بعد از یک دل سیر خندیدن، سردار زیر چشم ، نگاهی بر قامت سیاوش انداخت و تفنگش را به سیاوش داد ،تفنگی که نسل به نسل از پدرانش به او رسیده بود و به گونه ایی نگهبان اصلی جنگل به شمار می رفت .

سیاوش باید می دانست که این تفنگ چه ارزش والایی برای پدر و درختان جنگل دارد ،پس به همراه گرفتن تفنگ، دستان پدرش را نیز در میان دو دست خود فشرد و شجاعانه جلوتر از سردار و گندم به راه افتاد.

سردار می دانست که سیاوش مدتی ست بزرگ شده و می تواند مدافع جنگل باشد ،او همین که پشت سر سیاوش تفنگ به دست راه می رفت خیالش راحت بود و قدم هایش را در حالی که گندم را روی دوش خود سوار کرده بود با اطمینان برمی داشت .

آری سردار به سیاوش اعتماد عجیبی پیدا کرده بود .

کمی جلوتر سیاوش تفنگ به دست در دل با خود زمزمه می کند : خدا را شکر که پدر به من اعتماد کرده و تفنگ را که خیلی برایش با ارزش است به دست من سپرده ،باید جواب اعتماد پدر را بدهم و از امتحانی که در پیش دارم  پیش روی پدر سر بلند باشم .

می دانم اگر تفنگ را هم نداشتم می توانستم مقابل گرگ ها بایستم چون پدری همچون سردار همانند کوه پشتم ایستاده و تکیه گاهم خواهد بود .

حتی برای لحظه ایی نمی توانستم به نبودن سردار(پدر) فکر کنم .

در همین فکر بود که ترسی عجیب در وجودش نمایان شد ،ترس از دست دادن پدر تمام چهار ستون بدنش را به لرزه انداخت ،عضلات ساعد ودستش سست شدند و برای لحظه ایی سنگی کوچک از زیر پاهایش سست شد و نزدیک بود او را نقش بر زمین کند، اما سردار از پشت سر مراقب سیاوش بود و قبل از آنکه سیاوش به زمین بخورد دستش را گرفت و مانع زمین خوردنش شد .

در همین هنگام صدای گرگ ها و شغال ها هر لحظه بیشتر و بیشتر به گوش می رسید ،گویی که همین نزدیکی ها کمین کرده بودند .

آن شب همه چیز به خیر گذشت و سردار همراه بچه هایش به خانه برگشت اما هنوز چند دقیقه ایی از برگشتنشان به خانه نگذشته بود که یکی از اهالی ایل سراسیمه و هراسان در تاریکی شب و در میان سیاه چادرها به دنبال سیاه چادر سردار می گشت و او را بلند صدا می زد . همین که سیاوش متوجه شد با عجله و با گام های بلندش به طرف درهایی که با حصیر درست شده بودند رفت و در را به روی مرد هراسان باز کرد .

با باز شدن در مردی را پیش روی خود دید که عرقی سرد بر پیشانی اش نشسته بود و رنگ از رخسارش پریده بود و نفس زنان کلمات را یک در میان تکرار می کرد .

اما در میان کلماتش تنها چیزی که واضح به گوش های سیاوش می رسید نام پدرش سردار بود . چون سیاوش متوجه حرف های آن مرد نشد به ناچار دست بر شانه های مرد نهاد و به او گفت که صبر داشته باشد تا مسئله را با پدرش در میان بگذارد .

سرداربعد از چند دقیقه ایی به جلوی در رسید و مرد را به خانه آورد و به او کمی آب داد و او را به آرامش دعوت کرد و آنگاه از او خواست تا ماجرا را برایش کامل تعریف کند .

آن شب برای همه ما شب عجیبی بود از همان مرد شنیدیم که گرگ ها به سیاه چادرهای  مردم ایل حمله ور شدند و تمام گوسفندان و بره ها را دریده اند و همه چیز را ویران کرده و به هر چیزی که رسیده اند چنگی زده اند و باعث خسارت های زیادی شده بودند .

سردار با شنیدن تمامی ماجرا همه را به آرامش دعوت کرد و به سیاوش گفت تا تفنگش را برایش آماده کند .

آن شب سردار تا صبح بر روی مسیر جاده ایی که به خانه های ایل منتهی می شد نگهبانی داد و بی صبرانه منتظر آمدن گرگ ها بود اما آن شب خبری از آنها نشد .

فردای آن روز ویرانی و خسارت هایی که گرگ ها به جای گذاشته بودند بیشتر نمایان شد .

ترس و وحشتی عجیب در میان مردم ایل موج می زد .همه با رخسارهای زردشان متحیر شده بودند که چگونه ممکن بود گرگ ها توانسته باشند از حصارهای سیاه چادرهای اهالی ایل گذشته و باعث چنین ویرانی و فاجعه ایی بزرگ شده باشند و هر یک سوالی در سر داشتند و به دنبال جوابی برای سوال هایشان .

آنان مجبور بودند برای گرفتن جواب تمام سوالاتشان به خانه سردار بروند و از او علت تمام بدبختی ها و ویرانی ها را بپرسند .

هر چه بود او جنگل بان آن ایل بزرگ بود .اما مگر می شد سردار پاسخ گوی تمامی سوالات مردم باشد. اما او با تمام شب نخوابی ها و خستگی هایش تا آنجا که در توانش بود وظیفه خود را انجام داده بود، شاید غفلت دیگران باعث شده بود که تمامی کاسه ها و کوزه ها بر سر سردار شکسته شود اما باز با این حال آن روز سردار سعی کرد به تمام ابهامات اهل ایل پاسخ دهد و آنان را روشن کند و آنان را از وجود گرگ ها و شغال ها و خطری که جنگل و خانه ها و زمین هایشان را تهدید می کرد با خبر ساخت و به هر یک از آنها وظایفشان را گوش زد کرد .

آن روزها در وجود سیاوش هلهله و غوغایی عجیب موج می زد و دوست داشت بیشتر در کنار پدر باشد و او را همراهی کند .

 

 

ادامه دارد....