از دست ندهید..!

موزیک وبلاگ تقدیم به هرکی که دلش اندازه ی یه دریاست !

     +  ترش و شیرین از محسن نامجو و رضا عطاران

رسم زمانه...

میترسم ! بگویند از بهشت محرومی ، زمین که بودی عاشقی نکردی ، بهشت به کارت نمی‌آید!

بهانه گیری های کودکانه!

 

کودک درون من امروز...

در این هوای سرد زمستانی...

به دنبال بهار خویش میگردد...

خورشید نزدیک است...

اگر عجله کنم...

تا شب نشده میرسم به آن...

 

پی نوشت۱:

یه چند وقتیه کودک درونم نا آرومه ، مدام بهونه میگیره...

به نظر شما اگه بزنم لهش کنم کودک آزاری محسوب نمیشه؟؟؟

 

پی نوشت۲:

چقد بداخلاق شدی!

اخلاقی که از خود بنا ؛ باید کرد

دیوار ِ ادب ریخت

جامعه بلوا شد.

به جای ساختن دیوار ِ ادب خانه ی خود ؛

به فکر ساختن دیوار  ِ ادب جامعه بود.

و نتیجه اش ....

خود بی ادب ماند و 

یک بی ادب شد سازنده ای ادب یک جامعه  

......................

زیر نوشت:

اخلاق خودمان  اولین سازنده ی اخلاق جامعه است

کسی که به وقت یاری رهبرش خواب باشد،

زیر لگد دشمنش بیدار می شود.

                                         

 امام علی علیه السلام، "غرر الحکم/ صفحه 422"



پی نوشت: ندارد./.

اطلاعیه

سلام

نویسنده های زیر لغو عضویت شدند :

پیام رضایی نسب
صافات
از یک زاگرسی

وسلام

آیا میدانستید ؟

آیا میدانستید؟
.
.
.
.
پوریا پورسرخ : متولد۵۶ در تهران (دکترای فیزیولوژی گیاهی)
لاله اسکندری : متولد ۵۱ در تهران (لیسانس گرافیک)
مهناز افشار: متولد ۵۶ در تهران (دیپلم تجربی)
پژمان بازغی: متولد ۵۳ در تهران (لیسانس صنایع)
عسل بدیعی: متولد ۵۶ در تهران (لیسانس تغذیه)
زیبا بروفه: متولد ۵۴ در تهران ( لیسانس حقوق قضایی)
ماهایا پتروسیان: متولد ۴۸ در تهران ( لیسانس تئاتر)
پارسا پیروزفر: متولد ۵۱ در تهران ( لیسانس نقاشی)
هانیه توسلی: متولد ۵۸ در همدان (دانشجوی رشته نمایش نامه نویسی)
هدیه تهرانی: متولد ۵۱ در تهران (دیپلم)
بهناز جعفری: متولد ۵۳ در تهران (لیسانس ادبیات نمایشی)
رامبد جوان: متولد ۵۰ در تهران (دیپلم)
چکامه چمن ماه: متولد ۵۹ در تهران (دیپلم مجسمه سازی)
ترانه علیدوستی: متولد ۶۳ در تهران(دیپلم)
مهتاب کرامتی: متولد ۵۰ در تهران( لیسانس میکروبیولوژی)
نیکی کریمی: متولد ۵۰ در تهران( دیپلم تجربی)
مانی کسراییان: متولد ۵۵ در شیراز( لیسانس بازیگری)
باران کوثری: متولد ۶۴ در تهران(دیپلم موسیقی)
کامبیز کاشفی: متولد ۵۶ در تهران( دیپلم)
میترا حجار: متولد ۵۵ در تهران(دیپلم)
امین حیایی: متولد ۴۹ در تهران(تحصیل در رشته کامپیوتر را رها کرد)
شهاب حسینی: متولد ۵۲ در تهران (تحصیل در رشته روانشناسی را رها کرد)
شهرام حقیقت دوست: متولد ۵۱(کارشناس رشته تئاتر)
رضا داوود نژاد:متولد ۵۹ در تهران ( تحصیل در رشته حقوق را رها کرد)
سام درخشانی: متولد ۵۹ در تهران(تحصیل در رشته نمایش را رها کرد)
بهرام رادان: متولد ۵۸ در تهران( لیسانس مدیریت بازرگانی)
حبیب رضایی: متولد ۴۸ در مشهد( لیسانس مدیریت بیمارستان)
مریلا زارعی: متولد ۵۳ در تهران(لیسانس مهندسی صنایع غذایی)
فقیهه سلطانی: متولد ۵۳ در تهران(لیسانس ادبیات نمایشی)
رامبد شکرآبی: متولد ۵۱ در تهران( دیپلم ریاضی)
رضا شفیعی جم: متولد ۵۰ در تهران( لیسانس نقاشی)
غزل صارمی: متولد ۵۷ در تهران(دیپلم)
میلاد صدر عاملی: متولد ۶۱ (دانشجوی رشته مهندسی نساجی)
امیر حسین صدیق: متولد ۵۱ در نیشابور( دیپلم بازیگری)
لادن طباطبایی: متولد ۴۹ در تهران(لیسانس بازیگری)
شبنم طلوعی: متولد ۵۰ در تهران( دیپلم)
پرستو صالحی: متولد ۵۶ در تهران( لیسانس)
رزیتا غفاری: متولد ۵۱ در تهران(لیسانس کارگردانی سینما)
شقایق فراهانی: متولد ۵۱ در تهران( لیسانس نقاشی)
گلشیفته فراهانی: متولد ۶۲ در تهران(دانشجوی رشته موسیقی)
نگار فروزنده: متولد ۵۷ در تهران(دیپلم)
حدیث فولادوند: متولد ۵۶ در تهران(فوق دیپلم)
علی قربان زاده: متولد ۵۷ در تهران(دیپلم)
شبنم قلی خانی: متولد ۵۶ در تهران(فوق لیسانس رشته تئاتر)
محمد رضا گلزار: متولد ۵۴ در تهران(لیسانس مکانیک سیالات)
پوپک گلدره: متولد ۵۰ در تهران(لیسانس روانشناسی)
سروش گودرزی: متولد ۵۳ در تهران( لیسانس کامپوتر)
لادن مستوفی: متولد ۵۱ در شهسوار(لیسانس کارگردانی)
مرجان محتشم: متولد ۴۸ در تهران( رها کرده دبیرستان)
یکتا ناصر:متولد ۵۷ در تهران(لیسانس مهندسی محیط زیست)
بهاره رهنما: متولد ۵۲ در تهران(لیسانس ادبیات فارسی و حقوق قضایی.دانشجوی فوق لیسانس در رشته نمایش)
لیلا حاتمی: متولد ۵۱ در تهران ( تحصیل در مهندسی برق و ادبیات مدرن فرانسه را در سوییس نیمه کاره رها کرد)

به بهانه ی تنهاییام...

به کدامین گناه!

 بمان  در آغوش گرمم بمان! دیگر این دنیای خالیم را با طراوت وجود کدامین نفس پر کنم؟ بهار از دستهای من پر زد و رفت! اینک دیگر دستهایم خالی از طراوت نفسهای توست! شکوه کدامین نگاه را دیگر پذیرا باشم؟ طنین کدامین صدا را با تمام جان و دل نیوش کنم؟ نه! همه چیز دیگر به دیوار پوچی ضربه میزند! نمیدانم دل غمناکم را چگونه و با چه انگیزه ای پر از شادی کنم؟ اینک من هستم و دنیایی تهی از وجود تو...

 

خدایا گرداگرد این هستی گشتم و گشتم و گشتم... اکنون فقط تو را یافتم. عشق به تو! فقط برای تو میمانم / میخوانم و در راه تو میمیرم... . خدایا فقط و فقط به عشق تو در این دنیای فانی نیکی خواهم کرد! نیاید روزگاری که یاد تو از ذهنم برای یک ثانیه هم فراموش شود! آن وقت دیگر به این دنیای فانی و پست دل بسته ام...

 

من ِ بی اعصاب !




لـــــطفاٌ :


اعصاب من لغزنده است...


از اخلاق گـــند خود بکاهید!!!


مخاطب خاص نوشت :
من یه عــــــــقـــــــــــرب دارم که اسمش زبـــــــــونه...

اگه نیش نخوردی بدون حســــــش نبوده ! ! !


پی نوشت:


اجباری به نام زندگی !

تست خودشناسی

تست خود شناسی :
در این تصویر 2 چهره وجود دارد ....

اگر چشم شما بیشتر میتواند چهره انسان را ببیند
شما فرد آرام و لطیفی هستید .
ولی اگر چشم شما روی تصویر گرگ است
شما فردی با یک زندگی پر تنش و استرس هستید .

در جواب بنویسید که کدام تصویر را بیشتر و راحت تر میبینید ...

^_^

به بهانه ی دلتنگیهام...

غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده

شب تو موهای سیاهت خونه کرده

دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه

سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه

وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه

سیل غمها آبادیمو ویرونه کرده

وقتی با من میمونی تنهاییمو باد می بره

دوتا چشمام بارون شبونه کرده

بهار از دستهای من پر زدو رفت

گل یخ توی دلم جوونه کرده

تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم

دل شکوفه تو این زمونه کرده

چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه

گل یخ توی دلم جوونه کرده

خیانت . . .

 

خیلی پستی رفیق...!!!

خیلی پستی وقتی خودت زن داری و  روز عشقو با یه زن دیگه شریک میشی . . .

خیلی پستی عوض اینکه تو این روز به فکر خریدن یه کادو واسه زنت ؛ واسه زندگیت ؛ واسه

عشقت باشی دنبال به دست آوردن زن مردمی...!!!

لعنت به تو . . .

لعنت به تو  و همه کسایی که انقدر بی شرف و پستن . . . !

یادت رفت همسرت  دیروز موقع ارائه پایان نامه ات انقد استرس داشت که نمی تونست جو

سالن رو تحمل کنه و رفت بیرون از سالن نشست واست دعا کرد بعد تو امروز میای و با افتخار

بهش خیانت میکنی و با بی شرمی هر چه تمام تر واسه بقیه هم تعریف میکنی . . .

داری چیکار میکنی رفیق بچگی هایم؟؟؟

گاهی کلام
در وصف واقعیت ما کم می‌آورد
ناچار
این سه نقطه و... دیگر هیچ!
.

.

.

پی نوشت  :

گوشهایم را میگیرم . . .چشمهایم را میبندم . . .

و زبان را گاز میگیرم . . .

ولی . . .

حریف افکارم نمیشوم . . .

چقدر دردناک است فهمیدن . . .

به دنبال بهانه می گردم برای بهتر شدن

اگر به دنبال بهانه ای برای ترک 

امراض اخلاقی تان هستید.

ابتدا توبه کنید

سپس به آرامی  آن را ترک کنید

......

زندگی سادست 

به دنبال راه حل های پیچیده نباشیم


انگیزه

اگر انگیزه ی زندگی ندارید

قبر بخرید

  و پاسخی برای 

سوال 

چرا قبر خریدم ؟ این قبر را به چه کار آید؟

سلطان همان شیر است

کفتار ها اگر در جنگل 

قدرتمند ترین هم شوند

باز هم بادشاه و سلطان جنگل 

شیر است.

----------------

یا

اگر قدرت در جنگل 

با دست کفتار ها افتد

باز هم اهالی جنگل 

شیر را سلطان و پادشاه جنگل می دانند

حال ما خوب است، امـــــــــــا ...

نمیـ دانم چه خواهد شد، ولی بسیـــار مشتاقم نشود آنچه می دانم خواهد شـــد!

می دانم تا چند سال دیگر چندین میلیون صاحب مدرکـــ کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری وجود خواهد داشت که دارای چند ویژگی هستند:

1.     مدرکـــ تحصیلی دارند، که خود آن دارای چند ویژگی است:

الف) در آن از دارنده مدرکـــ تعهد خدمت گرفته شده است.

ب) گواهی مدرکـــ به هیچ وجه نشان دهندۀ علم و سواد دارنده آن نیست.

ج) گواهی فقط بنا بر درخواست دارنده آن صادر شده و هیچ کاربرد و ارزش دیگری

     ندارد.

2.     بیکــــارند.

تبصره 1: سرِ کارند (در پی کار هستند، ولی نمـــــــی دانم چرا نمی یابند؟!).

تبصره 2: دارای کار هستند ولی برای استخدام از آنها تعهد گرفته شده که مدرکــ خود را ارائه ندهند (توجه به بند ج قسمت 1).

3.     احتمالاً افسرده و سر در گم اند.

توضیح: حداقل 4، 6 و 10 سال تلاش کرده اند (روش های مختلف تقلب را تحصیل کرده اند!) تا مدرکــــــــی تحصیل کنند و اکنون بند 2 بر آنان حادث شده است.

 

حال باید دید که چه فرد یا افرادی مقصرند:

1-     سیاست های غلط دولت: جذب حداکثری دانشجو در مقاطع مختلف در کلیه دانشگاه ها (اعم از دولتی، غیر دولتی و ...) که دلایل عمده آن پایین نشان دادن آمار بیکاری، بالا نشان دادن ظرفیت پذیرش دانشجو، پیشرفت علمی دانشگاه ها و ... .

2-     خانواده ها: متاسفانه عدم آگاهی بسیاری از خانواده ها، چشم و هم چشمی های بی مورد، تحقق رویاهایشان در مورد فرزندانشان و ... سبب تشویق های بی مورد فرزندان به ادامه تحصیل مدرکـــ و یکی از عوامل مهم درجا زدن فرزندانشان خواهد شد.

3-     متقاضیان اخذ مدرکــــ: عدم برنامه ریزی جامع و کامل بوسیله جوانان جامعه یکی دیگر از عواملی است که سبب شده بدون برنامه ریزی تصمیم که تحصیل مدرک نموده و حساس ترین و بهترین فرصت های زندگی را از دست داده و بعدها حسرت آن را بخورند.

 

ای کاش نگارنده خود عالم عامل بود، یا لااقل جاهل عامل و نه جاهل بی عمل!

در پایان اگر جویای حال مایید، باید بگویم حال ما خوب است، امـــــــــــــــــا ...

تکلیف

هنوز خاطره تلخ آن روزها در ذهن مردم ایل از یاد نرفته بود و چند روزی از آن ماجرا نگذشته بود که دوباره با حمله گرگ های بیشتری مواجه شدند .

اما این بار گرگ ها از شدت گرسنگی از پناهگاه های تاریکشان بیرون آمده بودند و این بار به جای آنکه شبانه حمله ور شوند در طول روشنایی روز از کمین گاه هایشان بیرون آمده بودند و صدای زوزه هایشان تمام فضای دره ها و کوه ها را در بر گرفته بود ،دره ها یی که روزگاری صدای خنده های گندم و سیاوش در آن شنیده می شد .

با آمدن گرگ ها هر یک از اهالی ایل به طرفی می رفتند و گروهی بره های خود را قربانی می کردند تا از هجوم وحشیانه گرگان حداقل برای لحظه ایی هم که شده در امان باشند و گروهی هم به وظایفی که سردار به آنان محول کرده بود عمل می کردند و گروهی هم از ترس جانهایشان پای به فرار می گذاشتند ولی آنان به هیچ کس رحم نمی کردند و همین که فهمیده بودند سردار، ایلش را برای جستجوی آنها ترک کرده بود فرصت را غنیمت شمرده و با دندان های حریصشان همه را زخمی و خون آلود می کردند .در آن لحظه صدای ناله ها و گریه های گندم به گوش می رسید که با وجود نبود پدر هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد .اما ایران بانو برای آنکه بتواند تا رسیدن سردار گندم را آرام کند او را بغل می کند و از شبنم های درخشان روی برگ درختان جنگل و صدای بلبل های نغمه خوان و روئیدن دوباره گل های گندم و زیبایی دشت و از دلاوری های پدر برایش می گوید او عاشقانه نغمه های دلیری های پدر و سیاوش را در گوش گندم می خواند تا جوانه های امید در دل گندم برویند .

با خواندن لالایی های شیرین ایران بانو گندم به خواب می رود و در خواب روزهای با پدر و سیاوش بودن را به خاطر می آورد. چند ساعتی نمی گذرد که هوا تاریک می شود و با آمدن تاریکی، سردار به خانه باز می گردد. ولی این بار با صحنه غم انگیزی روبه رو می شود او اهالی ایل خود را می بیند، که چگونه مورد هجوم بی رحمانه گرگ ها قرار گرفته بودند .

باید کاری می کرد و مرهمی می بود بر زخم هایشان ،او با دیدن این فاجعه تاب نمی آورد و بلافاصله تصمیمش را می گیرد وبی درنگ به سیاوش سفارش می کند که بعد از من تو مرد خانه ایی . .قوی باش و در نبود من ازمردم و مادرت و بخصوص گندم ، خواهرت باید مراقبت کنی .سیاوش به پدر اصرار می کند که اجازه دهد او را همراهی کند، ولی پدر دست بر شانه های سیاوش می گذارد و او را از آمدن منصرف می کند و دوباره گندم را به سیاوش سفارش می کند که خوب مراقب او باشد و در نبودش هم برایش برادر باشد و هم پدر.

با گفتن این حرفها دل سیاوش می لرزد و می ترسد ،آری هر لحظه کابوس نبود پدر به حقیقت بیشتر نزدیک می شد و اتفاقی را که دوست نداشت به آن فکر کند حال باید از زبان پدر می شنید .

با بغل کردن پدر اشک در گوشه چشمانش جمع می شود و پدر عاشقانه با انگشتانش اشک های سیاوش را پاک می کند و سرش رامیان دستهایش می گیرد و پیشانی سیاوش را می بوسد و آخرین درسهایش را به سیاوش می آموزد و همراه با تفنگش راهی جنگل می شود .

سیاوش با چشمان گریان در جاده بازگشت به خانه گام می نهد و به درس های پدر می اندیشد و آنان را در ذهن مرور می کند که چطور به او آموخته بود تا از مردم ایل و جنگل و گندم و مادرش پاسداری کند.او با پشت دست هایش اشک هایش را پاک می کند و قدم هایش را بلند تر بر میدارد و مدام در اندیشه درسهای سردار است .

آن شب مهتاب در آسمان می درخشید و تا هفته ها و ماه ها همراه با صدای شلیک تفنگ سردار که در جنگل می پیچید در آسمان ماند .

صدای تفنگی که از شلیک شدن هر گلوله اش صدای زوزه گرگی بر می خواست .

و هر روز صدای ایران بانو در گوش های گندم طنین انداز می شد و می گفت گندم جان صدای تفنگ پدر را بشنو و آسوده بخواب .

اما چندی طول نکشید که دیگر صدای تفنگ سردار به گوش ها نمی رسید .در آن لحظه سیاوش ناله ایی سر داد و زیر لب با خود می گفت :مگر می توانم بدون تو برای مردم امانت دار خوبی باشم مگر می توانم برای گندم پدری کنم ؟چطور می توانم همانند تو باشم .

در این لحظه مادر با شنیدن این حرف ها و دیدن گریه های سیاوش، چادرش را به روی سر سیاوش می اندازد تا بتواند دور از چشمان گندم گریه کند چون از این به بعد تکیه گاه گندم سیاوش بود و نباید اشک های برادرش را که قرار بود مثل شیر مراقبش باشد ببیند، اما چه کند سیاوش که غم دوری و از دست دادن سردار برایش سخت بود .

اوغمگین است و در دامان پاک مادر می گرید و ناله ها سر می دهد و از طرفی خوشحال از آن بود که می توانست به وجود مادر افتخار کند و در چنین مواقعی به راحتی در دامان امن مادرآسوده اشک بریزد .

هوای غم انگیزی فضای دره ها و کوه ها را احاطه کرده بود و خورشید پشت ابرها رفته رفته غروب کرد. آن شب سوزسرمای عجیبی در فضا پیچیده بود و سیاوش سخت به خود می پیچید ،انگار که این سرما به جانش نشسته بود و تمام بدنش را سست کرده بود ،ضعف زیادی را در پاهایش احساس می کرد، پاهایش توان بلند شدن نداشت و سرخی عجیبی بر گونه هایش نشسته بود و چشمانش از شدت ریختن اشک هایش، سرخ شده بودند و داغی سختی را بر پیشانی اش احساس می کرد .

آن شب به سیاوش و خانواده اش سخت گذشت آخر این اولین شبی بود که نبود سردار را احساس می کردند. بازون سیاوش از غم دوری سردار سست شده بودند و انگار که سیاوش از نبود پدر غمگین و بیمار شده بود ...

ادامه دارد...

وای بر ما

ما عده ای هستیم  که هیچ نداریم ولی ادعای بزرگی می کنیم / 

ما همان عده هستیم که حرافی می کنیم به اسم بحث سازنده /

ما همان عده هستیم که شهوت داریم از نوع نوشتن؛ خواندن؛ شهرت؛مقام منصب 

خودمان را ول کرده ایم درمیان امیال و ابسار هوس را دو دستی تقدیم نفسمان کرده ایم

ما چه مرد و چه زن تا فکری به حال خود نکنیم بازیچه ی دست شیطانیم

و هرچه به خاطر غیر باشد شیطان است و شیطانی 


کتاب خواب را از مردمان گرفته ....آنقدر که مخرب است

"تا میتوانید شبکه های تلویزیون را گسترش دهید

گوی رقابت را از کتاب ها بروبایید 

کتاب آلوده می کند افکار این ملت را

ما وظیفه داریم مردم را سرگرم کنیم "

تمام فیلم های روز را به سی دی تبدیل 

و در اختیار این ملت شریف قرار دهید.

ما نیاز به کار فرهنگی تصویری بیشتری داریم

حالا همه دسته بالا 

مرگ بر اندیشیدن   ؛  مرگ بر کتاب  ؛   مرگ بر مطالعه 

" بر گرفته از کتاب نقد نظریه اندیشه های فرهنگی  اثر( یارو سی دی فروش در گاراژی)"

ما ننگ ملت هستیم

آنانی که انقلاب کردند

برای خود کردند

و آنانی که جنگیدند هم همچنیم

این عصر عصر آرامش و حال و حول است 

نه عرصه ی آرمانگرایی


" گزیده ای از مقاله ی ما ننگ ملت هستیم پس هستیم نوشته ی روشنفکروف چیز زاده"

به ظاهر با خداییم

اولیت با خواسته های دلم است

بعد حرف های خدا

"بر گرفته از کتاب صد سال دربدری اثر چرچیل چ نسب"

فقط برای...

همه ی کارهای ما شده است مثل شب نشینی.

اداره ی ما

مدارس ما

دانشگاه ها

مساجد

هیئت ها 

فقط برای وقت گذراندن و تفریحی 

...

یادم رفت این وبلاگ و فضای سایبری را هم قید کنم

"برگرفته از مثنوی خواجه نظام الدین چ کرمانشاهی"

تکلیف

بعد از یک دل سیر خندیدن، سردار زیر چشم ، نگاهی بر قامت سیاوش انداخت و تفنگش را به سیاوش داد ،تفنگی که نسل به نسل از پدرانش به او رسیده بود و به گونه ایی نگهبان اصلی جنگل به شمار می رفت .

سیاوش باید می دانست که این تفنگ چه ارزش والایی برای پدر و درختان جنگل دارد ،پس به همراه گرفتن تفنگ، دستان پدرش را نیز در میان دو دست خود فشرد و شجاعانه جلوتر از سردار و گندم به راه افتاد.

سردار می دانست که سیاوش مدتی ست بزرگ شده و می تواند مدافع جنگل باشد ،او همین که پشت سر سیاوش تفنگ به دست راه می رفت خیالش راحت بود و قدم هایش را در حالی که گندم را روی دوش خود سوار کرده بود با اطمینان برمی داشت .

آری سردار به سیاوش اعتماد عجیبی پیدا کرده بود .

کمی جلوتر سیاوش تفنگ به دست در دل با خود زمزمه می کند : خدا را شکر که پدر به من اعتماد کرده و تفنگ را که خیلی برایش با ارزش است به دست من سپرده ،باید جواب اعتماد پدر را بدهم و از امتحانی که در پیش دارم  پیش روی پدر سر بلند باشم .

می دانم اگر تفنگ را هم نداشتم می توانستم مقابل گرگ ها بایستم چون پدری همچون سردار همانند کوه پشتم ایستاده و تکیه گاهم خواهد بود .

حتی برای لحظه ایی نمی توانستم به نبودن سردار(پدر) فکر کنم .

در همین فکر بود که ترسی عجیب در وجودش نمایان شد ،ترس از دست دادن پدر تمام چهار ستون بدنش را به لرزه انداخت ،عضلات ساعد ودستش سست شدند و برای لحظه ایی سنگی کوچک از زیر پاهایش سست شد و نزدیک بود او را نقش بر زمین کند، اما سردار از پشت سر مراقب سیاوش بود و قبل از آنکه سیاوش به زمین بخورد دستش را گرفت و مانع زمین خوردنش شد .

در همین هنگام صدای گرگ ها و شغال ها هر لحظه بیشتر و بیشتر به گوش می رسید ،گویی که همین نزدیکی ها کمین کرده بودند .

آن شب همه چیز به خیر گذشت و سردار همراه بچه هایش به خانه برگشت اما هنوز چند دقیقه ایی از برگشتنشان به خانه نگذشته بود که یکی از اهالی ایل سراسیمه و هراسان در تاریکی شب و در میان سیاه چادرها به دنبال سیاه چادر سردار می گشت و او را بلند صدا می زد . همین که سیاوش متوجه شد با عجله و با گام های بلندش به طرف درهایی که با حصیر درست شده بودند رفت و در را به روی مرد هراسان باز کرد .

با باز شدن در مردی را پیش روی خود دید که عرقی سرد بر پیشانی اش نشسته بود و رنگ از رخسارش پریده بود و نفس زنان کلمات را یک در میان تکرار می کرد .

اما در میان کلماتش تنها چیزی که واضح به گوش های سیاوش می رسید نام پدرش سردار بود . چون سیاوش متوجه حرف های آن مرد نشد به ناچار دست بر شانه های مرد نهاد و به او گفت که صبر داشته باشد تا مسئله را با پدرش در میان بگذارد .

سرداربعد از چند دقیقه ایی به جلوی در رسید و مرد را به خانه آورد و به او کمی آب داد و او را به آرامش دعوت کرد و آنگاه از او خواست تا ماجرا را برایش کامل تعریف کند .

آن شب برای همه ما شب عجیبی بود از همان مرد شنیدیم که گرگ ها به سیاه چادرهای  مردم ایل حمله ور شدند و تمام گوسفندان و بره ها را دریده اند و همه چیز را ویران کرده و به هر چیزی که رسیده اند چنگی زده اند و باعث خسارت های زیادی شده بودند .

سردار با شنیدن تمامی ماجرا همه را به آرامش دعوت کرد و به سیاوش گفت تا تفنگش را برایش آماده کند .

آن شب سردار تا صبح بر روی مسیر جاده ایی که به خانه های ایل منتهی می شد نگهبانی داد و بی صبرانه منتظر آمدن گرگ ها بود اما آن شب خبری از آنها نشد .

فردای آن روز ویرانی و خسارت هایی که گرگ ها به جای گذاشته بودند بیشتر نمایان شد .

ترس و وحشتی عجیب در میان مردم ایل موج می زد .همه با رخسارهای زردشان متحیر شده بودند که چگونه ممکن بود گرگ ها توانسته باشند از حصارهای سیاه چادرهای اهالی ایل گذشته و باعث چنین ویرانی و فاجعه ایی بزرگ شده باشند و هر یک سوالی در سر داشتند و به دنبال جوابی برای سوال هایشان .

آنان مجبور بودند برای گرفتن جواب تمام سوالاتشان به خانه سردار بروند و از او علت تمام بدبختی ها و ویرانی ها را بپرسند .

هر چه بود او جنگل بان آن ایل بزرگ بود .اما مگر می شد سردار پاسخ گوی تمامی سوالات مردم باشد. اما او با تمام شب نخوابی ها و خستگی هایش تا آنجا که در توانش بود وظیفه خود را انجام داده بود، شاید غفلت دیگران باعث شده بود که تمامی کاسه ها و کوزه ها بر سر سردار شکسته شود اما باز با این حال آن روز سردار سعی کرد به تمام ابهامات اهل ایل پاسخ دهد و آنان را روشن کند و آنان را از وجود گرگ ها و شغال ها و خطری که جنگل و خانه ها و زمین هایشان را تهدید می کرد با خبر ساخت و به هر یک از آنها وظایفشان را گوش زد کرد .

آن روزها در وجود سیاوش هلهله و غوغایی عجیب موج می زد و دوست داشت بیشتر در کنار پدر باشد و او را همراهی کند .

 

 

ادامه دارد....