خطر ِ ریزش اشک ...

یکـــــ نـَـخ آرامـِـش دود می کنم!

بـــه یاد ِ ناآرامی هایی که از سَـر و کـولِ دیروزم بالا رفتـــه

یکـــــ نـخ تــنهایـی، به یاد ِ تمام دِل مـَشغولیهایم...

یکـــــ نخ سـُـکوتــــــ ، به یاد حرفهایی که همیشه قــورت داده ام

یکـــــ نخ بـُـغض ، به یاد تمامــِ اشکــهای نریختـــه

... کمی زمان لطفا !!

بـــه انــدازه یکـــــ نــَخ دیگر

بـــه اندازه قدمهایــِ کوتاه ِ عَـقربــــــه

یکــــ نخ بیـشتر تا مـَـرگــــــــ این پاکـتـــــــ نـَـمــانده ...


پ.ن :
خوشحالم ک برگشتی دلم بدجور بوی سیگار میخواست!!!

عکس هفته + جمله هفته ، شماره هفت!

عکس هفته :


جمله هفته :

ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.

به درخواست آقای عظیم وند

پستی دیگر!

خدایا

با من هستی

بار دیگر تو را حس کرده ام از نزدیک... تورا فهمیده ام

خداوندا...غرق تمنای دیگرم

میان مشغله ها گم

اسیر ناگواری ها

با من هستی

تاانتها

خدایم باش

که خداوندی تنها و تنها سزای تواست

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هر چی میخوام پست جدید نذارم نمیشه، ازاونجا که به خاطر فعالیت های اخیرم و تعدد پست هایم مورد مؤآخذه قرار گرفته ام،و تذکر تأثیر داشته یه پست دیگه گذاشتم!!! از همه نویسندگان عزیز عذر.....

و از اونجا که در جامعه ما تسلیم نشدن در برابر تخریب ها هنره، اعلام می کنم:

I never give up

براي....

ای دوست بیا تا غم  فردا  نخوريم        وين يکدم عمر را  غنیمت  شمریم
فردا که ازين  دير کهن  در  گذریم        با هفت  هزار سالگان  سر  بسریم(خيام)
---------------------------------------------------------
هنوز هم باور دارم به چشمان معصومش....
پاكي اش، يگانه بودنش، مهربانيش
وباور ندارم شكستمش
واشك تلخِ چشمانم هراز گاهي مهمانم است
من نميدانم به من بگوييد
نميدانم چگونه، كي وكجا بود...
هنوز هم حس ميكنم دلخوري عظيمش را
اما او كه دور حصار قلب زخمي من خطِ ناخوشي كشيد
بگوبا تمام تلاشم، عشقم، دوستت دارم هايي كه گفتم...
سزايم چيست؟
ديگرچگونه بشكنم  
چگونه درغصه غوطه ور شوم 
چگونه  ....
چه بايد كنم تا باور كني آن كه شكسته من بودم
من محتاجم...
تا بار ديگر لبخند چشمانت را ببينم.
----------------------------------------------------------
برای /ش...
کسی که دوستی مرا قلابی خواند و دردم افزود....
اما با تمام این ها هنوزچشمانش را آرزوام، بزرگواری اش را سوگند
و مهربانیش را خدایی.

رنج زندگي

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد ، کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری ، اما کسی که تو دوستش می داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هر کز به هم نمی رسند و این است رنج زندگي .....!
(دكتر شريعتي)
--------------------------------
روزي روزگاري پسري بود كه درس مي خوند و دختري كه درس مي خوند.
اونها همسايه بودن و دختر عاشق پسر شد و مدتها با اين عشق سر كرد.
دختر و خواهر پسر دوست صميمي بودن.
روزي دختر دل به دريا زد و به خواهر پسر گفت: فلاني من برادرت رو دوست دارم.
خواهر روزي كه برادرش از شهر محل تحصيل براي تعطيلات آمده بود با ترس و لرز به برادرش گفت : «داداش بايد چيزي رو بهت بگم».
برادر گفت : «خوب بگو».
خواهر گفت : «دختر همسايه تورو دوست داره و عاشق تو شده و از من خواسته بهت بگم».
برادر گفت : «اين كه ترس و لرز نداره خوب راحت از اول ميگفتي».
خواهر گفت : «حالا داداش من جوابش رو چي بدم» و برادرش گفت : «هيچي» ؛ پرسيد : «هيچي؟؟؟!!!».
«آره هيچي».
روزگار گذشت و خونه دختر از كوچه پسر رفت و ديگه همسايه نبودن و از طرفي پدر دختر هم فوت شد.
دختر و خانواده اش خونه اي عموي دختر رفتن و دختر راه به راه خواستگارها رو  رد مي كرد.
روزي مادر و خانواده دختر ازش پرسيدن : «چرا اين كار رو ميكني؟»
دختر گفت : «من پسر همسايه قبلي رو دوست دارم و عاشقش هستم».
مادر ، عمو و پدر بزرگ دختر با گوشه و كنايه و بعدتر واضح پسر رو براي دخترشون خواستگاري كردن ولي پدر و مادر پسر بي خبر از همه جا جواب رد دادن، كه پسر ما كار نداره، پسر ما خدمت نرفته و.....و زن براش نمي گيريم.
خانواده دختر به دختر گفتن : «ما براي تو رفتيم خواستگاري ولي اين پسر تو رو نمي خواد ، دوستت نداره».
دختر بالاجبار شوهر كرد و بعد از عقد پسر خبر دار شد و فهميد که دختر شوهر کرده.
سالها بعد خواهر پسر دختر رو ديد و دختر بهش گفت : هنوز برادرت رو عاشقانه دوست دارم و هيچ وقت نتونستم همه عشقم رو به شوهرم بدم با اينكه ازش بچه دارم .....!
-------------------------------------
رنج زندگي كه دكتر شريعتي اشاره مي كند يعني اينكه خيلي اوقات رنج ها را خود ما مي سازيم.
گاهي اوقات شايد بايد كسي را دوست نداشته باشيم اما دوستش مي داريم و گاهي بايد دوستش داشته باشيم اما دوستش نمي داريم.
گاهي اوقات چشم هايمان را مي بنديم و نمي بينيم و گاهي چشممان مي بيند ولي نمي خواهيم باور كنيم.
گاهي كسي را دوست داريم و بعد كه از دستش مي دهيم ارزشش را مي فهميم ولي آن زمان خيلي زود دير شده است.
گاهي هم به جاي مهره به ما خر مهره مي اندازند و ما هم نمي فهميم و دُرش مي پنداريم.
گاهي بايد غرور خود را زير پا بگذاريم كه نمي گذاريم و گاهي بايد غرور بورزيم اما نمي ورزيم.
گاهي بايد بي مهابا عشق خود را فرياد كنيم ولي سكوت پيشه مي كنيم و گاهي بايد سكوت كنيم ولي فريادش مي كنيم.
گاهي بايد ظواهر را ناديده بگيريم ولي عيبشان مي كنيم و گاهي كه بايد ظاهر را ببينيم نمي بينيم.
------------------------------
رنج زندگي يعني نديدن، نشنيدن، غرور بيجا ورزيدن و درك دير رس!
گاهي بايد به خود تلنگري بزنيم. تا چشمانمان باز شود. گوشهايمان بشنود.
شايد در گوشه‌اي، كسي ما را دوست داشته باشد و تقدير حقيقي ما باشد، ولي او را نمي‌بينيم. كسي كه ارزش دوست داشته شدن و عشق ورزيدن را دارد و ما آنچنان مشغول ظواهر و تلقين‌هاي خويشتن هستيم كه از او غافليم.....

عکس هفته + جمله هفته ، شماره شش !

عکس هفته :

پستی که یک نقاشی از سوما گذاشته بودیمو که یادتونه ؟ اینو میگم >>>> این !!!

یکی از بچه ها چند سال بعد هموتو واسمون فرستاده.. خیلی جالبه ، ببینید :


جمله هفته :

داره يه رمان مى‌‏نويسه درباره‌ی يه مردى كه زن و سه تا بچه‏‌اش رو ترك مى‏‌كنه و مى‏‌ره اون ‏ور شهر تنها زندگی كنه تا يه رمان بنويسه درباره‌ی يه مردى كه زن و سه تا بچه‏‌اش رو ترک مى‏‌كنه...

متن درخواستی از آقای مهدی عظیم وند  ..

به نام یزدان پاک

برخی مکانها هستن که بدون حضور آدمهای متعلق به اون مجموعه حتی به رغم وجود ناملایمات روزگار غدار که بر چهره ی در و دیوارشون نقش بسته هنوز سرشار از حسه خوبین که نمیشه اون رو توصیف کرد،یه حسه دوست داشتن،یه حسه متعلق بودن به اونجا،یه جور زیبایی.حافظیه با اون حال و هوای مستی می حافظ و عطر بهار نارنج،مجموعه تخت جمشید با ستونهای استوار،مسجد شیخ لطف الله با اون گنبد فیروزه ای که زیباترین گنبد کاشی کاری دنیاست، مسجد شاه -میدان نقش جهان-کتبیه ی داریوش شاه در بیستون،تکیه ی معاون الملک،مجموعه ی پاسارگاد،آرامگاه کوروش بزرگ،مسجد امیر چخماق،باغ دولت آباد و مسجد جامع یزد،سعدیه ی پر از پند با اون کاریز پر آبه زیرش که الهی همیشه پر آب باشه و...آره گنبد الله الله شیخ صفی الدین با شما حرف می زنه اگه اهلش باشید؛خوب گوش بدید،خوب ببینید.همه ی این مفاخری که دیروزی دور یا نزدیک ساخته شدن یه جورایی بوی خدا رو می دن،میشه فهمید که بانی اون بنا متصله به لله بوده نه منفصل.
اما یه جاهایی هست که اگه آدمهای اونجا رو ازش بگیرن،روح زندگی رو ازش گرفتن،انگار خاک مرده پاشیدن،حس خوبی به آدم دست نمیده،درست حدس زدین ساختمان شماره 2 -شهرک پردیس- درست بر خلاف پردیسهای ساخته شده به دست کوروش بزرگ در پاسارگاد،حیف از این نام که ...این ساختمان بدون حضور ورودی های 89 رشته ی صنایع شیمیایی دیگه رنگ و بوی حیات نداره.چه بد که ما امروز چیزهایی رو می سازیم که فرداهای پس از ما هرگز نخواهند توانست
به آنها افتخار کنند؛پس خداحافظ لحظه های خوب و شاید هم کمی بد که در این ساختمانِ زشته دور افتاده از شهر با هم داشتیم.

سلام خدا بر عاشقان زیبایی،دانایی و نیکویی

پلنگان سرشار از بودن
من و همسرم به همراه تنی چند از آشنایان به مجموعه ی تفریحی پالنگان رفتیم؛از آن روستای زیبا گذشتیم و راهمان را در میان آن دره ی زیبا،همراه جوش و خروش رود و فوران زیبای چشمه ها،صدای خوش پرندگان و چتر سبز درختان زیبای کنار رودخانه،ادامه دادیم تا به جایی رسیدیم که پیشتر در اردیبهشتِ بهشتی آن سامان با بچه های دانشگاه زاگرس رفته بودیم؛تمامی آن لحظه ها در آن مکان زیبا بدون حضور آن عزیزان سرشار از زندگی بود،سرشار از بودن؛یاد و خاطرمان شاد شد از یادآوری آن لحظات بارانی... روشن کردن آتش... و... و ... زندگی را این لحظه های خوب با هم بودن می سازند و در ذهن ما نقش می زنند. به امید تکرار لحظه های خوبه با هم بودن.

سلام خدا بر عاشقان زیبایی،دانایی و نیکویی


درباره گنبد الله الله و شیخ صفی الدین

ازدیوارهای جدید ساخته موزه باستان شناسی اردبیل که در امتداد خیابان به سمت شرق برویم، ورودی آرامگاه شیخ صفی الدین اسحاق اردبیلی را می توان دید. از همان فاصله، اولین چیزی که به چشم می خورد، گنبد لاجوردی مقبره شیخ صفی، معروف به گنبد "الله الله" است و دو گنبد دیگر که مقبره خانوادگی شهریاران و شاهزادگان صفی است در کنار آن قرار دارد.
حیاط بزرگی در مقابل ورودی خانقاه ساخته اند که حوض سنگی زیبایی در وسط آن خودنمایی می کند. دیوارها با نقوش اسلیمیها و رنگهای غالب لاجوردی پوشیده شده و نشان می دهد هنرمندان دوران اوج صفویان از اصفهان و تبریز برای نقش و نگار این بنا، چه زحمتهایی که نکشیده اند. بلیط ورودی بقعه، 300 تومان است که بزرگ و کوچک هم نمی شناسد. آنجا هم می شود کفشها را به کفشداری سپرد و هم می شود روی موکتهای جلوی در به امان خدا رها کرد. در ورودی بقعه را با فلز پوشانده اند که صحن اصلی بقعه که به سرداب مقبره ها می رساند.
صحن اصلی بنا، دو طبقه است و فعلا به دلیل مشکلات ناشی از عبور و مرور گردشگران، طبقه فوقانی قابل دسترس نیست. در مقابل در ورودی، مقبره شیخ صفی الدین اسحاق اردبیلی قرار دارد که جد ششم، شاه اسماعیل، اولین تاجدار سلسله صفوی شمرده می شود.

مقابل این مقبره را با پنجره فولادی پوشانده اند و در سمت چپ آن، مقبره شاه اسماعیل با نقش دست، به عنوان علامت ارادت به پنج تن ساخته شده.
دمای این بنا با ابزارهای دقیق، کنترل می شود و نسبتا سرد است. پشت مقبره شاه اسماعیل صفوی، مقبره خانوادگی جمعی از شاهزادگان و علمای دربار صفوی قرار دارد و در قسمت پشتی این مقبره نیز موزه ای از یادگارهای شیخ صفی، در مقابل چشم بازدیدکنندگان، چیده شده. یادگارهایی مانند خرقه شیخ صفی یا شمشیر و کشکول و تبرزین او که از آنها به دقت نگهداری می شود.

دیوارها و سقف، با گچ بریهای زیبا و نقوش اسلیمی و مقرنس، تزئین شده اند که نمونه های آن را تنها می توان در بناهای معروف دوران صفوی مانند امارت عالی قاپو یا مسجد شیخ لطف الله اصفهان دید.
گفته می شود این بقعه شامل تعدادی از بناهای دوره‌های مختلف است که نخستین بار شاه تهماسب آنها را به صورت مجموعه واحدی درآورد. بعدها شاه عباس بناهای مهم دیگری به این مجموعه افزود. هم اکنون می توان در این مجموعه بناهای زیر را به تماشا نشست: مقبره شیخ صفی‌الدین معروف به گنبد الله الله، آرامگاه شاه اسماعیل اول، آرامگاه محی‌الدین محمد معروف به
حرمخانه، عمارت چینی‌خانه، مسجد جنت‌سرا، تالار دارالحفاظ،‌، دارالحدیث یا طاق متولی، صحن اصلی، محوطه شهیدگاه، خانقاه یا چله‌خانه، حیاط پیشخان، حیاط باغ و صحن.

این مجموعه در حال حاضر به عنوان یکی از میراثهای جهانی فرهنگ و تاریخ ایران در یونسکو ثبت شده و هر ساله، مرمتهای زیادی روی آن صورت می گیرد.

درباره شیخ صفی الدین اردبیلی

شیخ صفی الدین اسحاق اردبیلی نیای بزرگ صفویان و پیشوای طریقت صفوی در عصر ایلخانان می زیست و با ایلخانانی همچون سلطان محمود غازان خان اولجایتو و سلطان ابوسعید بهادرخان معاصر بود.
بر پایه یکی از قدیمترین متون صفویه ( صفویه الصفاء تالیف ابن بزاز ) جد اعلای شیخ صفی الدین موسوم به فیروزشاه زرین کلاه در ناحیه مغان و مجاورت غرب گیلان موطن اختیار نمود و فرزندان او در آن نواحی با حسن سلوک و پرهیزگاری و زهد روزگار می گذرانیدند. صفی الدین که هشتمین نسل فیروزشاه بود در آغاز جوانی با شور و اشتیاقی که در کسب عرفان داشت به دنبال مراد از شهری به شهری می رفت.
سرانجام در گیلان به خانقاه شیخ تاج الدین ابراهیم ( معروف به شیخ زاهد گیلانی )‌ رسید و در سلک مریدان او در آمد. شیخ که استعداد ذاتی و صلاحیت او را در سیروسلوک دریافته بود، وی را به جانشینی خویش انتخاب کرد و در سال 700 ه.ق. که شیخ زاهد وفات یافت صفی الدین به جای او بر مسند ارشاد  نشست و شهر اردبیل را که موطنش بود مرکز فعالیت خود ساخت و خانقاهی در آن بر پا نمود. این خانقاه به زودی مرکز تجمع پیروان شیخ صفی شد. ظلم و جور حکام ایلخانی و کارگزاران آنان و مضیقه هایی که برای مردم فراهم می کردند، خانقاههای آن روزگار را به مراکز تجمع ناراضیان و اندیشه وران تبدیل کرده در این میان خانقاه شیخ صفی از موقعیت ممتازی برخوردار بود.
همچنین موقعیت اردبیل بر سر راههای ارتباطی گیلان و آران و آذربایجان و آناتولی و نیز نفوذ معنوی شیخ و احترامی که ایلخانان معاصر او برایش قایل بودند بیش از پیش بر اهمیت این خانقاه افزود .
شیخ صفی الدین در سال 730 ه.ق. در حالی که مریدان بسیاری در حلقه طریقت او فراهم آمده بودند ، زندگی را بدرود گفت و فرزندش، صدر الدین موسی جانشین او شد .

بشکن!

شیشه ی نازک احساس مرا دست نزن.. چندشم می شود از لکه ی انگشت دروغ



هر جا دلت شکست ......قبل رفتن ..... خودت جاروش کن
تا هر ناکسی .......منت دستای زخمیشو رو سرت نذاره...


بیست و دومین بار..

                                                              "یا رب"

 

 

بهار..

بهار18

بهار19

بهار20

بهار21

بهار22

برای بیست و دومین بار آمدم.

بار اول را یادم هست که از مادر به دنیا آمدم و "او" مرا آهسته زمین گذاشت.چند

دقیقه ای کنارم بود و اشک هایم را پاک می کرد و بعد از آنکه مرا به نمی دانم چه

سپرد،رفت...اما من هی گریه کردم هی گریه کردم...انگار این هبوط برایم باور کردنی

نبود. تا اینکه فهمیدم دنیا چه قدر جای خندیدن است و دیگر هی می خندم ...هی می خندم....

و من 21 بار دیگر آمدم اما دیگر نمی دانم از کجا به کجا...

 و من در بلندای این 22سال گاهی" پرواز کردم از دام ها تا بام ها ...و گاهی از بام ها تا دام ها...

 

نمی دانم با گذر از 22مرا بزرگ می خوانند یا کودک!اما من جدا کرده ام آب و نان  

قسمتی از وجودم را و به آن فقط معجون کودکی می خورانم تا که هیچ وقت بزرگ

نشود وهمیشه کودک بماند.هیچ وقت بزرگ نشود...!کودکی..یادگاری از دوران

معصومیت،پاکی،بی ریایی،بی پروایی...

 

معبودا؛ نمی دانم این آمدن ها تا به کی طول خواهد کشید اما می خواهم از تو بها ر های سبزنه که زرد...

معبودا؛بال رفتن از بام ها تا دام ها را از من بگبر...

معبودا؛مبارک گردان همه ی آمدن هایم و رفتن هایم را...

 

راست باز و پاک باز و امیر باش.

 

 

به کجا چنین شتابان؟

به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

"دل من گرفته زینجا"

"هوس سفر نداری"

ز غبار این بیابان ؟

 همه آرزویم اما

 چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم"

سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

       برسان سلام ما را.....

محمدرضا شفیعی کدکنی(در کوچه باغ های نیشابور)

 پی نوشت:

راحت نوشتیم بابا نان داد بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان همه جوانیش را داد.

خوشبخت کسانی که عقلشان پاره سنگ می برد چون ملکوت آسمان مال آنهاست(انجیل ماتئوس 5-3)

سرنوشت....

از سرنوشت غمگين نباش

چه بسا سگ هايي كه روي اجساد شيرهاي جنگل سبز رقصيدند، شادي كردند

وخود رابزرگ پنداشتند

ولي نميدانستند كه شير شير مي ماند و سگ سگ

حتي با قلاده هاي طلا.

امتحان انشا

 موضوع انشا: کشور خارج

خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !
مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند !
در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!!

کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که
تشریفاتی و مرفه است !

خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیز ها !!!
مردم خارج ، همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند: یو آر … !!!
اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس
که مودب و بافرهنگیم !

ما در ایران خیلی همه چیز داریم ! نان ، مسکن و حتی به روایتی آزادی !
اما فرق اصلی ما در این است که خودمان میگوییم این ها را نداریم ، ولی
مقاماتمان میگویند دارید !
و ما از بس که نفهم هستیم ، اصرار میکنیم و میگوییم پس کو ؟!!!
در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند !

خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد ! آن ها برای لاک زدن
جریمه نمیشوند !
در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است !
خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ، با دیدن موی نامحرم ، هیچ
چیزیشان نمی شود !!!
اما ما اگر یک تار مو ببینیم ، دچار لرزش می شویم ! بس که محکم است این
اعتقاداتمان !

خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند ، نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست !

 

خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و
هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر ! هر 4 تا زن میشود یک مرد !!!


آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن میکنند،
در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است !

آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ میخوانند، بس که الاغند،
در حالیکه وقتی آدم با خدا حرف میزند ، اجازه ندارد شاد باشد !
خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمیداند این را !

ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست !
ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند !!!
و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی
خارجی ها ندارند !

آن ها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بس که بی ادبند ،
در حالی که خواننده های ما میخوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند !


فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم ،
ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و
کارهای بد بد !
در حالی که همه میدانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است !

ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم ،
تمام فک و فامیل خود را میکنیم مدیر !
اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند ، این کارها را بلد نیستند !

ما از این انشاء نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است !
خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !

عکس هفته + جمله هفته ، شماره پنج !

عکس هفته :

جمله هفته :

بدی آدمها وقتی بزرگه که آستانه تحمل و گذشت ما کم باشه وقتی گذشت ارزشمنده که بزرگ باشه (مثل ریختن آبرو) وگرنه ریختن آب رو هر کسی میتونه ببخشه! (به درخواست : ک/م )

بابا

                                                               "یاحنان"

سلام.

بابا آب داد..   بابا نان داد... نه !بابا همه چیز داد...

چه قدر کم می آورم وقتی که می خواهم از تو بگویم و بنویسم!چه قدر کلمات با من نا مهربانند..چرا واژه ها به یاریم نمی آیند؟

هیچ کس نمی داند و نمی فهمد که چه قدر برای بودنت خدا را شکر میکنم.حتی خود تو!

کاش می دانستی و می دیدی که گاهی که حواست نیست ،با چه حالی به چهره ات خیره می شوم و با چه شوری بی اختیار بی آوا  گریه میکنم...

کاش می دانستی  که هرشب وقتی که آنی و کمتر از آنی به نبودنت فکر می کنم، بالشتم از غمم در نمک حل می شود..

کاش می دانستی که قدر دان همه ی خوبی هایت، زحمت هایت، اخم هایت و.. هستم..

کاش می دانستی که برآورده شدن یا نشدن خواسته ها  هیچ جایگاهی بین من و تو ندارد..

کاش می دانستی که ...

نه ، نه..تو هیچ کدام را نمی دانی ! و لعنت !

لعنت بر من که تو را از همه ی این ها بی خبر گذاشته ام.لعنت بر من که سالهاست لب هایم، پاهایت را لمس نکرده است .

لعنت بر من که دوستت دارم را از زبانم نمی شنوی. لعنت بر من که وقتم را صرف گریه کردن برای تو می کنم نه شاد کردنت.

لعنت بر "فکر" نبودن تو که حواسم را از بودنت پرت می کند.لعنت بر من که هرکسی این نوشته را می خواند جز خودت.

لعنت بر من که این همه عشق را پنهان می کنم از تو...

ای تو که سیاهی و زبری دستهایت  عطش بوسیدن را در من زنده می کند..ای تو که چین پیشانیت  گذر از دامن سختی ها را خبر می دهد..ای تو که خود گستره ی آسمان ها و زمین را یا دآوری..ای تو که از عشیره ی کوه های سر افرازی..ای آنکه هستی به اندازه ی خودت و به اندازه ی همه ی چیز هایی که نیست ؛

دوستت دارم--------------------دوستتت دارم------------دوستت...

تقویم را ورق زدم.قبول نیست!همه ی روز ها باید به نام تو باشد. تو" همه ی" روزها بابایی من بودی.

همه ی روز هایت مبارک ای که بابا بودن را خوب بابا بودی....

 

"این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

                                          این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو"

...............................................................

میلاد مبهم ترین عشق مبارک ...

راست باز و پاک باز و امیر باش.

نمرات نهایی کارگاه اصول عملیات واحد (استاد محدثی)

برای مشاهده نمرات نهایی درس کارگاه اصول عملیات واحد (استاد محدثی) از این لینک استفاده کنید.


برای دانلود کلیک کنید

عیار قلب

گاهی شب ها هق هق های گریه پنهانی ما ، به ما می فهماند که روی قلب های سیاه مان ، هنوز روشن ی هایی مانده ، سفیده های کوچکی که ما را بگریاند.
آری گریه ازآن دل و قلب سفید است وگرنه قلب سیاه گریه نمی کند ؛ آری گریه ازآن قلب رقیق است نه قصی و بی رحم.

اما گریه هایمان برای کیست ، برای چیست.....؟؟؟؟؟
همان کیست و چیست عیار قلب ماست.

 

چقدر خوش به حالمان می شود!!ما خوبیم!

از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
يا به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم
مثلا با خنده های بی دليل
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...
{{{دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را}}}
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی
دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم
دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
********************
حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد
ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد
و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند
يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
********************
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هيچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
********************
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خيلی خوبيم ... !

دلمان خوش بود به یه عکس که یعد هاا  دیدمش بگم یادش بخیر!
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
و این است پایان غریبه ...

طنزنامه من و وبلاگ زاگرسی ها

مدتیه مفتخر به قلم فرسایی در وبلاگ چهل‌تکه زاگرسی ها شدم(چه رخداد تاریخی بزرگی فکر می‌کنم چیزی در حد و اندازه قرارداد ترکمانچای باید باشه، والا کی به کیه)

اما برام جالبه که هر کس با ظن خود یار ما شده و هر کسی از حقیر خیلی بزرگ سرتا پا بی تقصیر نوعی برداشت و تصویری ذهنی داره که در نظر خودم مایه نوشتن این طنز نامه که بوی خون میده شد.

حالا تصمیم گرفتم هر بار سراغ نظرات یکی از دوستان برم و بررسی اش کنم.

کیمیاگر پستی داده بودن (من زنم و تو هم مردباش یه همچین چیزی ،حالا) در جواب نظر ما نوشته بودن:از نظر منطقی شما ممنون.

یک ساعت می خندیدم با خودم گفتم:چه دوره زمونه ای شده ها ، واقعاً آدم منطقی قحطی بلا شده ننه جون که این بنده خدا اومده روی دیوار کج ، کوله و چرکی مالی و گلی ما با آب یادگاری نوشته (مثل این می مونه رو ورق کاهی با مداد بنویسن)خبر نداره توی این قبر نه تنها مرده بلکه حتی خاک هم نیست کلاً خالی خالیه.

یحتمل این بنده خدا کلاً آدم منطقی ندیده که من رو میگه منطقی ، یا منطق نمی دونه چیه؟ یا کلاً مقصر نیست حتماً گیر نیاورده ما رو منطقی فرض کرده.

خانم منصوری پست گردوها رو زده بودن و ما هم نظر دادیم دیدیم بعد از ور مرگ زدن‌های ما نوشتن:استدلال زیبا و قوی و آخرش مزین فرموده بودن به ریز بینی.

باز هم نفحات قبلی حادث شد و چند ساعتی مفرح اوقات خودم بودم.خود دلقک و خود تماشاچی می خندیدم.

یا خدا استدلال ؟ اونم با این چماق تو دستم .. من؟؟؟ چرا تهمت می‌زنی خانم.

مسخره می کنه بابا جدی نگیر.

زیبا؟ ولی خدایی حق داره این ریخت ما رو که ندیده که انگار از رو صورتمون تریلی ۱۸ چرخ با ۳۷ تا چرخ رد شده و هیکل ما که شبیه گوژپشت نتردام هست و صدای انکرالاصوات ما.

حالا ربطش چیه؟ اینکه کلاً نه می فهمه زیبایی چیه این من درب و داغان، نه زیبا می بینه وقصه الاخر...

آخرش هم ریز بین؛ این یکی خدایی خنده‌دار بود سریع تخیلم رفت این طرف که خودم رو تصور کردم با یک ذره‌بین کنارم روی نیمکت نشستم دارم کاموا می‌بافم ، وزنم شده نزدیک های یه تن و موهای نداشتم هم سفید شده.

هر چند با عینک ته پیاله ای که کاموا رو گرفتم ۵ سانتی اش کاموا رو نگاه و جهت بازبینی و ریز بینی نهایی با ذره‌بین هم کنترل می فرمایم که ببینم به جای تنه این ژاکِت پاچه ندوخته باشم.

سوما توی پست دیو بودن من نوشته بود:یه غول‌هایی توی یه کارتن دیده می گفتن: هویج، شلغم بپر تو حلقم.

این آدم کمتر بیراه رفته بود چون حداقل من رو دیده بود قبلاً.

به جان خودم این زده بود به خال ، یاد شرک افتادم یه غول کم عقل ، ساده دل و پرخور با یه خر(البته محض اطلاع دوستان که همگی ماشا الله هر کدوم برای خویش جمالزاده و عبید زاکانی و فروغ فرخزادی هستن باید عرض کنم من همون خر هم ندارم ها).

ولی تصور سوما برام خیلی کودکانه ، صمیمی و پاک به نظر اومد و خوشم اومد.همچین از اون خنده های کودکانه به دلم نشست.

طرقه در جواب نظراتی که براش گذاشتم فکر می‌کنم به این تصور رسیده که من یه عارف واصلم ؛ همچین تحویل می گیره که هر وقت جواب نظرهام رو می خونم یه یک ساعتی هاج و واج به پشت سر و دور و برم نگاه می‌کنم .

مادرم می پرسه چطه تو؟؟؟ چکار می‌کنی ؟ دنبال چیزی می گردی هی چشم ات اینور و اونور خودته؟

خیلی جدی گفتم:هیچی حالم خوبه(تو دلم گفتم:الان مادره می گه :به جان خودم بچم از دست رفت، خل شده و با خرزو خان درگیره).

ولی نگاه هام برای این بود که داشتم می‌دیدم این حضرت طرقه با منه یا کسی دیگه ای غیر من هم دور و برم هست.

یه خواننده داریم (لاله) توی پست دوبیتی های سرگشته نوشته بود چقدر احساس بهتون اصلاً اصلاً(به تقلید از سوماً اصلاً دوم برای تأکید هست :-) ) نمیومد.

این یکی دیگه نور علی نور بود اولاً این من رو کجا دیده ومی شناسه؟حالا این درست میشه حتماً از بچه‌های دانشگاه است.

من و احساس ؟؟؟ نه بابا یه جور فحش بود ؛ احساسم کجا بود دیجیتال دیجیتال.

احساس کیلو چنده؟؟؟

مدتیه هر بستنی فروشی میرفتم میگفتم: آقا شما احساس ندارین؟با چماق دنبالم می افتادن، مونده بودم چیه این احساس که اینقدر بهشون بر می خوره؟

خلاصه یه روز تا غروب با خودم خلوت کردم و آخرش به جمع‌بندی نهایی رسیدم توی این جلسه خود خوانده ، یکنفره که ((یحتمل تو حیرانی و از دنیا بی‌خبر این احساس یه جور فحش جدیده خوب تقصیر هم ندارن خلایق با چوب و چماق و شمشیر و سنگ دنبالت می کنن))

آخه آدم نا حسابی اگر یکی به خودت هم فحش بده ساکت می مونی؟؟؟ خودت بگو و منطقی جواب بده!!!حرف بزن دیگه ، چرا خفه خون گرفتی؟؟؟(شررررررق)با صدای کشیده ای که حضرت خودم بر صورت مبارک نامبارک خودم نوازش فرمودم با منومن گفتم: خوب حق دارن بنده خداها تو درست می گی آره.(راستش کلاً نفهمیده بودم قضیه چیه فقط از ترس سیله بعدی گفتم آره)

پانویس:

این یک طنزنامه است و از دوستانی که اسم عزیزشون رو بردم معذرت خواهی می‌کنم و امیدوارم حقیر رو ببخشن و حلال کنن ، قصد تنها مقداری خنده و عوض شدن حال و هوا بود.

این‌ هم نوعی نوشتن هست دیگه ، نمیشه که هی دل نوشته نوشت


از چی بگم برات

انتظار داری چه چیزی از جیب من دراد

به جز کاغذ سفید پاره

خب آره رفیق

حرف توشه ، ولی با خودکاره سفید

تو هم مثل منی ، تو هم کم درد نداری

درد اصلیت اینه که تو هم درد نداری

من کسی نیستم با این زخما دردم بگیره

ولی این اشک ها رو کی می خواد گردن بگیره



از چی بگم

خدا از این بنده های خسته

از این همه درد تموم دنده هام شکسته

خنده هامو نبین، این خنده هام یه چسبه رو لبم

این منم با یه رد پای خسته



از چی بگم

بگو از یه روح زخمی

که باید یه تنه بره تو قلب کوه سختی

از روزهایی که خط خوردن توی تقویم

خبر میدن از یه اجتماع رو به تخریب



از چی بگم

از بچه های پایین شهر

که غذا واسه خوردن دارن ماهی یه شب

اون که تنها دلیل خوابش به عشق فرداست

تنها پاتوق عشق و حالش بهشت زهراست

یا که بگم از اون رفقای کاخ نشین

که هستن تو واردات کالای ساخت چین

تو به من اینو بگو ، من از چی بگم خب

ما گفتیم و تموم دردا ریشه کن شد؟



از چی بگم برات

شاید قصه دوست داری

مثل قصه ی اون هم کلاسیان روستایی

اگه قصه تلخه ، گناه واقعیت

داستان نرگس و گلای باغ میهن

که نشستن با صد چرا و افسوس کاشکی

یه بخاری جای چراغ نفت سوز داشتیم

چراغ افتاد توی کلاس و گر گرفت

آتشی که پوست بچه ها رو مثل گرگ گرفت

یه طفل معصوم با داد و فریاد گفت

زود بدویین سمت در، ولی درم قفل بود

چشام خشک شد یکم بهم اشک بده،
ایزد!
این بچه ها با کدوم دست مشق بنویسن

کودکی مرد در راه کلاسی که

سوخت و منتظر یه جراه پلاستیکه

از چی بگم
وقتی صبح نشده ، غروب زد

تو قلب بچه های مدرسه ی درودزن

قصه نخور صدامو بشنو از توی خونت

من صداتو به گوش همه می رسونم



از چی بگم

از دلی که فقط اسمش دله

یا عمری که نصفش اشکه نصفش گله

یا از روح توی زندون که جسمش وله

آدم مجبوره که با شرایط وفقش بده



از چی بگم.....



ازچی بگم.....


از چی بگم.....

""یاس ""


چه قدر شلوغ اما خلوت بود...

                                                                             

                                                                   "یا لطیف"                                   

سلام.

بعد از طی کردن مراحل دوندگی بلاخره موفق شدیم دیداری داشته باشیم با سالمندان.

همینکه وارد شدیم مددکاران از ما خواستند که عکس و فیلم نگیریم،ما نیز(مخصوصا"من) گفتیم چشششم!

وارد حیاط محوطه شدیم.چه قدر شلوغ اما خلوت بود.تنها صدای دمپایی ای که کشیده میشد روی زمین و صدای گنجشک هایی که حجم تنهایی آنجا را در دستگاه شور چهه چهه میزدند ،بگوش می رسید.اما به لطف حظور سبز بچه ها در کمتر از چند دقیقه هیاهوی خاصی آنجا حاکم شد.اول از همه عمو..(اسمش را فراموش کردم!) ما را به صرف گوش دادن صدایش دعوت کرد.

و او می خواند  از غربت دنیا...از تنهایی...از درد... و...و چه هارمونیه  دردناکی داشت لرزش صدایش و دستهایش.... محال است سوز صدایش و لرزش دستهایش را فراموش کنم!

آن یکی هم باصدایش از ما پذیرایی کرد..دیگری انگار که دنیا را به "هیچ" گرفته باشد، میچرخید ...می رقصید...می چرخید..می رقصید....(فکر میکردم فقط خودم بلدم که به ...تظاهر کنم)

کم کم چشم بچه ها به رنگ قلب های پاکشان شد.

نوبت به پذیرایی ما شد.کیکی را که نازنین زهرا درست کرده بود بینشان تقسیم کردیم.

پاهایم به سمت یکی از آن ها کشیده شد.سنش آنقدر زیاد بود که پوستش چارخانه شده بود.همینکه گفتم سلام او از "او" گفت.چه قدر قشنگ و عمیق خدارا یاد گرفته بود ..چه قدر راست راستکی خدا را دوست داشت...جای سقراط و ارسطو و افلاطون و...خالی بود که ببینند چگونه بدون نیاز به هیچ فلسفه و سفسطه و... تنها با نگاهش وچود خدا را برایت اثبات میکرد!نامش عمو عطا بود.گفت دو تا دختر و دو تا پسر دارم. دخترهایش ازدواج کرده بودند و یک نوه به اسم ملیحه داشت.قبلا" شغلش شیرینی فروشی بوده و....

خیلی از بچه هایش راضی بود. میگفت زود به زود به من سر می زنند و مرا به خانه میبرند. اسم آقازاده اش هوشنگ بود.

گفتم حاجی مرا به کنیزی قبول میکنی؟ از هنرهای آشپزی و خانه داری و....که بلد بودم برایش توضیح دادم.حتی از خیر سکه هم گذشتم و به یک شاخه نبات قانع شدم. او می خندید...من میخندیدم...من می خندیدم... او می خندید...

 وای که چه قدر از نحوه ی موز خوردنش لذت بردم...

صدایی آمد که :بچه ها بلند شوید برویم.احساس کردم خیلی زود وقت رفتن شد!چه قدر پای رفتن نداشتم..

خودم شنیدم که در لحظات خداحافظی کسی گفت:"چرا همگان را نبخشی ؟چرا از

خاطر نبری زخم ها و بدی ها را؟ تو که فراموش خواهی کرد نشانی خانه ات را، چهره

ی بچه هایت را..،تلفظ نامت را از دهان دیگران.." و دیگری  گفت: "حالا که مرگ

ساعتش را کوک کرده است و نام "او" را از من  می پرسد، بگذار به تو بگویم که همین زندگی هم زیبا بود..."

 

یا رب ملتمسانه از تو می خواهم که آفت "عادت کردن و عادی شدن" دیدن درد دیگران را از نهال وجودی ما دور گردان!"آمین"

                          .....................................................................................

 

*وقتی که برمیگشتم خانه یکی از بچه ها زنگ زد و گفت می خوام یه خبر بد بهت بدم!گفتم بگو. گفت وقتی که از مددکار ها درباره ی عمو عطا پرسیدیم گفت که اون اصلا" ازدواج نکرده...بچه ای نداره...بیماری روانی داره....!!!

*نمی دانم چند نفر جرات این را داشتند که تصور کنند ممکن است یک روز آن ها هم در خانه سالمندان زندگی کنند؟

*میدانم که عکس ها و فیلم ها خوب از آب در نیامدن اما چون هیچ وقت برای گرفتن عکس آنقدر استرس نکشیده بودم و تلاش نکرده بودم،همه ی آن ها را دوست دارم و اگرمنافقین  بهشتی آن ها را حذف نکنند،برایش برنامه های خوبی دارم.

*از همه ی دوستان آقایی که در برنامه ی پای کوبی مشارکت نکردند،دلخورم!

*از کیک ات نخوردم(چون فقط مال بزرگترها بود) اما مطمئنم خوشمزه ترین کیک دنیا بود.

*یادم افتاد که خودم برای گلریزان پول ندادم.

*این متن را همان شب نوشتم اما وقت نشد که روی وبلاگ بزارم.

 

راست باز و پاک باز و امیر باش.

گردو غبار!!!

زمين عزيز چگونه اي؟ شنيده ام ناخوشي؟ همان دانه اي كه باد باخود آورده بود اين را به من گفت، كودكانت چگونه اند؟ با انسان ها چه ميكني ؟ هنوز تحمل ميكني؟ راستي چقدرتغيير كرده اي...
خبر همه چيز را دارم تمام كميته هايي كه براي حفاظت از تو تشكيل شده اند و اندك انسان هايي كه براي نابود نشدن تو تلاش ميكنند!
نامه را كوتاه كنم، ميگويي حالم خوب است باور نميكنم!!!
ميدانم خيلي سختي كشيده اي و دراين عمر طولاني ات چه حوادثي كه نديدي وچه صبوري ها نكردي!!!
اما چگونه است اين بار كه خاك بر سر انسانها ميريزي وچنين آسمان را كدر كرده اي؟؟؟ ذرات گردو غبار را از خود رانده اي وميداني آنها چقدر بي رحم اند و بي ريشه، تمام آسمان مرا پوشانده اند وبا بي شرمي تمام خانه ام را تصاحب كرده اند، با تمام بي انصافي ها و تجاوز هاي انسان ها به حريم مقدس تو، ميدانم اكنون دلت راضي به اين تغيير  نيست و دلت براي آبي آسمان، بوي ناب گلها، طعم بهشتي ميوه ها و سبزي موهايت تنگ شده است. ميدانم عاشق انسانهايي؛ اين را زماني كه از آنها خشمگين ميشوي  فهميدم چون به آنها توجه ميكني.
من اين را ميفهمم؛ كه خداوند رودها را جاري آفريد تا نشان دهد كه مهر وعشقش جاريست تا انسان بياموزد كه بايد جاري باشد، كاش از قبل رود را معنا كرده بودي، چشمه، آب و عشق وبرگ و درخت را معنا كرده بودي.ميدانم سخت است هنگاميكه راه ميروي كسي جلويت را سد كند، وچه بدتر كه اين سد از بتن و سيمان و نامردي باشد كه فقط مرگ تدريجي را باعث ميشود.
كاش ميتوانستي اعلام كني چه ميخواهي، درختانت را، رودهاي جاري ات را،چشمه هايت را، سبزي ات را....
زمين عزيز، سجده ميكنم خالقت را روي خاك سخاوتمندت و ميبالم به داشتنت.حاضرم تمام ذرات وجودم به خاكت برگردد تا صدا كني اين ذرات بي رحم را تا به خانه شان باز گردند.
…………………………………………………..................................
- این روزها هواي شهر كرمانشاه از گرد و غبار به حدي آلوده است كه تمام شهر بوي غربت و رنج می دهد.
-اگرهركدام از ما به اندازه داشته باشيم، به اندازه بخوريم وبه اندازه جمع كنيم، هرچه كه روي سفره زمين گسترده به تمام موجودات خواهد رسيد.
- چون اميدوار نيستم كه آنان كه ميتوانندكاري كنن، از خداوند ميخوام بازهم بايكي از معجزه هاي خود "انسان عصر "من راشرمنده كند....

اردوی بازدید از سالمندان ...

مهربانند و آرام ... سال هاست که دلشان شکسته است اما در اعماق وجود پر مهرشان غمی کهنه جای گرفته است. پدران و مادرانی عاشق که وجودشان را بی منت پیشکش قد کشیدن فرزندانشان کردند. منتظرند ... منتظر بچه های بی مهرشان... و یا شاید از در ، کسی وارد شود و دلشان را شاد کند...

و ما چه کورکورانه می رویم ... راهی را که جای هیچ رد پایی در آن نیست ... ما به خود می بالیم که انسانیم و ابلهانه باور داریم بلوغ اندیشه یمان را ... ما بی احتیاط گام برمی داریم ... بی احتیاط حرف می زنیم ... مستانه می رقصیم... و به خیالمان فاتح می شویم ... به خیالمان ...

بیچاره او ... زانویی هم برای بغل گرفتن ندارد. بیچاره آن ... که قلبش مثل آدامس بادکنکی تند تند می ترکد و کسی به فکرش نیست ... اما نه ... بیچاره ما که نه او را فهمیدیم و نه خود را ... من و تو ... گناه آلوده ی تکرار باور های ننگینیم ...

پ.ن :

1. بازدید از سالمندان تولدی دوباره برای هر کدام از ما بود ...

2. کاش میشد عین شخصیت های توی قصه های آگاتا از آن نوشیدنی های مزخرف خورد و بهتر شد ... حتی حال قاتل ها را سر جایش می آورد ...

دو بیتی های سرگشته

ای مستی شب های دل تار من ** ای  هستی روزهای دل زار من

شب ها همه  بیدارم و روز دیده در خوابم ** شب ها همه بیمارم شاید روز  بینمت در خوابم

*****

چو الوان را  بود رنگی ز هستی ** همه رنگ عشق بود و شور و مستی

وانگهی رنگ عشق ز رنگ رخسار  یاراست ** همه شور و مستی در دیده خمار یاراست


عکس هفته + جمله هفته ، شماره چهار !

عکس هفته :

(یک نقاشی از سوما ! )


جمله هفته :

جمله زیر را ادامه دهید :

اگر من فقط یک روز جای مدیر بودم ....

انسان عصر من

800x600

انسان عصر من

چه.............

چه بی تابانه می گریم و چه احمقانه می خندم .

چه زود شبها می خوابم و چه دیر بیدار می شوم .

چه زود قضاوت  می کنم وچه زود  تصمیم می گیرم .

 چه زود محکوم می کنم و چه زود پشیمان می شوم و بی تابانه گریه می کنم .

چه زود باور می کنم و چه زود با یک تلنگر کوچک از باورهایم دست میکشم .

چه زود لبریز و پر می شوم از احساسات و باورهایم و چه زود از آن ها پوچ و خالی می شوم .

چه بی ثبات است ؛ انسان عصر من .

چه زود راه پیدا می کنم و چه زود گمراه می شوم .

چه زود بی پروا پرواز می کنم و چه زود بال های کوچکم می شکند .

چه عجول است ؛ انسان عصر من .

چه زود شاخه های بلند درختانم با وزیدن یک باد خشک می شود و می شکند .

چه شبیه است به من ؛انسان عصر من .

اگر انسان عصر من ،یک کدامش منم ،...پس آرزوی متولد شدن فرزندم را با خود به گور خواهم برد .می خواهم انسانی باشم با عشق بی فرجام .

انسان عصر من ، چه زود برای عصر فرزندش اسطوره و قهرمان می شود .

همیشه همین طور بوده : که مرگ انسان ،اسطوره  و قهرمان  را متولد می کند ،نه زنده بودنش .

پس هنگامی می فهمم و درک می کنم که کار از کار گذشته باشد .

چه دیر می فهمد و چه مرده پرست است ؛ انسان عصر من .

شاید مرگ آغاز جاودانگی و ماندگاری حرف های انسان باشد .

ای انسان عصر من ،مرا بارها و بارها سیلی و تازیانه بزن ؛مرا برای آنچه که هستم و باور دارم پوچ کن .

مرا به چالش بکشان تا بدانم تا چه حد اندیشه هایم را باور دارم .

مرا از خود و باورهایم پوچ و بی خود کن .

تا بسازم دوباره باورهایم را ،اما این بار خود به دنبال باورهایم خواهم بود و از کسی نخواهم شنید و باور نخواهم کرد .بلکه خود من باور خواهم کرد ،آن وقت است که دیگر خود من خواهم سرود ،خود من خواهم خواند ،خود من خواهم نوشت ،خود من خواهم گفت حتی اگر از دیدگاه انسان عصر من زشت و خنده دار گفته باشم .

چه زشت و خنده دار درک می کند؛ انسان عصر من .

اما نه ،فراموش کردم که انسان عصر من یا دست ندارند یا دست هایش بی تازیانه مانده است .یا تعداد انگشتان دستش کم است ،نمی دانم شاید هم می ترسد.

آه ...انسان عصر من، مرا بگریان اما نه بی تابانه ،مرا بخندان نه احمقانه .

ساعت ها و ماه ها و سال ها ست که انسان عصر من ،منتظراست تا هر یک برای دیگری واژه من را به من بشناساند؛ که من که خواهم بود ؟!

بعد از خوردن تازیانه ها و پوچ شدن از باورهایم.

 آیا همان برگی خواهم بود در میان باد یا ریشه درختی استوار و تنومند ؟؟

چه هست و خواهد بود بعد از این ؛انسان عصر من .

من همیشه وقتم و اندیشه هایم را به سوی واژه های بد سوق می دهم .

چه بی ذوق است ؛انسان عصر من .

و چه ناتوان است در گفتن واژه های خوب دیگران ؛انسان عصرمن .

باید اعتراف کنم که من به جای آنکه انرژی ام را برای ساختن چیزی یا برای پیشرفت وکمک به فردی یا جایی،صرف کنم تمام توان و قدرتم را به کار می گیرم تا بتوانم کسی را که حتی اگر هم می دانم حق می گوید به زمین بکوبم و تمام کاسه ها و کوزه ها را بر سرش خراب کنم تا بعدبا دوستان دورهم باشیم و به ریشش بخندیم .

چه احمقانه می خندد ؛ انسان عصر من .

 و در آخر غافل از آن هستم که دیگرتوانی برای ساختن و پیشرفت خود ندارم .

چه دنبال مقصر می گردد وچه به دیگران حسادت می ورزد ؛انسان عصر من .

چه بی روح است ؛ انسان عصرمن .

چه فقیر ؛چه دل مرده ؛چه بی رحم ؛چه با خود بیگانه ؛چه سیاه پوش ؛چه پردرد ؛چه مأیوس ؛چه ......چه آدمیست انسان عصر من .

بگو انسان عصر من ،آنقدر از خوبی ها بگو تا جایی برای بدی ها نماند، چرا که جای گفتن از خوبیها ،سالهاست که درمیانمان خالیست .

از خداوند بزرگ برای نسل های بعد ازمن ، عصر خوبی ها ،عصر برادری و عصر برابری و یک دل بودن را آرزومندم .

خداوندا به انسان عصر من  بیاموز تا بیاموزد  برای فرزندش و عصر او ،حقیقت وار اسطوره و قهرمان گردد نه در واقع .

یا علی....