800x600
انسان عصر
من
چه.............
چه بی تابانه می گریم و چه احمقانه می
خندم .
چه زود شبها می خوابم و چه دیر بیدار می
شوم .
چه زود قضاوت می کنم وچه زود تصمیم می گیرم .
چه زود محکوم می کنم و چه زود پشیمان می شوم و
بی تابانه گریه می کنم .
چه زود باور می کنم و چه زود با یک
تلنگر کوچک از باورهایم دست میکشم .
چه زود لبریز و پر می شوم از احساسات و
باورهایم و چه زود از آن ها پوچ و خالی می شوم .
چه بی ثبات است ؛ انسان عصر من .
چه زود راه پیدا می کنم و چه زود گمراه
می شوم .
چه زود بی پروا پرواز می کنم و چه زود
بال های کوچکم می شکند .
چه عجول است ؛ انسان عصر من .
چه زود شاخه های بلند درختانم با وزیدن
یک باد خشک می شود و می شکند .
چه شبیه است به من ؛انسان عصر من .
اگر انسان عصر من ،یک کدامش منم ،...پس
آرزوی متولد شدن فرزندم را با خود به گور خواهم برد .می خواهم انسانی باشم با عشق
بی فرجام .
انسان عصر من ، چه زود برای عصر فرزندش
اسطوره و قهرمان می شود .
همیشه همین طور بوده : که مرگ انسان
،اسطوره و قهرمان را متولد می کند ،نه زنده بودنش .
پس هنگامی می فهمم و درک می کنم که کار
از کار گذشته باشد .
چه دیر می فهمد و چه مرده پرست است ؛
انسان عصر من .
شاید مرگ آغاز جاودانگی و ماندگاری حرف
های انسان باشد .
ای انسان عصر من ،مرا بارها و بارها
سیلی و تازیانه بزن ؛مرا برای آنچه که هستم و باور دارم پوچ کن .
مرا به چالش بکشان تا بدانم تا چه حد
اندیشه هایم را باور دارم .
مرا از خود و باورهایم پوچ و بی خود کن
.
تا بسازم دوباره باورهایم را ،اما این
بار خود به دنبال باورهایم خواهم بود و از کسی نخواهم شنید و باور نخواهم کرد
.بلکه خود من باور خواهم کرد ،آن وقت است که دیگر خود من خواهم سرود ،خود من خواهم
خواند ،خود من خواهم نوشت ،خود من خواهم گفت حتی اگر از دیدگاه انسان عصر من زشت و
خنده دار گفته باشم .
چه زشت و خنده دار درک می کند؛ انسان
عصر من .
اما نه ،فراموش کردم که انسان عصر من یا
دست ندارند یا دست هایش بی تازیانه مانده است .یا تعداد انگشتان دستش کم است ،نمی
دانم شاید هم می ترسد.
آه ...انسان عصر من، مرا بگریان اما نه
بی تابانه ،مرا بخندان نه احمقانه .
ساعت ها و ماه ها و سال ها ست که انسان
عصر من ،منتظراست تا هر یک برای دیگری واژه من را به من بشناساند؛ که من که خواهم
بود ؟!
بعد از خوردن تازیانه ها و پوچ شدن از
باورهایم.
آیا همان برگی خواهم بود در میان باد یا ریشه
درختی استوار و تنومند ؟؟
چه هست و خواهد بود بعد از این ؛انسان
عصر من .
من همیشه وقتم و اندیشه هایم را به سوی
واژه های بد سوق می دهم .
چه بی ذوق است ؛انسان عصر من .
و چه ناتوان است در گفتن واژه های خوب
دیگران ؛انسان عصرمن .
باید اعتراف کنم که من به جای آنکه
انرژی ام را برای ساختن چیزی یا برای پیشرفت وکمک به فردی یا جایی،صرف کنم تمام
توان و قدرتم را به کار می گیرم تا بتوانم کسی را که حتی اگر هم می دانم حق می
گوید به زمین بکوبم و تمام کاسه ها و کوزه ها را بر سرش خراب کنم تا بعدبا دوستان
دورهم باشیم و به ریشش بخندیم .
چه احمقانه می خندد ؛ انسان عصر من .
و در آخر غافل از آن هستم که دیگرتوانی برای
ساختن و پیشرفت خود ندارم .
چه دنبال مقصر می گردد وچه به دیگران
حسادت می ورزد ؛انسان عصر من .
چه بی روح است ؛ انسان عصرمن .
چه فقیر ؛چه دل مرده ؛چه بی رحم ؛چه
با خود بیگانه ؛چه سیاه پوش ؛چه پردرد ؛چه مأیوس ؛چه ......چه آدمیست انسان عصر من
.
بگو انسان عصر من ،آنقدر از خوبی ها بگو
تا جایی برای بدی ها نماند، چرا که جای گفتن از خوبیها ،سالهاست که درمیانمان
خالیست .
از خداوند بزرگ برای نسل های بعد ازمن ،
عصر خوبی ها ،عصر برادری و عصر برابری و یک دل بودن را آرزومندم .
خداوندا به انسان عصر من بیاموز تا بیاموزد برای فرزندش و عصر او ،حقیقت وار اسطوره و
قهرمان گردد نه در واقع .
یا علی....