نمی دانیم

آخرین بار کی یک لیوان شیر خورده است.

فاصله ظرف جمع آوری زباله تا در خانه مان 50 متر است ولی ترجیح می دهیم

کیسه را همان روبروی خانه داخل بوته های کنار پیاده رو پرت کنیم.

در تاکسی مکالمات تلفنی خود را با صدایی کاملا رسا انجام می دهیم بدون

اینکه متوجه باشیم تاکسی حریم خصوصی افراد نیست و حقوق دیگران را نباید

تضییع کرد.

در ترافیک سر چهارراه با دیدن پسر بچه ای دوره گرد محبتمان گل می کند و

یک هزاری به او می دهیم و او بی آنکه بخواهد تا شب پول مواد مخدر پدرش را

جور می کند.

آخرین باری که کتابی را ورق زده ایم مربوط به سالها پیش می شود.

حاضریم به هر قیمتی ولو ثبت نام در دانشگاه مجازی دوقوزآباد سفلی مدرک

بگیریم و میلیونها خرج کنیم ولی بعد از فارغ التحصیلی تنها چیزی که به

دردمان نمی خورد همان مدرک است.

برای ماشین پنج میلیونی که اقساطی خریده ایم، سه میلیون لوازم اضافی وصل

می کنیم ولی پول رفتن به دندانپزشک برای معالجه دندان خرابمان را نداریم.

برای سه روز تعطیلی صندوق ماشین و باربند را تا خرخره پر می کنیم و با شش

نفر راهی شمال می شویم و از سه روز تعطیلی را دو روز در ترافیک جاده

چالوس و هراز و فیرزوکوه می مانیم. ولی نمی دانیم دریاچه گهر کجاست!

روز آشتی با طبیعت (13 فروردین) چنان بلایی به سر طبیعت می آوریم که تا

یکسال خودش را پیدا نمی کند.

آب را بر روی دومین دریاچه شور جهان(اورمو گلی) بسته اند و با این کار،

آذربایجان و جان 13 میلیون انسان را به خطر انداخته اند(بمب نمک) و ما

هنوز منتظریم تا ببینیم فردا چی می شه. معلوم نیست...؟!!!!!؟

وای از دست ما ایرانیا!!!

تقدیم به الف . دیوار و خانم تقی زاده ( شایعه 21 دسامبر از سایت تابناک) قضاوت با خودتون!

شایعه بی اساس سه شب تاریکی و پایان جهان در 21 دسامبر 2012 موجب کنجکاوی و پیگیری برخی از مردم در این زمینه شده است.

به گزارش خبرنگار ایرنا، مدت هاست شایعات مختلفی در مورد به پایان رسیدن جهان در روز 21 دسامبر سال 2012 همزمان با شب یلدا در ایران در وبلاگ های مختلف و محافل فرهنگی و اجتماعی مطرح شده و با نزدیک شدن به روز موعود ابعاد گسترده تری به خود گرفته و ساخت و انتشار فیلم ˈ2012ˈ بر تبلیغات پیرامون پدیده های مرتبط با نابودی جهان افزوده و موجب افزایش نگرانی در میان برخی از مردم ناآگاه شده است.

یکی از ادعاهای جاری در محافل عمومی، مربوط به پیشگویی جنجال برانگیز قوم باستانی مایا است که بر اساس آن در این روز یک دوره پنج هزار و 125 ساله در تقویم این قوم به پایان می رسد.

از دیگر دلایل این موضوع برخورد سیاره ای ناشناخته به زمین و مقارنه خورشید و کهکشان است که مراکز علمی نجوم از جمله ناسا با قاطعیت این قبیل شایعات بی اساس را رد کرده اند.

متاسفانه تبلیغات کشورهای غربی و برخی خرافه پرستی ها در کشورهای همجوار مانند ترکیه موجب تردید در میان برخی شهروندان شده است.
ادامه نوشته

اطلاعیه

سلام

چند تا نکته:

1. می بینم که می بینید که قالب وبلاگ عوض شده ! بگو به به !  ^ـــ^

2. سیستم لایک و آنلایک واسه وبلاگ فعال شده. روی هر پست می تونید ببینید. و به طور جدا به هر پست امتیاز بدید.

3. خلاصه آمار وبلاگ هم فعال شده. با شمارنده ی واقعی (!!) ! تعجب نکنید؛ ما واقعا همین قدر بازدید کننده داریم.

4. یک سیستم خبرنامه هم به طور آزمایشی اضافه شده.

5. یک گزینه در مدیریت محتوای بلاگفا هست ! به اسم برچسب ! با برچسب گذاری می تونیم آمار بازدید کنندگان وبلاگ رو خیلی ساده افزایش بدیم. از همه تقاضا میشه این گزینه رو در نظر داشته باشن.

برای اطلاع بیشتر : برچسب ها در وبلاگ

6. دوستان نویسنده توجه کنند که گزینه ی پیوند های روزانه برای دسترسی شما بازه و هر سایت یا وبلاگ که به نظرتون مفید باشه رو می تونید درج کنید که همه استفاده کنیم. خوشحال تر میشیم آدرس وبلاگ و یا سایت های خودتون یا دوستاتونو درج کنید.

7. از همه بخصوص نویسنده هایی که تو جلسه ی فوری امروز شرکت کردند تشکر می کنم. از نظرات سازنده شما ممنونم.


در پناه حق

اطلاعیه

سلام به همه

بچه ها مدیریت عوض شد. (انقد دوست دارم یهویی خبر اصلی رو میدم ! جان شما خیلی حال میده ! :D )

از خانوم منصوری به خاطر زحمت هاشون تشکر می کنم. دستشون درد نکنه . ایشالا که دلیل خستگی هاش ما نباشیم.

اما چند تا سوال !

1. قالب وبلاگ چطوره ؟

2. یه برنامه جدید بگید به اجرا بزاریم ! چیه اینجا سوت و کور شده !

3. چرا واسه مطالب همدیگه نظر نمیزارید ؟ (نکنه کلاس داره ؟)

4. نویسنده ها چرا کم کار شدند ؟ لطفا همه پاسخگو باشن !

5. من دلم واسه بحث های داغ تنگ شده ! میشه یکی یه پست جوشان بزاره بترکونیم ؟ :D

6. دیگه حضور ذهن ندارم ! بعدا دوباره میام حالتونو می پرسم .

راستی ؛

هر گونه تلاشی واسه مزاحمت ، کار شکنی، به هم ریختن اعصاب مدیر تاثیری در روند کار و خسته شدن من نداره. بالاخره کسی که مدیر یه صفحه تو فیسبوک هم باشه حتما با اینگونه حرف ها و حدیث ها آشنایی داره ! بعله داداش ! ما خودمون این کاره ایم ! گفتم که بدونید.

دیگه عرضی ندارم. :|

فعلا ...

قانون مورفی چیست؟ (توصیه می کنم بخوانید!)

قانون مورفي (Murphy’s Law) در حالت كلي مي گويد “اگر قرار باشد چيزي خراب شود، مي شود”. ريشه اين قانون به سال 1949 و يكي از پايگاه هاي هوايي در آمريكا بنام Edwards Air Force Base بر مي گردد. كاپيتان ادوارد در حال كار روي يكي از پروژه هاي پايگاه هوايي بود كه ناگهان مدير پروژه متوجه مي شود كه سيمهاي يكي از مبدلهاي الكترو مكانيكي بصورت اشتباه نصب شده است.در اين حالت مدير پروژه با عصبانيت بر سر مورفي داد مي زند كه : “اين ديگر چه وضعي است!”

مورفي در جواب مي گويد : “اگر قرار باشد اين سيستم مشكل داشته باشد، حتما” مشكل خواهد داشت.”

ادامه نوشته

دفتر مشق دخترك فقير

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انضباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...  اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد... 

چرایی حضورم؟

در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هر چه می نویسم با اشتهای هر چه تمام تر می بلعد برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم: ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم....

صادق هدایت، بوف کور، ص3

روحيه انتقاد پذيري

اصولاً فردی که مورد انتقاد و بازخواست قرار می گیرد باید ویژگی هایی داشته باشد که بتواند با تعقل ، نظر طرف مقابل را بپذیرد ، بر روی آن بحث کند ، و پاسخ دهد. و حتی اگر کم کاری و ضعفی داشته باشد جرأت این را داشته باشد که از جامعه معذرت خواهی نماید ودر صدد رفع آن بر آید ، واین ویژگی ممکن نیست مگر با داشتن ظرفیت بالا و شرح صدر ، همان چیزی که پیامبر موسی (ع) برای روبرو شدن با انتقادها و سرزنش هایی که می دانست در کارش با آن مواجه خواهد شد از خداوند خواست: قال رب اشرح لی صدری و یسرلی امری(طه 21 و 22) پروردگارا سینه ام را گشاده گردان و کارم را برایم آسان کن.

یعنی از خدا خواست قدرت تحمل اورا زیاد کند و ظرفیت دل اورا برای تحمل آنچه بعداً در جریان عمل به یک مسئولیت سنگین با آن مواجه خواهد شد ، افزایش دهد.

- پس ما هم که می خواهیم کاری را متقبل شویم، بدانیم که حتماً در کارمان نقص هایی هست که مگر با تذکر متذکرین دلسوز نمی توانیم آنها را اصلاح کنیم.

- و دیگر ویژگی ای که باید یک فرد مسئول و انتقاد پذیرداشته باشد این است که سخنان طرف مقابل را خوب درک کند ، کمی با خودو وجدان خود کلنجار رود واگر پاسخی منطقی دارد ، ارائه دهد واگر واقعاً به این رسید که درکارش ضعف و کم کاری ، اگر چه غیر عمد،  بوده است اگر شهامت این را ندارد که معذرت خواهی کند حتماً در صدد جبران آن بر آید.

به قول " گوته " شاعر بزرگ آلمانی :

برگها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند ...

اين مطلب را براي آن دسته  از نویسنده هايي نوشتم كه اقدام به حذف تعدادي از نظرات دوستان كرده اند به دليل نداشتن روحيه انتقاد پذيري و مدعي هستند نظرشون رو به كسي تحميل نمي كنند .   

جنس آدمها

بعضی آدم ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد سخت و ضخیم و بعضی جلد نازک، بعضی جلد سیمی و فنری هستند. بعضی اصلاً جلد ندارند. بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی. بعضی از آدم ها ترجمه شده اند.
بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی یا رونوشت آدم های دیگرند. بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.
بعضی از آدم ها عنوان و تیتر دارند، فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت، بعضی از آدم ها جیبی هستند و می شود آن ها را توی جیب گذاشت، بعضی از آدم ها را می توان در کیف مدرسه گذاشت.
بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.
بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی و معمّا دارند و بعضی از آدم ها فقط معلومات عمومی هستند.
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند. بعضی از آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی!
از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت. و با بعضی از آدم ها هیچ وقت تکلیف ما روشن نیست.
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن ها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.
بعضی از آدم ها قصّه هایی هستند که مخصوص نوجوانان نوشته می شوند و بعضی مخصوص بزرگسالان. بعضی از آدم هایی که مخصوص نوجوانان نوشته می شوند خیلی کودکانه و سطحی هستند...!
  (قيصر امين پور كتاب بي بال پريدن)

خودمون قضاوت كنيم كه ما جزء كدوم نوع هستيم ؟

دهه شصتي ها

ما دهه شصتی ها !!!
برخي از مورخان و کارشناسان که اکثرا دهه ي هفتاد به بالا بودند اخيرا کشف کردنددهه ي شصتي ها خوشبخت ترين انسان هايي بودند که بعد از آدم و حوا پا به اين کره ي خاکي گذاشتند.
بر اساس اين يافته ها دهه ي شصتي ها از تولد تا بعد از وفات 7 خوان را مي گذرانند.
(البته برخي را گذرانده اند.)
خوان هايي که همواره با ناداوري ها از آن سربلند بيرون آمده اند!
خوان اول: بحران پوشک و شيرخشک
در دهه ي شصت اصطلاحي بين زوج هاي جوان وجود داشت،آنها مي گفتند: «بچه که عمر و نفسه ده تاش کمه، هزارتاش هم بس نيست!»در همين راستا و همچنين در راستاي نبود سينما، پارک و … براي گذراندن وقت درانتهاي شب در بيرون از منزل، کانون هاي خانواده گرم و گرم تر شدند،آنقدر گرم که برخي محققين بر اين عقيده هستند که گرم شدن زمين و آب شدن يخ هاي قطب شمال و جنوب نتيجه ي اقدامات انجام گرفته شده در دهه ي شصت مي باشد.
دهه ي شصتي ها بسيار خوش شانس بودند،زيراکه به دليل افزايش کمّي شان با بحران پوشک مواجه شدند،آن زمان هم مثل الان چيني ها مهربان نبودند که هر چيزي که کم داريم برايمان صادر کنند،در نتيجه به طور متوسط هر دهه ي شصتي هفته اي فقط يکي دو روز پوشک مي بست و در باقي ايام هفته در آزادي کامل به سر مي برد؛البته اين دهه ي شصتي ها از همان ابتدا نيز جنبه ي آزادي را نداشتند و با اعمالي که بر روي گل هاي قالي انجام دادند باعث بدنامي فرش هاي دستبافت ايراني در سطح بين الملل شدندو کاهش صادرات فرش دستباف در اين روزها نتيجه ي اقدامات نادرست دهه ي شصتي ها در آن زمان مي باشد!در کنار اين بحران ، بحران شير خشک هم مزيد بر علت بود تا آنها با دست و پنجه نرم کردن با اين بحران ها در کودکي امروز آماده ترين نسل حاضر براي اجرايي شدن طرح هدفمند کردن يارانه ها مي باشند!
خوان دوم: مدرسه
دهه ي شصتي ها کلا خوش به حالشان بود، در کلاس هاي شونصد نفره درس مي خواندند،آخرين يافته هاي علم آمار و احتمال نيز ثابت کرده هر چه تعداد دانش آموزان يک کلاس بيشتر باشد احتمال اينکه معلم از دانش آموزي درس بپرسد کمتر است؛البته اين اصل در مورد دهه ي شصتي ها صدق نمي کرد زيرا تا معلم اسامي بچه ها را مي خواند تا حضور و غياب کند وقت يک ساعت و نيمه ي کلاس تمام مي شد.

خوان سوم: دانشگاه
کلاً مسئولان هواي دهه ي شصتي ها را خيلي داشتند، مدام برايشان سدسازي مي کردند،يکي از اين سدهاي سخته شده در آن سال ها «سد کنکور» نام داشت که البته به جاي آب پشت آن «داوطلب» جمع مي شد؛مزيت سد کنکور به سدهاي ديگر اين بود که اصلا سوراخ نمي شد و لازم نبود کسي پتروس بازي دربياورد و تا يک ماه انگشتش آبسه کند!دهه ي شصتي ها در پشت اين درب روزهاي بسيار خوشي را گذراندند و روزها و شب هاي بسياري را با «تست هاي 4 گزينه اي» هم آغوش شدند،و در انتها نيز به جنگ غول کنکور رفتند.مسئولان در يک اقدام ژرف نگرانه و آينده بينانه از غول کنکور دعوت کردند تا بياد و با دهه ي شصتي ها به عنوان يک بازي تدارکاتي دست و پنجه نرم کند تا دهه ي شصتي ها آمادگي پيدا کنند در سال ها بعد با
غول هاي بزرگتري همچون غول تورم و بيکاري و مسکن و … مبارزه کنند!
خوان چهام: کار
دهه ي شصتي ها کم کم از دانشگاه بيرون آمدند،البته خودشان چندان تمايلي به بيرون آمدن از دانشگاه نداشتند اما دهه ي هفتادي هاآنقدر وارد دانشگاه شدند که ديگر در دانشگاه جايي نمانده بود ودهه ي شصتي ها از آنطرف دانشگاه بيرون افتادند!فرصت هاي کاري بسيار بالايي براي آنها وجود داشت،از آبياري گياهان دريايي و گردگيري ميز رايانه گرفته تا آسفالت سابي و
متر کردن عرض خيابان ها.
خوان پنجم: ازدواج
همان طور که دهه ي شصتي ها سنشان بالا مي رفت ازدواج هم سنش بالا مي رفت،در همين راستا اکثر کارشناسان معتقد هستند دليل بالا رفتن سن ازدواج نه بيکاري است و نه گران بودن مسکن،بلکه تنها دليل بالا رفتن سن ازدواج،بالا رفتن سن دهه ي شصتي ها مي باشد!
خوان ششم: عزرائيل
در همين راستا پيش بيني مي شود دهه ي شصتي ها بسيار بسيار زياد عمر کنند،زيرا همه ي آنها با هم به دنيا آمده اند و در نتيجه همه با هم بزرگ شده اند پس همه تقريبادر يک بازه زماني فوت خواهند کرد؛عزرائيل يحتمل در آن زمان که دهه ي شصتي ها به زمان مرگشان برسند آنقدرسرش شلوغ خواهد شد که ديگر بدون وقت قبلي جان کسي را نمي گيرد و در نتيجه دهه شصتي ها چند سالي را در وقت اضافه سپري خواهند کرد.
خوان هفتم: آن دنيا!
بالاخره نمي شود همه چيز به کام دهه ي شصتي ها باشد،يحتمل آنها در آن دنيا با مفهوم کمبود امکانات مواجه خواهند شد،پيش بيني مي شود در آن دنيا به همه ي روح هاي دهه ي شصتي بال نرسد وبرخي از روح هاي دهه ي شصتي نتوانند در آسمان پرواز کنند...
پس همگي بايد قدر دهه شصتي ها را بدونيم .
سپاس
 

میز گرد !

سلام به همه ؛ حالتون خوبه ؟ ( این یه احوال پرسی کاملا دوستانه و جدیه ! )

طاعات و عباداتتون قبول باشه ، ما رو هم از دعاتون بی نصیب نزارید.
می خوام بشینیم دور هم یکم با هم حرف بزنیم. تو آیین باستانی و قوانین شوالیه ها "میزگرد" نشانه ی برابری طرفین بوده ! مثل ما که اینجا همه با هم برابریم !
اجازه بدید اولین راوی من باشم ، شروع همیشه واسم سخت بوده اما اینبار اجبارا من آغاز می کنم ...
می دونید چیه ؟ هر وبلاگی یه طول عمری داره ، یه روز ساخته میشه ، مدتی رشد می کنه ؛ به اوج میرسه و دوباره افول می کنه و می میره ! اینو من به عینه تجربه کردم و دیدم ! بعد از هفت سال گشت و گذار تو دنیای مجازی، دیگه میشه گفت یه جورایی پیر هم شدم ! با وجود اینا وبلاگهایی هستند که چندین و چند سال عمر می کنند و پا به پای نویسنده ی وبلاگ رشد می کنند و بزرگ میشوند... دوست ندارم عمر این وبلاگ کوتاه باشه ؛ چرا که من ِ تنها این جا نمی نویسم ! من می نویسم ، تو می نویسی ، ما می نویسیم ! همه با هم می نویسیم ! این مائیم که مسئول این وبلاگیم، این مائیم که وبلاگ رو تغذیه می کنیم، این مائیم که باید مواظبش باشیم و این ماییم که نباید بزاریم کوچکترین تزلزلی ایجاد بشه !

بزارید برگردیم به عقب...

ترم اول بودم که با بچه های نشریه (جوونای زاگرس یادشون نمیاد، یه نشریه داشتیم به اسم انتظار که فقط دو شماره ی اون چاپ شد) قرار گذاشتیم این وبلاگ رو واسه تبادل نظرات بچه های زاگرس و رسوندن صدامون به مسئولین بسازیم ؛ می خواستیم محیطی دوستانه و صمیمی ایجاد کنیم که داشته هامونو به اشتراک بزاریم ! یه جایی که من ِ دانشجو از دغدغه هام ، آرزوهام ، امیدهام، دل نوشته هام و یا حتی مشکلاتم بگم ! قرار شد اینجا دوستانی باشیم برای هم ، هر چند مجازی و ساده ... هر چند خیلی کم رنگ و گذرا ... گرچه اولش سخت بود ، استقبال چندانی نشد ، اطلاعیه زدم ، داد زدم ، هوار کردم ، آخرش خسته شدم و رهاش کردم ... بعدش نمی دونم چی شد ، از کجا شروع شد ... که بچه ها اومدن و ازم خواستن که دوباره به اینجا سر بزنم ؛ اومدم و دیدم اونی رو که آرزوشو داشتم ! وبلاگ رشد کرده بود ، کلی نویسنده داشت ... مدیریتو پس گرفتم (البته به زور و جبر) ! از نو ساختمش ... اول قالبشو عوض کردم ... همه ی حرف ها و دغدغه هامو تو بنر قالب جا دادم ! واسش دو شب کامل نخوابیدم ! ( این منت گذاشتن سر هیچ کس نیست ؛ دور همیم ؛ درد دلم باز شده ! )
داشتیم رشد می کردیم ، فضا عالی بود ، اما نمی دونم چی شده ! نمی دونم کجا چشممون زدن ، کجای قصه ایراد داشت ! که به اینجا رسیدیم که یکی یکی دارید میرید ... البته من به انتخاب همه ی شما احترام می زارم ، نمی تونم بگم نرید ...
نمی تونم بگم بمونید ...
فقط می خوام بگم حرف از رفتن ، اونم تو فضایی که ما عضو های نوپا داریم اصلا درست نیست ! درست نیست که ما ضعف هامونو تو صورت هم تف می کنیم ! درست نیست که به عقاید و نظریات هم احترام نمیزاریم ! این درست نیست که خودخواه باشیم و از من ِ اینجا حرف بزنیم ! این "من" نیست که اینجا می نویسه؛ "ما" ئیم ! اون بیرونی ها "تو" ی نویسنده رو نمی بینن ! "مای زاگرسی ها " رو می بینن ! نزاریم بهمون بخندن ! اینا دستور و خواهش و التماس نیست؛ یه صحبت دوستانه س !
وقتی دارید واسه این مطلب نظر میزارید حواستون باشه که دور هم و نزدیک به هم نشستیم ! صدایی بلند نکنید که فاصله چندانی وجود نداره ؛ خواهشا توجه کنید که پشت تک تک نوشته های این وبلاگ کسانی نشستند که قلب دارند ... مواظب باشید که چیزی رو نشکنید...

ببخشید که پرحرفی کردم ، من نه ادبیاتم خوبه نه دستور زبانم ؛ و نه حتی بلدم حرف بزنم !

به خدای پروانه ها میسپرمتون

زهرا


پی نوشت :

1. جلسه رو هفته ی آینده برگذار میکنیم.
زاگرس، ساختمان شریعتی !

از یکشنبه تا چهار شنبه صبح؛ یکی رو انتخاب کنید! بالاخره با همدیگه یه جایی به توافق می رسیم ! از همه ، چه نویسنده های پیشین و فعلی ! و چه اونایی که تو نظر دهی فعالن خواهشمندم که تشریف بیارن.

اولش می خواستم 28 شهریور برگذار کنم ، که بتونم با پذیرایی هر چند مختصری در خدمتتون باشم. اما اوضاع یکم عوض شده ! و من فکر می کنم هر چه سریعتر باید یه فکر اساسی بکنیم ! ( بعدا نگید مدیر خسیسه تو ماه رمضون جلسه میزاره ! خودشم اولین جلسه !)

2. واسه بیست روز یه مدیر جانشین می خوام !

اولین

خیلی فکر کردم ببینم اولین پستم رو در چه رابطه ایی بنویسم و همون طور که مادرم همیشه میگه، به رسم ادب اول سلام
من خیلی اتفاقی با این وبلاگ آشنا شدم مثل همیشه که علاقه ایی به خوندن وبلاگ ندارم scroll وبلاگ رو گرفتم که تا آخر بیارم و بعد پنجره مرورگر رو ببندم ولی چشمم به عکس پست خطر ریزش اشک افتاد و بعد از خوندن اون پست و نظراتش تا امروز نوشته هارو دنبال می کردم و از بعضی نوشته های نویسنده ها لذت بردم .
تو زندگی م سعی کردم بیشتر ببینم تا دیده بشم بیشتر بخونم تا خونده بشم و بیشتر بشنوم تا شنیده بشم در واقع یه جورایی به قول کافکا "اگر هراس از ارتباط و جاری شدن نبود دیگر تنها نبودم" اما این رویه دیگه کافیه نمی دونم چرا ولی احساس شجاعت کردم و یه ایمیل با محتوای درخواست همکاری به مدیر وبلاگ دادم که نیم ساعت بعدش پشیمون شدم ولی با دریافت پاسخ مسرانه دیگه تصمیم گرفتم بنویسم در واقع تصمیم گرفتم که مصداقی از این شعر ابتهاج بشم "به سان رود که در نشیب قله است رونده باش امید معجز ز مرده نیست زنده باش". یه چیز دیگه اینجا رو دوست دارم چون آدم میتونه بدونه هراس از خط کش های عجیب و غریب دیگران افکار و عقاید شو مطرح کنه به دور از هر پیش داوری و با یه قشر محدود به یک منطقه خاص جغرافیایی، فکری و سنی و... البته تمامی این موارد تنها برداشت های اولیه من از این وبلاگه.چند نکته رو دوست داشتم خاطر نشان کنم 1- من حس میکنم همه لااقل خیلی ها همدیگه رو میشناسن و من از این غریبه، غریبه ترم و حضورم نکنه اضافی باشه 2- اینکه دوست دارم با بقیه دوستان بیشتر در رابطه با موضوع های کلی تری صحبت کنم.
 خلاصه بگم از حضورم در اینجا خوشحالم و حقیقتا امیدوارم مفید واقع بشم.

با تشکر

توصيه براي داشتن زندگي خوب

توصیه برایان دایسون برای داشتن زندگی خوب
 
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان.
توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد
اميدوارم كه ما هم بتوانيم به اين توصيه عمل كنيم .


عکس هفته + جمله هفته ، شماره هشت!

عکس هفته :


جمله هفته:

فرهاد ما به جای کوه مداد می تراشد .

به در خواست : خیلی ها !‍


پی نوشت :

سلام

از غیبتم در این مدت معذرت می خوام. و اینکه می خواستم یه جلسه بزاریم در مورد وبلاگ و قوانین و اهدافش بحث کنیم. حالا یا هدف واسش میزاریم یا نمی زاریم. می خوام یه کاری کنیم که "برخوردها" کمتر بشه ! و اینکه نویسنده ها رو بشناسیم . شاید این جوری راحت تر با نوشته های هم کنار اومدیم.

اونایی که موافقن اعلام کنند.

عکس هفته + جمله هفته ، شماره هفت!

عکس هفته :


جمله هفته :

ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.

به درخواست آقای عظیم وند

رنج زندگي

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد ، کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری ، اما کسی که تو دوستش می داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هر کز به هم نمی رسند و این است رنج زندگي .....!
(دكتر شريعتي)
--------------------------------
روزي روزگاري پسري بود كه درس مي خوند و دختري كه درس مي خوند.
اونها همسايه بودن و دختر عاشق پسر شد و مدتها با اين عشق سر كرد.
دختر و خواهر پسر دوست صميمي بودن.
روزي دختر دل به دريا زد و به خواهر پسر گفت: فلاني من برادرت رو دوست دارم.
خواهر روزي كه برادرش از شهر محل تحصيل براي تعطيلات آمده بود با ترس و لرز به برادرش گفت : «داداش بايد چيزي رو بهت بگم».
برادر گفت : «خوب بگو».
خواهر گفت : «دختر همسايه تورو دوست داره و عاشق تو شده و از من خواسته بهت بگم».
برادر گفت : «اين كه ترس و لرز نداره خوب راحت از اول ميگفتي».
خواهر گفت : «حالا داداش من جوابش رو چي بدم» و برادرش گفت : «هيچي» ؛ پرسيد : «هيچي؟؟؟!!!».
«آره هيچي».
روزگار گذشت و خونه دختر از كوچه پسر رفت و ديگه همسايه نبودن و از طرفي پدر دختر هم فوت شد.
دختر و خانواده اش خونه اي عموي دختر رفتن و دختر راه به راه خواستگارها رو  رد مي كرد.
روزي مادر و خانواده دختر ازش پرسيدن : «چرا اين كار رو ميكني؟»
دختر گفت : «من پسر همسايه قبلي رو دوست دارم و عاشقش هستم».
مادر ، عمو و پدر بزرگ دختر با گوشه و كنايه و بعدتر واضح پسر رو براي دخترشون خواستگاري كردن ولي پدر و مادر پسر بي خبر از همه جا جواب رد دادن، كه پسر ما كار نداره، پسر ما خدمت نرفته و.....و زن براش نمي گيريم.
خانواده دختر به دختر گفتن : «ما براي تو رفتيم خواستگاري ولي اين پسر تو رو نمي خواد ، دوستت نداره».
دختر بالاجبار شوهر كرد و بعد از عقد پسر خبر دار شد و فهميد که دختر شوهر کرده.
سالها بعد خواهر پسر دختر رو ديد و دختر بهش گفت : هنوز برادرت رو عاشقانه دوست دارم و هيچ وقت نتونستم همه عشقم رو به شوهرم بدم با اينكه ازش بچه دارم .....!
-------------------------------------
رنج زندگي كه دكتر شريعتي اشاره مي كند يعني اينكه خيلي اوقات رنج ها را خود ما مي سازيم.
گاهي اوقات شايد بايد كسي را دوست نداشته باشيم اما دوستش مي داريم و گاهي بايد دوستش داشته باشيم اما دوستش نمي داريم.
گاهي اوقات چشم هايمان را مي بنديم و نمي بينيم و گاهي چشممان مي بيند ولي نمي خواهيم باور كنيم.
گاهي كسي را دوست داريم و بعد كه از دستش مي دهيم ارزشش را مي فهميم ولي آن زمان خيلي زود دير شده است.
گاهي هم به جاي مهره به ما خر مهره مي اندازند و ما هم نمي فهميم و دُرش مي پنداريم.
گاهي بايد غرور خود را زير پا بگذاريم كه نمي گذاريم و گاهي بايد غرور بورزيم اما نمي ورزيم.
گاهي بايد بي مهابا عشق خود را فرياد كنيم ولي سكوت پيشه مي كنيم و گاهي بايد سكوت كنيم ولي فريادش مي كنيم.
گاهي بايد ظواهر را ناديده بگيريم ولي عيبشان مي كنيم و گاهي كه بايد ظاهر را ببينيم نمي بينيم.
------------------------------
رنج زندگي يعني نديدن، نشنيدن، غرور بيجا ورزيدن و درك دير رس!
گاهي بايد به خود تلنگري بزنيم. تا چشمانمان باز شود. گوشهايمان بشنود.
شايد در گوشه‌اي، كسي ما را دوست داشته باشد و تقدير حقيقي ما باشد، ولي او را نمي‌بينيم. كسي كه ارزش دوست داشته شدن و عشق ورزيدن را دارد و ما آنچنان مشغول ظواهر و تلقين‌هاي خويشتن هستيم كه از او غافليم.....

به کجا چنین شتابان؟

به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

"دل من گرفته زینجا"

"هوس سفر نداری"

ز غبار این بیابان ؟

 همه آرزویم اما

 چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم"

سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

       برسان سلام ما را.....

محمدرضا شفیعی کدکنی(در کوچه باغ های نیشابور)

 پی نوشت:

راحت نوشتیم بابا نان داد بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان همه جوانیش را داد.

خوشبخت کسانی که عقلشان پاره سنگ می برد چون ملکوت آسمان مال آنهاست(انجیل ماتئوس 5-3)

عکس هفته + جمله هفته ، شماره پنج !

عکس هفته :

جمله هفته :

بدی آدمها وقتی بزرگه که آستانه تحمل و گذشت ما کم باشه وقتی گذشت ارزشمنده که بزرگ باشه (مثل ریختن آبرو) وگرنه ریختن آب رو هر کسی میتونه ببخشه! (به درخواست : ک/م )

عیار قلب

گاهی شب ها هق هق های گریه پنهانی ما ، به ما می فهماند که روی قلب های سیاه مان ، هنوز روشن ی هایی مانده ، سفیده های کوچکی که ما را بگریاند.
آری گریه ازآن دل و قلب سفید است وگرنه قلب سیاه گریه نمی کند ؛ آری گریه ازآن قلب رقیق است نه قصی و بی رحم.

اما گریه هایمان برای کیست ، برای چیست.....؟؟؟؟؟
همان کیست و چیست عیار قلب ماست.

 

دو بیتی های سرگشته

ای مستی شب های دل تار من ** ای  هستی روزهای دل زار من

شب ها همه  بیدارم و روز دیده در خوابم ** شب ها همه بیمارم شاید روز  بینمت در خوابم

*****

چو الوان را  بود رنگی ز هستی ** همه رنگ عشق بود و شور و مستی

وانگهی رنگ عشق ز رنگ رخسار  یاراست ** همه شور و مستی در دیده خمار یاراست


عکس هفته + جمله هفته ، شماره چهار !

عکس هفته :

(یک نقاشی از سوما ! )


جمله هفته :

جمله زیر را ادامه دهید :

اگر من فقط یک روز جای مدیر بودم ....

اطلاعیه

با سلام

نویسنده های محترم وبلاگ لطفا هر چه سریعتر ایمیل خود را از طریق لینک "تماس با ما" برای وبلاگ ارسال کنید.

این کار برای ارتباط بهتر مدیریت با شما لازم می باشد.

با تشکر

بعد نوشت :

نویسنده های نام برده توجه کنند در صورتی که تا بیستم خرداد ماه ایمیلی از شما دریافت نشود کاربریتان غیرفعال خواهد شد:

از یک زاگرسی

حیران

زئوس

طرقه

میترا تقی زاده

کیمیاگر

سیاه برشته

با تشکر

مدیریت زاگرسی ها


میلاد امام زمان (عج)، آشنای غریب

                                                                یا صاحب الامر و الزمان


چه زیبا فرمود شاعر که :                  آقای جمعه های غریبی ظهور کن

                                                                                      دهلیزهای شبزده را غرق نور کن

                                                 آقا چقدر ناله زنیم و دعا کنیم

                                                                                       یا باز گرد یا دل ما را صبور کن

                                                  روزی تو آمدی و عاشقت نبود

                                                                                       یک فاتحه نوازش اهل قبور کن

 


من از اشکی که می ریزد ز چشم یارمی ترسم

از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم

رها کن صحبت یعقوب و دوری و غم  فرزند

من از گرداندن یوسف ، سر بازار می ترسم

همه گویند این جمعه بیا !اما درنگی کن

از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم

 

      شرمنده ولی ، آقا نیا!

   ما هم همان خط کوفی را داریم................

اصلاحیه-شرمنده هم اگر شدیم بیا

ای که مهجوری عشاق روا میداری                عاشقان را از بر او جدا میداری

تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب                   به امیدی که درین ره به خدا میداری

 ای خدای مهدی!

فهم نعمت هایت اسباب شرمساریست و نفهمیدنش، عین زیانکاری.

ما را در همه عمر جز این دو حال چه حالی است؟!؟!پس تو خود ،شکر و استغفارمستمر را نصیبمان ساز!

یا الشموس الطالعه ، یا اقمار المنیره، یا انجم الزاهره ، یا اعلام الدین و قواعدالعلم ، یا بقیه الله:

 آقای من، شما خورشید نه خورشیدهای تابانی ،ماه نه ماههای فروزانی ،ستاره نه ستار ه های درخشنده ای، نشانه نه نشانه های دینی و پایه نه پایه های دانشی، آقا شما باقی مانده ی خدا(نور) بر روی زمینی !!!

ادعای رفاقت نمی کنم ولی ببخش مرا که نقطه همراهیم تا مرز شرمندگی..........

آقای من، تو اگر بیایی و من ، حتی اگر، اگر ، سیاه سیاه ، آکنده از خود، در ضلالت تنیده و درمیان خاکستر روزمرگی

غلطیده باشم ، چطور می تواند امواج خورشید های نگاه مهر آمیزت،امواج ماه ها و ستاره های درخشان حضورت،

نشانه های دینی حقیقی دینت و دین حقیقیت ،حب دیرینه ام را در پس سیا هی ها و گسستن های مستمر

 وجودم متجلی نسازد وچطور می توانم به واسطه ی حبی دیرین به یکباره حر نشوم؟!؟!

آقای من ، در آستان شما این که قاعده ی غریبی نیست ، این برکه ی حاجات ماست ، شما بحر بی نهایتی!!!

و اگر نشد، ......بقیه اش را ترجیح میدهم به حساب خلوت خود بگذارم..........

ای مهربانی محض، ممنونم که گرد غربت را از کلامم برداشتی ، ما را اکسیر معرفت عطا کن!!

خواهش می کنم : دیگر نگوییم : شرمنده ولی آقا نیا    ،   چرا که نشانه ای جز فقر معرفت نیست!

                        بگوییم: شرمنده هم اگر شدیم بیا

از تمام دوستان به خاطر مکتوب کردن این جملات( جمله خط خورده) و نشر این نوشته عذرخواهی می کنم واگر احیانا موجبات ایجاد یا نشر این تفکر را فراهم کردم ، با زهم معذرت می خوام.، از عشاق امام زمان (عج) انتظار یه بخشش و یژه دارم.

امید که بقیه الله و سپس دوستان مرا ببخشند و بخشیده باشند./ان شاءالله.

یا حق.


*نمیدونم چرا هر وقت به اینجا سر می زنم در آستانه ی یک سفرم اون هم از نوع زیارتی ، موانعی به و جود میان اما به ناگزیر خود می گریزند..موانعی که از شون فرار می کردم اما الان ادیدنشون من رو خوشحال می کنه ،گر این اتفاق بیافته فکر می کنم بهترین سال و در عین حال پر نوسانترین سال زندگیم رو تجربه خواهم کرد...........ان شا ءالله

* گله از دوستان زاگرسی: من به خطا رفتم ، شما دیگر چرا؟!دریغ از یه انتقاد

*شعر حافظ رو هم از "بر خویش" به بر"او" تغییر دادم که منظور خودم باشم./ یادم نرفته و یادم نمی روود:ان شا ء الله مطالب مهدویت رو در  پست بعدی ارسال خواهم کرد.

* این متن جای اصلیش از ابتدا همین جا بود منتها به دلیل یادآوری و تذکر بیشتر ترجیح دادم مدتی در صفحه ابتتدایی لود بشه.وجود این نوشته به شدت الزامی بود!!

پاسخ به پست انتقادات و پیشنهادات !


سلام خانم کاکایی

اول باید ذکر کنم اینکه شما خودتون رو مسئول می دونین و نظر میدین خودش جای تشکر داره و لطف شما رو می رسونه البته من الان دقیقا شما رو نمی شناسم و شاید در جلسه قبلی هم همدیگر رو دیده باشیم.
اما ممنون میشم اتفاقا کاستی ها و ضعف ها رو بگین چون جا برای خود تشکری برای خودمون دانشجوها خیلی زیاده و هی می تونیم به هم بگیم عالیه و خوبه دستت درد نکنه ولی اصل ماجرا تغییری نمی کنه .
هدف اصلاح بدیها و کاستی ها هست و تا ذکری از اونها نشه نمی شه اونها رو دید فهمید و حل کرد.

در مورد دوم اشاره به عدم اشاره به موارد مذهبی کرده بودین باید عرض کنم به هر حال نویسنده یک مطلب برخی موارد رو در مطلبش میاره و ممکنه به بخشی اصلا نپردازه و این عادی هست و امثال شما و بقیه دانشجویانی که دغدغه این موضوعات رو دارن البته در تمام زمینه ها باید شروع کنن به نوشتن تا ان شا الله چاپ هم بشه .فرض رو بر این بگذارید که این فرد و نویسنده محترم اصلا دغدغه دین نداره خوب من و شما چی ؟اگر داریم پس جا داره ما هم دست به قلم بشیم.

در مورد بعدی به عدم ذکر رفرنس ها اشاره کردین.از نظر قانونی باید اسم و منبع هر مقاله ذکر بشه اما به دلیل فشار برخی مسپولین بر هیپت تحریریه ما و ایجاد برجی مشکلات و فشار ها تصمیم ما بر این شد که بجز افرادی که خود بخواهند اسمشان ذکر شود نام و منبع ذکر نشود و اگر سوالی بود مدیر مسیول و سر دبیر جوابگو باشند.

مورد چهارم بسیار مهمه و اشاره درستی داشتین و موردی که بنده در جواب مورد دوم شما داشتیم شامل این موضوع هم میشه .شما فرض رو بر این بزارین مسپولین نشریه هیچ هدفی برای فعالیت در این زمینه ندارن ولی دانشجوها باید به عنوان صاحبان اصلی وارد موضوع بشن و دست به قلم بشن و اگر نشریه اقدام به چاپ نکرد جای گله داره.

مورد بعدی اینکه ما در دانشگاه دارای مذاهب دیگری هم هستیم و بعضا حتی عده ای حتی به مهدویت و امامت ندارن و به همین دلیل وارد شدن به این موضوعات توان فلسفی و عقلی بالایی می طلبه و من امیدوارم دوستان در این زمینه ها وارد بشن و از منابع و مراجعی که هست استفاده و ان شا الله نشریه به این طرف بیشتر سوق پیدا کنه.

و در مورد پینجم هم باید عرض کنم ایشون داپم التشکر هستن ولی خوب شاید ذکر گاه و بی گاه هم شاعبه های دیگه ای به وجود بیاره اما در سر مقاله از تمام کسانی که به شکلی به ما کمک کردن  تشکر کردیم.

اما در مورد پیشنهادات:

در این مورد ما یک مشکل عمده داریم یکی اینکه هیپت تحریریه ما هنوز از چند نفر فراتر نرفته و این همت خود دانشجویان رو می طللبه برای فعالیت بیشتر و مورد دوم محدودیت هزینه در مورد چاپ نشریه که باعث شده ما نشریه رو در ۴ صفحه آ۳ طراحی کنیم در حالی که اگر هزینه ها رو بشه تامین کرد میشه این صفحات رو بیشتر کرد و به موضوعات بیشتری و بهتری پرداخت کما اینکه چند نفر از دوستان نظرشون بر این بود و هست که نشریه به صورت چند صفحه چاپ بشه و شاید تنها تاکید شخصی من باعث این حجم شد و باز می بینیم که این حجم هم باز جوابگو نیست و نمی تونه کل مطالب رو پوشش بده و نظر همه دانشجویان و انتظاراتشون رو پوش بده.ان شا الله در آینده بهتر خواهد شد.

در مورد اولین پیشنهاد چشم ان شا الله در آینده تلاش در این زمینه می کنیم ولی خوب این رو هم در نظر داشته باشین اگر تنها چند نفر بخوان نشریه رو ببندن و چاپ کنن باید درس و زندگی رو هم کنار بزارن پس می طلبه شما و بقیه دوستان تشریف بیارین و فعالیت کنین .
در مورد مهدویت حوزه های بسیار زیادی میشه کار کرد مثلا در بخش فیلم و سینما کتاب و... و این باز می طلبه که هیپت تحریریه فعال و پرکاری از دانشجویان تشکیل بشه تا بشه در تمام حوزه ها فعالیت مفید و کارایی داشت.
البته قبلا چند مستند رو در اختیار واحد فرهنگی گذاشته بودم که تکثیر و در اختیار دوستان قرار بگیره ولی امان از دست این واحد که در دانشگاه عملا میشه گفت راکد هست.

در مورد زدن نظرات مسئولین باید عرض کنم برخورد مسپولین محترم قالبا سلبی هست و مبنای کل نشریه رو زیر سوال میبرن در حالی که حقیر به عنوان سر دیر از مسپولین هم درخواست کردم اگر موضوعی رو می بینن کذب هست و یا نیاز به توضیح داره امر کنن تا ما اطلاع رسانی کنیم ولی بعضا به جای این مورد شاهد برخورد و گلایه های روزانه هستیم و این گلایه ها فقط به ما منتقل میشه و چون مکتوب نیست دوستان باخبر نمی شن.
انتقادات هم همه در قالب مطالب مفهومی بود و اشاره و توهینی به هیچ کسی نبود در حالی که برخی از مسیولین برای این انتقادات که بعضا حتی قالب طنز هم داشتن مصداق می سازن و برای برخی از دوستان مشکل ایجاد می کنن و برخوردهای بدی می کنن ولی امیدواریم در طول زمان وضعیت بهتر بشه.

در آخر عرض کنم و در جلسه قبلی هم گفتم ما اگر نشریه رو به دو بخش محتوایی و قالب تقسیم کنیم در دومین شماره ما از نظر قالب ژورنالیستی پیشرفتی شاید ۱۰۰ درصدی داشتیم قالبمون رو تثبیت کردیم و صفحه بندی و شماره آغز و پایان نشریه سرمقاله و... بخش های واجب هر نشریه ای رو اضافه کردیم و در بخش های سیاسی فرهنگی و اجتماعی و حتی ورزشی وارد شدیم و فعالیت داشتیم .
اما محتوا بر می گرده به دانشجویان خود موسسه که باید در راه غنی شدن این نشریه تلاش کنن و تنها ما مسپولین نشریه نباید وسط گود باشیم بلکه راه و جا برای هم هست حتی برای کسانی که ما رو دوست ندارن و مخالف ما هستن چون نشریه مال همه هست نه مال ما چند نفر.
اما چه باید کرد که حتی کسانی حاضر به خوندن نشریه هم نیستن فعالیت بماند بر جای خود.
شاید نیاز به تغییر کادر مدیریتی نشریه هست و تفکرات جدید البته این دوستان اون زمان پی به مشکلاتی که ما داشتیم می برن و سختی کار رو درک می کنن.

دوستانی می خواستن نشریه فقط معرفتی باشه و دوستانی هم می خواستن چند صفحه بیشتر نباشه ولی خوب در نهایت با همه حرف و حدیث ها دوستان نظر حقیر رو محترم شمردن و قالب ۱۶ صفحه ای با داشتن بخش های اجتماعی سیاسی و فرهنگی ورزشی تاپید شد و اینی شد که می بینید.
این نشریه فقط دو شماره چاپ داشته ولی به جرات میشه گفت پیشرفت خوبی داشته و از این به بعد با خود شما دوستان هست.

در آخر مجددا از شما تشکر می کنم با تمام این تفاسیر حداقل قابل دونستین که از ما انتقادی بکنین که ما چشممون به جمال دوستان روشن بشه.حقیر هم سعی می کنم در حد توان جاوبگو باشم.



احسان کرمی

یا علی