به نام خدای پروانه ها
سلام
می خوام که برم ! و از این رفتن نه ناراحتم و نه خوشحال ! راستش را بخواهید کمی بغض دارم که همین جا می شکنم.
قبل از هر چیز بگویم که خسته نیستم ! نه از فحش هایتان و نه از دست، جیغ و هورا کشیدن هایتان !
دلم شکسته ... نه فقط به خاطر اتفاق های پیش آمده همین چند روز.. نه ! شما که از همان اول عادت به دل شکستن داشتید. نداشتید ؟
کمی خودمانی تر می گویم ؛ اینجا بودن و برای شما وقت گذاشتن وظیفه من ِ مدیر وبلاگ نیست. قبول کنید که مدیریت جایی که اکثر آدم هاش چراغ روشنفکری روی سرشونو هی روشن تر از پیش نشون میدن و در عین حال گاهی چراغ خاموش می پیچونن کار ساده ای نیست. قبول کنید که ساختن با این همه سلیقه و نظر های محکم و به ظاهر درست و با ادله کار ساده ای نیست. قبول کنید که ساختن با زاگرسی ها کار ساده ای نیست.
می خوام بگم من اینجا کسی رو حلال نمی کنم. هیچ زاگرسی خنجر به دستی رو حلال نمی کنم. هر کی حلالیت می خواد مرد و مردونه بیاد وایسه جلوم یه دست کتک مشتی بخوره ! بعد شــــــــاید حلال شد سرشو بریدیم واسه شب عید خوردیم. (ببخشید من همه جا گل شوخی هام شکوفه می کنه.)
دیدین وقتی یکی داره میره سفر یکی یکی از همه خداحافظی می کنه و به هر کسی چیزهایی رو میسپره یا چیزهایی میگه ؟ می خوام همین کارو بکنم.
CAST AWAY: شما زیاد ننوشتی. خوب شروع کردی اما کم رنگ بودی !
Hichkas: متاسفانه زیاد با شما موافق نیستم ! کمی نرمتر برخورد کنید با مسائل بد نیست!
Titan: اصلا نفهمیدم این تایتان کیه و چیه ! فقط یک پست گذاشتی. در کل امیدوارم موفق باشی.
حیران: حيران آن رويايم ... آن جام سبز لبالب از عصاره ارغوان.. به دستاني كه معشوق خداست !
و حيرانم ... از تو ... معشوق ِ عاشق... عاشق ِ معشوق!
عشق به تو حيران است و عشق تو حيرانى ست !
گاهی بهت حسودیم میشه... همین حیران بمان ...
زئوس: اومدی که پویا باشی، ایستا هم نبودی !
سامان القاصی : از سکوتت فهمیدم که عاقلتر از خیلی هایی !
سیاوش : میشه خدا رو به شما سپرد و مطمئن شد که گم نمیشه...
شیلا موحدی: نوشته هات خوب بود.
صابر: شما رو باید آتش زد و در قبری که پیش خرید کرده بودید دفن کرد.. ( اگه بیشتر می موندم شما رو به خاطر عضویت بی اسم و رسم حذف می کردم.)
طــرقـه : نوشته هات عالیه ! یکم طولانیه و در حد حوصله من نیست. یکی دو بار حوصله کردم و خوندم؛ لذت بردم.
محمد امین: دیر اومدی و زود رفتی.. جنس نوشته هاتو دوست داشتم..
مرهم : نظرات خوبی میزاشتی ! ولی زود جا زدی !
میترا تقی زاده : آی میترا آی میترا ... آی ...
کیمیاگر: فونت قلمت هم مثل نوشته ها و نظراتت درشته همیشه !
کیوان ماه ور : گاهی مرز ها خیلی باریک میشه.. و برای کسانی که بیشتر از بقیه به چشم میان علاوه بر باریکی مرز ها دید کافی هم از بین میره.. تو در عین فروتنیِ کامل، مغروری! یه نکته هم به مریدت بگم :
نظرگذاشتن یا نگذاشتن این آقا رو پست خاصی نشونه ی خوب یا بد بودن اون نوشته نیست! ماه ور هم مثل همه ی ما آدمه و علایق و نظرات خاص خودش رو داره. قرار نیست همه ی نویسنده ها با نظرات ایشون هماهنگ بشن.
و اما نویسنده هایی که رفتن و دیگه اینجا نمی نویسن؛ فقط گاهی عطر بودنشون حس میشه اینجا:
الف.دیوار: تنها کسی که نوشته هاشو با علاقه میخوندم و از لمس کلماتش لذت می بردم.
از یک زاگرسی: دلم واسه مناظره ها و اختلاف نظراتمون تنگ شده. جز اون دسته از آدمایی که اگه ساعت ها بدون معرفی خودت روبه روی من با من حرف بزنی به خاطر نمیارمت. اما همیشه اسم و نوشته هات گوشه ذهنم هست.
غریبه: غریبانه رفتی ... امیدوارم بینایی ام زخمی بر چشم ها و دلت نباشد...
فاطمه منصوری: کلهم اجمعین : بیست ! رفتنت عین ظلم بود به وبلاگ ... (دوست دارم باعث و بانیشان را لعنت کنم. اما میسپارم به خودت)
و اما خودم ؛ سوما !
من برای خودم می نویسم. پس فرقی هم نمی کنه که کجا بنویسم. چه تو دفتر خاطراتم؛ چه وبلاگ شخصیم و چه صفحه فیسبوکم.. از این 18نفری هم که به من رای دادند ممنونم. و از همشون معذرت می خوام بابت نبودنم در آینده ...
امیدوارم مدیر بعدی وبلاگ رو اذیت نکنید. با هم باشید و دل نشکنید.
.
.
من دورم. از همه ی بودن ها...
تازه ام من. تازه از بغض های تنهایی.
تازه از نبودن های هیچ کس.
تازه از لب های بی روح بازیگرانی که به پرستش چشم و دهنم گشوده شده اند.
تلخم من. درست به اندازه ی همه ی تلخی های همه.
درست به اندازه ی تلخی اسپرسوی "بابونه".
درست به اندازه ی تلخی این همه ننوشتن این همه نگفتن.
این همه دیدن و نگفتن.
این همه شنیدن و ساکت ماندن.
من گم شدم و تو پیدایم نکردی و من گم ماندم.
من کم شدم و تو! زیادم نکردی و من کم ماندم.
منم رفتم و تو نیامدی..
من می روم
اما نه مثل فروغ خسته و افسرده و زار ..
من حتی خسته هم نیستم دیگر .بس که دیوارهای تحمل بالا رفته اند.
فکرش را بکن آرزویم فقط این بود که گاهاً یکی شویم؛
دغدغه هامان، دستهایمان، نگاه هایمان، عشق هایمان...
من می روم چون خیلی وقت است نمی نویسم.
چون خیلی وقت است عادت کرده ام به نبودن ـ
من همانی ام که نخواستم به بودن عادت کنم ..
می بینید ؟ دارم شبیه شما میشوم...
پی نوشت:
1. نتیجه نظرسنجی نویسنده مورد علاقه شما رو به اشتراک میزارم. برای دیدنش روی لینک زیر کلیک کنید.
نویسنده مورد علاقه شما2. ببخشید که مدیر خوبی نبودم..
یا علی