بیست و دومین بار..
بهار..
بهار18
بهار19
بهار20
بهار21
بهار22
برای بیست و دومین بار آمدم.
بار اول را یادم هست که از مادر به دنیا آمدم و "او" مرا آهسته زمین گذاشت.چند
دقیقه ای کنارم بود و اشک هایم را پاک می کرد و بعد از آنکه مرا به نمی دانم چه
سپرد،رفت...اما من هی گریه کردم هی گریه کردم...انگار این هبوط برایم باور کردنی
نبود. تا اینکه فهمیدم دنیا چه قدر جای خندیدن است و دیگر هی می خندم ...هی می خندم....
و من 21 بار دیگر آمدم اما دیگر نمی دانم از کجا به کجا...
و من در بلندای این 22سال گاهی" پرواز کردم از دام ها تا بام ها ...و گاهی از بام ها تا دام ها...
نمی دانم با گذر از 22مرا بزرگ می خوانند یا کودک!اما من جدا کرده ام آب و نان
قسمتی از وجودم را و به آن فقط معجون کودکی می خورانم تا که هیچ وقت بزرگ
نشود وهمیشه کودک بماند.هیچ وقت بزرگ نشود...!کودکی..یادگاری از دوران
معصومیت،پاکی،بی ریایی،بی پروایی...
معبودا؛ نمی دانم این آمدن ها تا به کی طول خواهد کشید اما می خواهم از تو بها ر های سبزنه که زرد...
معبودا؛بال رفتن از بام ها تا دام ها را از من بگبر...
معبودا؛مبارک گردان همه ی آمدن هایم و رفتن هایم را...
راست باز و پاک باز و امیر باش.
آنچه می نویسیم دلیل بر مبرا بودن ما نیست ؛ می نویسیم تا خود نیز اینگونه تعلیم ببینیم و یادمان نرود که این دست نوشته ها پاسخ به سوالات و مجهولات خودمان است