من شرمنده توام اگر...

قرآن!من شرمنده توام اگر...از توآواز مرگى ساخته ام كه هروقت درکوچمان آوازت بلند مى شود همه ازهم ميپرسند "چه كسى مرده است"؟چه غفلت بزرگى كه مى پنداريم خداتورابراى مردگان مانازل كرده!
قرآن!من شرمنده توام اگر...تورا ازيك نسخه عملى به يك افسانه موزه نشين مبدل كرده ام.يكى ذوق ميكند كه تورا برروى برنج نوشته،يكى ذوق ميكندكه تورابا طلا نوشته،يكى به خود ميبالدكه تورا در کوچكترين قطع ممكن منتشرکرده و!...آيا واقعا خداتورافرستاده تا موزه سازى كنيم؟
قرآن!من شرمنده توام اگر...به يك فستيوال مبدل شده اى،حفظ كردن توباشماره صفحه،خواندن توازآخربه اول،يك معرفت است يايك ركوردگيرى؟اى كاش آنان كه تورا حفظ كرده اند،حفظ كنى،تا اين چنين تورا اسباب مسابقات هوش نكنند. وخوشابحال كسى كه دلش رحلى است براى تو،آنانكه تورا ميخوانند چنان حظ ميكنند،گويى كه قرآن همين الان به ايشان نازل شده است.آنچه مابا قرآن كرده ايم تنها بخشى از اسلام است كه به "صليب جهالت"كشيده ايم!!


این نوشته رو یکی از دوستام وقتی که سر جایزه مسابقات حفظ قران تو دانشگاهمان دعوا شد واسه شرکت کنندگان خواند.

تقديمي!

به افتخار دوست خوبم، خانوم خدايي، وتقديم احترام!

Don’t go for looks , they can deceive

Don’t go for wealth , even that fades away

Go for someone who makes you , smile because only a smile makes

!a dark day seem bright

دنبال نگاه ها نرو ، ممکنه فریبت بدن

دنبال ثروت نرو ، چون حتی ثروت هم یه روزی ناپدید میشه

دنبال کسی برو که باعث میشه لبخند بزنی ، چون فقط یه لبخنده که میتونه

باعث بشه یه روز خیلی تاریک، کاملا روشن به نظر بیاد!


اطلاعیه

با سلام

نویسنده های محترم وبلاگ لطفا هر چه سریعتر ایمیل خود را از طریق لینک "تماس با ما" برای وبلاگ ارسال کنید.

این کار برای ارتباط بهتر مدیریت با شما لازم می باشد.

با تشکر

بعد نوشت :

نویسنده های نام برده توجه کنند در صورتی که تا بیستم خرداد ماه ایمیلی از شما دریافت نشود کاربریتان غیرفعال خواهد شد:

از یک زاگرسی

حیران

زئوس

طرقه

میترا تقی زاده

کیمیاگر

سیاه برشته

با تشکر

مدیریت زاگرسی ها


نگاه آشنا!

ای شرمگین نگاه غم آلود
پیوسته در گریز چرایی ؟
 با خنده ی شکفته ز مهرم
آهسته در ستیز چرایی ؟
شاید که صاحب تو ، به خود گفت
در هیچ زن عمیق نبیند
 تا هیچگه ز هیچ پری رو
 نقشی به خاطرش ننشیند
 اما ز من گریز روا نیست
من ، خوب ، آشنای تو هستم
 اینسان که رنج های تو دانم
گویی که من به جای تو هستم ...

"سيمين بهبهاني"

سلام دوستان

خوب منم تازه به جمع شما اضافه شدم و امیدوارم بتونم عضو کوچک اما پویایی در کنار شما باشم

اول از هر چیز نام کاربری من از کجاست و چه معنایی داره :

زئوس (به یونانی: Ζεύς) و (به انگلیسی: Zeus) در اساطیر‌ یونانی، پادشاه خدایان است. معادل آن در اسطوره‌های رومی ژوپیتر و در دین کرتیان ولخانوس است. نام زئوس مربوط است به کلمهٔ یونانی dios به معنی «درخشان». واژه زئوس با بخش نخست واژه لاتین ژوپیتر Jupiter و واژه مورد کاربرد برای روز پیوند دارد. زئوس آسمان خدای آسمان رخشان و نیز توفان و هم بدین دلیل سلاح او آذرخش بود که آن را به سمت کسی که او را ناخشنود کرده، پرتاب می‌کرده‌است. یکی از مواردی که او را بسیار خشمگین می‌کرد دروغگویی و پیمان‌شکنی بوده‌است. از دیگر نشانه‌های او می‌توان به عصای سلطنتی، عقاب و سپره او (ساخته شده از پوست بز املتیا) اشاره کرد. کرونوس، پدر زئوس، شنیده بود که توسط یکی از فرزندانش سرنگون خواهد شد. به همین دلیل فرزندان خود را می‌بلعید. اما زئوس که فرزند ششم بود توسط رئا و گایا نجات پیدا کرد.[۱] سپس زئوس با کرونوس و دیگر تیتان‌ها وارد جنگ شد و آن‌ها را شکست داد و پدر را سرنگون کرد. بچه‌های بلعیده شده را توسط معجونی که متیس ساخته بود از شکم کرونوس بیرون آورد و کرونوس را تا ابد در تارتاروس زندانی کرد. سپس با برادرانش براساس قرعه، فرمان‌روایی عالم را میان خود تقسیم کردند و زئوس فرمان‌روای آسمان و زمین شد. انتظار بر آن بود که همسر زئوس کاملاً در حد مقام وی و هم بدین دلیل در اسطوره‌ها از دیونه Dione مادر افرودیت Aphrodite به عنوان همسر او یاد شده است. نام دیونه مترادف زئوس و در زبان لاتین ژونو Juno و در زبان اتروریایی یونی Uni است. اما غالباً در اساطیر همسر زئوس همانا هرا و نام او چنین می‌نماید که مونث Hero و به معنی قهرمان بانو و نیز بانو و این عنوان مقامی در خور همسر خدای خدایان است هرا اما در آرگوس Argos کیش ویژه خود را داشت و بی تردید بازمانده خدابانوی مادر یونانی بود. طبق افسانه، متیس الهه پروا اولین همسر زئوس بود که آتنه را برای او به دنیا آورد. او با هرا که خواهرش بود، ازدواج کرد، هرا برای او آرس، هفایستوس، هیبه و ایلیتویا "Eileithyia" را به دنیا آورد. اما به خاطر داشتن ماجراهای عشقی فراوان او از معشوقه‌هایش فرزندان بسیاری داشت. لتو برای او دوقلوهای آپولون و آرتمیس را به دنیا آورد.

m.d

سوالات و پاسخنامه میان ترم اصول عملیات واحد(استاد محدثی)

با سلام به دوستان محترم.

فایل آفیس سوالات:

http://upin.ir/images/yd7hmdo4q11rzu2vnz43.docx

از لینک زیر برای دانلود فایل پی دی اف استفاده کنید:

http://upin.ir/images/hpkvzjhmjvbrub0hgs.pdf

سنگینی بی قانون" هوای نفس"...

                                                                " یا غایت الامال العارفین"

 

سلام.

 

انگار خیالی ست  "کال"  رسیدن به تو ...

چرا که جاده جزء به سمت سیب و گندم نیست!

 

این بار دیگر نه بخاطر قانون نیوتن ، که سنگینی بی قانون  "هوای نفس" من است که سیب ها را از شاخه جدا می کند.

سیب ها را که میبینم همه  سرخ-براق-سالم اند. عجبا!!!

 حتی "کرم" ها هم جسارت سرپیچی از فرمان تو را نداشته اند!

اما...

اما من چه گستاخانه بر روی پنجه ی پاهایم می ایستم تا قدم به درازی دست هایم مدد برساند و بچیند سیب ها را...

یا که چه راحت قامت انسانیم را" خم" میکنم  برای درو کردن گندم ها...

چرا؟مگر هنوز طعم تلخ هبوط بر زیر زبانم نیست؟!

من که هنوز نتوانسته ام این فراق را هضم کنم!پس چرا ...؟

جاده جزء به سمت سیب و گندم نیست.........نیست......نیست...

نه ...نه... خدایا دیگر نمی خواهم پای لرز سیب هایی که می چینم بنشینم!

 

 

معبودا؛

وجود مرا آن قدر از تعلق ها بکاه تا جاده ی رفتنم را" مستقیم" طی کنم و بهانه ای برای "کج"شدن به این سو و آن سونداشته باشم!

خشک سالی  هفتصد هزار ساله  برای جاده ی آمدن را از تو می خواهم که دیگر سیب و گندمی نروید..

 

راست باز و پاک باز و امیر باش.

 

 

 

دیو بودن

آری من دیوم چون با دنیای خویش سر سازگاری ندارم ، با شرایطم ، با زمانه ام و با بودن کنونی خویش و.....

آری من دیوم.

می‌گویند کار دیو برعکس است ، وارونه است ، عوضی است ومن هم کارهایم اینگونه است و اگر وارونه بودن دیو بودن است ، آری باید اعتراف کنم من دیوم.

من دیوم چونکه می جنگم با آنی که هست ، نه به آن دلیل که هست ، به آن دلیل که آنگونه که باید باشد نیست ، آنی نیست که باید باشد ، آنی نیست که گفته اندش ، و او گفته است باشد ، آنی است که دیو سیرتان ساخته‌اند و ساخته اندش که ما هم در همان بمانیم و تابواش کرده‌اند که نشکنیم.

تابو ، تابو ، تابو..... نشکنید ، نگریزید ، نگوئید ، نخورید ونه نه نه ….. چرا که این را در روح زندگیمان از زمانی بعید دمیده اند که باورمان شود همین است و لاغیر.

اگر گفتن آن چیزهایی که شبیه زبان دنیا نیست ، اگر دیدن آنگونه که عرف دنیا نیست ، و زیستن آنگونه که دنیایی نیست، وارونه است ، آری من دیوم ، آری در این مورد چون دیوم.

من این جامعه خشک و بی روح را بر نمی تایم و او نیز مرا ؛ پس دیو بودن در آن چه زیباست و چه دل انگیز.

گو از هر چه بغضی در دل داریم عکسش عمل می‌کنیم تا روح خویش را تسلی دهیم ، راضیش کنیم ، دردش را و داغش را تسکین دهیم و بر زخمش مرهمی زماد کنیم و در گوشش زمزمه کنیم : که ببین با او جنگیدم ، زخمش زدم ، بد و بیراهش گفتم ، او را نابود کردم برای تو ، فقط برای تو ، نتیجه مهم نیست حتی نابودی ام ، مهم این است من با توأم ، با تو که خود منی ، با تو که منی و از من، من تر.

آری این دیو بودن چه معجون سکرآور و نشئه کننده ای است و این دیو بودن چه دل انگیز و روح افزاست.

دیو بودن ، وارونگی ، سر ناسازگاری با هستی تا عدم.

انسان بودن در معنای عام یعنی دیو نبودن ، آنگونه بودن که هست و بر همین راضی بودن ، ریاضت در کشتن دل و روح خویش و پای بر ندای او گذاشتن که دنیا همین است باید ساخت ؛ سر ناسازگاری با دنیا نباید داشت.

اما دیو بودن یعنی واورنه بودن و وارونگی را این دنیا بر نمی تابد که خلاف قانونش باشی ، ضدش باشی ، خصمش باشی و خلاف مسیرش شنا کنی ؛ او غلام می‌خواهد ، نوکر می‌خواهد ، چاکر می‌خواهد ، غلامی حلقه به گوش ، نوکری سر به راه و چاکری کر و لال.

اگر غیر این کنی مهر دیو بودن و حکم خروج بر پیشانیت می‌زنند و شهره می‌شوی ، تنها می‌شوی ، نادان می شمرندت ، تو را در عالمی دیگر که غیر عالم حقیقت است (عالمی که واقع عالم آنهاست و حقیقتش پنداشته اند) می دانند ؛ شاید گاهی مایه خنده ها و تمسخرهای پیدا و پنهان و.....شوی چون تو دیوی.

آنچه می‌کنی غیر آن است که انتظار دارند و آنی نیست که باید باشد پس باید بر سرت بکوبند که آدم شوی و یا عتابت کنند و اگر مراعات کنند شاید کنایه و متلکی و یا شاید ترحمی کنند و پند و اندرزی ، که آدم شوی چون نیستی و لابد چیزی غیر انسانی ، حتماً دیوی ، آری حتماً دیوی و راست می‌گویند که دیوی.

آری این دیو بودن دنیای وارونه من است.

اما دیو بودنی اینچنین به است از دیو سیرتی و دیو ذاتی که آن را وارونگی با ذات و روح و فطرت است، آن دیو بودن اهریمن بودن است ، لاقید شد، شدن است.

اما چه زیباست هر دو نام دیو دارند ولی معنایشان بسی دره ای عمیق و اقیانوسی بیکران فاصله است ؛ این دیو بودن کجا و آن دیو سیرتی کجا.

و شاید دیو را خدای خویش قرار داده‌اند برخی و شاید من نیز ؛ که او را خدای یا خدایانی دیده اند اما باز معنا چه دور و چه متفاوت است با او که سراسر رحمت است.

خدایا دیو بودنم را برتاب.....


دیو صورت بودن به زیستن ، نه ذات *** فرق است تا دیو سیرت زیستن ، به ذات

این را غیر هست بودن و آنرا غیر بایدست*** صورت یکی اما معنا؛این کجاست و آن کجاست


طرقه

800x600

به نام وجودی که وجودم ز وجودش به وجود آمد.

نمی دانم هنوز زمزمه و نغمه های رهایی اسب را به یاد دارید یا نه  اما می خواهم ادامه داستان طرقه را برایتان بگویم.با باز کردن زنجیرهای بعدی که افسار و لگام و یوق بر گردنش بود. هیجان و بی طاغتی های اسب نیز بیشتر و بیشتر می شد به طوری که بی تابی هایش برای رهایی ،مرا نیز مجذوب خود کرده بود من نیز برای رهایی او لحظه شماری می کردم ،تا آنکه با صدای رسایم که فریاد زد، بتاز ای رها ،بتاز،از بند ترحم ،ادعا،بی مسئولیتی،بی کفایتی ،ترس ها و بی تجربگی ها و ....  رها و آزاد گشت.

اکنون برای سوار شدن بر او این بار باید در دشتستان های وحشی پر از ابهام می تاختم تا ابهامات یک به یک رفع می شدند، اما برای سوار شدن بر او این بار نه احتیاج به زین بود و نه احتیاج به تازیانه،او خود تازیانه هایش رابه همراه داشت ،تازیانه ایی که صدای بر هم

زدنش هایش گوش هر بیابانی را آزار می داد .

این بار برای سوار شدن بر او وتاختن باید خود او اجازه سوار شدن را می داد .

باید منتظر می ماندم تا هر لحظه به من نزدیک و نزدیک تر می شد ،می دانستم که او تمام خاطرات با من بودن را در گذشته فراموش کرده بود؛ باید کاری می کردم تا او را به سمت خود بکشانم، آخر من برای او غریبه بودم اما می خواستم تجربه سوار شدن بر اسبان دشت های وحشی را هم به دست آورم و می دانستم که هیجان و احساس سوار شدن بر آنان و تاختن در میان جنگل های رهایی و دور از دست رس انسان ها درمن زنده شده بود.

 سوار شدن بر اسبی وحشی، آن هم در قلمرویش که دشت رهایی بود، باید سخت باشد و خطرناک ،چون او هیچ زین و افساری نداشت و با سرکشی هایش هر آن ممکن بود مرا بر زمین بکوبد.اما برای سوار شدن بر این اسب که می توانست راه را برایم پیدا کند و جواب ابهاماتم را دریابد باید خطر می کردم ،خطری بزرگ که حتی شاید به قیمت جانم تمام می شد.

این بار درمیان انبوه این دشت عظیم، بر خواسته هایم با بی ادعایی پای کوبیدم .همین که در ذهنم با بی ادعایی فعل خواستن را با پای کفتن صدا زدم ،اسب را دیدم که در کنارم همانند من پای بر زمین می کوبد و منتظر آن است تا بر او سوار شوم، آری او تسلیم خواسته من شده بود و خواسته مرا ،خواسته خود می دانست .و  این بار بی طاغتی هایش برای بی سوار ماندنش بود.اما برای سوار شدن بر او هیچ رکابی وجود نداشت تا پای بر او نهم ،قامت او برایم بلند بود و من به راحتی نمی توانستم بر او سوار شوم ،به ناچار برای سوار شدن بر او چنگ بر یال های بلندش زدم و پاهایم را تا آنجا که می توانستم بلند کردم و با سختی و مشقت فراوان بلاخره توانستم بر او سوار شوم .هیجان و احساس سوار شدن بر او و لذت تاختنش در دشت، سریعا مرا با یاد گذشته برد که چرا زودتر او را رها نکرده بودم ؟!...در واقع من از میان تمامی واژه های ابهام برانگیز با سوار شدن بر او بر بیابان های ترس ،بی تجربگی و ادعا و دروغ ها و دورنگی ها و بی ثباتی ها غلبه می کردم و آنان را پشت سر می گذاشتم .

با عبور از اینان، دشتستانی عاری از هر گونه علف های هرز مرا به انتظار نشسته بود.در این دشتستان سکوت و بی ادعایی اولین لاله هایی بودند که روییده بود که می شد با چشم به سادگی آنان را دید.

این لاله که سکوت نام داشت درمیان تمامی ابهامات انسانی قد علم کرده بود و قامتش از دور برایم نمایان بود.شاید اگر قراراست اولین لاله را بچینم، سکوت را گل چین خواهم کرد.

شاید سکوت بخشی از ابهامات را تا حدودی می توانست حل کند.شاید تا اینجا فقط انتخاب سکوت کار من بود و توانایی من از شناخت تازه ایی که از خود پیدا کرده بودم تا حدی بود که فقط می توانستم سکوت را انتخاب کنم و نه بیشتر،شاید هنوز پاهایم توان  و آمادگی طی کردن راه را نداشته باشند ، اما برای ادامه راه مجبور بودم تا برای نوشته هایم قهرمانی را متولد می کردم که دیگر نمی ترسد و جلو می رود.او تا نهایت بی نهایت حرکت خواهد کرد،حتی اگر نهایت بی نهایت برایش بی نهایت باشد.تا اینجا من توانسته بودم ذهن را در میان هزاران واژه رهایی دهم و برایش مسیر مشخص کنم و دشتی پر از ابهام، تا قهرمان نوشته ها برای حل کردن و گرفتن جواب ابهامات وارد نوشته ها شود زین پس این ، او خواهد بود تا پایان بی انتها .

صدایش کن ای بی نهایت او در راه است صدایش کن .

راهی بی پایان که پایانش بی نهایت است.

سکوتی اختیار خواهد کرد به ظاهر سرد ولی در باطن ...

و بی صدایی که فریادش انسانیت است.

و تو اگر توانی لب خوانی کن ، تا نغمه  آوای بی صدای انسانیت را با روحت بشنوی و احساس کنی.

انسان را فریاد زن حتی اگرحتی،گوش هایی نمی خواهند قادر باشند که بشنوند.

شاید آن نغمه ایی که قرار است نواخته شود سکوت باشد،سکوت.

سکوتی که کس قادر نیست آن را بشنود.

در سکوت فریادی بلند همچون درختان سرو سر به فلک کشیده جنگل های وحشی دست نخورده دور از دست رس انسانی نهفته است، که از شدت ترس هرگز حاضر نبوده است که به آن جنگل های وحشی نزدیک شود. چون برای رفتن به این جنگل هیچ نقشه ایی وجود ندارد و تنها نقشه این جنگل ایمان است و بس.

اینجاست که قهرمان نوشته با من همدل می شود و به یاری ام خواهد شتافت، آخر من فقط مرد یافتن بودم و او مرد عمل.

او با اربده های سکوت صدایش را با شیهه اسبان دشتستان ها پیوند می زند وبه همراه آنان نامه ایی به آینده خواهد داد تا شاید آینده بزرگ شدن هر روز کودک نو پای سکوت را بر روی شانه هایش حس کند .و آن را بر بومی از نقاشی برایش ماندگار، حک کند.

باید کودکی اش را فراموش می کرد و آن را به دایه عزیزتراز جانش که آینده بود می سپرد تا آینده با مهر مادرانه اش ،سالها در تنهایی شبانه اش ؛ هر روز و هر شب برای فردایش، حتی برای فردایش، تقویم را با امید ورق زند.(این مهر مرا به فکر وا میدارد که نوازش های مادر کجا و و آن ترحم براسبان رها کجا ).

قهرمان می گوید:

یادش بخیر ...زمان کودکی را میگوید ،با یاد می آورد که نام تقویم کودکی هایش و آنچه در دوران کودکی یادش داده بودند، که یاد بگیرد چیزی جز ادعا نبود.

در دست داشتن ادعا ،برایش حتی برای لحظه ایی همانند پستانکی بود که با طناب بی خردی به دور گردنش با نهایت تاسف و افتخار انداخته بودند و این افتخار نشانه کودکی هایش بود که او را از جمع بزرگان متمایز می ساخت و اگرآن را از او می گرفتند آبهای دیدگانش(گریه هایش)دوباره جاری می شدند و انگار که جانش را به ادعایش دوخته بودند و بدون ادعایش پوچ و خالی بود.ادعایی که از روی کودکی و دیو بزرگ غفلت بود و بدون این ادعا شاید دیگر هرگز زبان به سخن نمی گشود و دیگر حرفی برای گفتن نداشت.

چه کار باید می کردیم ؟!... حتماباید پستانک کوچکش را از او جدا می کردیم تا شاید برای لحظه ایی چاره ایی برای بزرگ شدن کودکی هایش می اندیشید. اما افسوس که گریه های عاجزانه اش اجازه اندیشیدن را به او نمی داد.همان بهتر که هر چه زودتر  پستانک کوچکش را به خوردش داد تا صدای ناله هایش قلب های اندوهناکمان را نخراشیده است.

آری این بود تفاوت امروز با افتخارش و فردایی و آینده ایی که همیشه برایش فراموش شده بود،و فقط امروز که همان کودکی هایش خواهد بود را به یاد خواهد آورد.

می دانست که فردایش ،امروزش خواهد بود و همیشه ترسی که شاید هرگز بزرگ نشود وباقی عمررا در کنار همان ساحل دریایی که ماسه هایش برای او ،ابزار بازیهای کودکانه اش شده بود بگذراند.ترس از آن داشت که قامتش بلند شود و هنوز در فکر خاطرات ماسه بازی هایش در کنار دریا باشد.

ترس از آن که شاید نشانه ایی از بزرگ شدن برای اجازه وارد شدن به فردا را بر گردن خود به همراه نداشته باشد.

این را خوب می دانست که نشانه عبور از خطوط و مرز فردا چیزی نیست جز، تجربه و جواب تمامی ابهاماتش که می بایست حصارهای ترس را در اطرافش می شکست تا راهی برای رسیدن به تجربه های جدید و مفید در زندگی و جواب ابهاماتش می یافت.

برای لحظه ایی با خود می اندیشد که اما آیا تا به حال تجربه ایی کسب نموده است یا نه؟!.

شاید این اندیشه سر آغازی بود برای پاره کردن یوقی که بر گردنش بود،همان یوق و نشانه کودکی هایش که حال با اندیشه " آیا "... پوسیده شده بود و وقت آن رسیده بود تا با دستهایش یقه را چاک می داد و همراه با یوق کودکی هایش فریاد سکوت را سر می داد ،که می گفت او می خواهد بزرگ شود و بر روی  پاهای خود راه برود.و خاطرات کودکی هایش را با همان ماسه ها و در کنار همان دریا چال کند .بدون آنکه یوقی بر گردن داشته باشد .او می خواهد تجربه گذشته و کودکی هایش را پیشکش و قربانی آینده کند و ثابت کند که ممکن نیست آینده را فراموش کند .آری او می خواهد تیغ برنده شناخت و شجاعت ،تجربه و انسانیت را بر گردن کودکی نهد که باید قربانی بزرگ شدن شود و هرگز نباید به ظاهر کودکانه او ترحم کرد و برای لحظه ایی این شک در وجودش به وجود آید.

چون شک ، ترحم بر کودک بی تجربگی ها ،و ندانستن ها و ترس ها، تیغ برنده رسیدن به آینده را کندترو کندتر می کرد.

آری بنگریدکه این دستان همان دستان گلی بودند که سالها در کنار دریا با ماسه ها رویای، "بزرگ شدن هرگز را می ساختند" و حال امروز به فردایش می نگریست .اما این بار این دستان تیغ برداشته است و همین جا می خواهد اولین ضربه کاری و زخم را بر جسم خود زند تا این زخم برای همیشه یادگاری از روزگاران بی تجربگی و ترس هایش باشد .تا با دیدن آن هرگز آلبوم خاطرات کودکی هایش را ورق نزند، چون او دیگر بزرگ شده بود و حال به جای آنکه خود را در کنار ماسه های دریا ببیند این بار خود را در انبوهی از همان درختان سرو در جنگل های وحشی دست نخورده دور از دست رس انسان می دید.

شاید این آغاز تولدی دوباره برایش بود که این بار ...

او با اندیشه آیا...به درون خود پناه می برد و سال های خزان عمرش را در صندوقچه پائیزی و یخ زده زمستانی اش حبس می کند .

شاید اولین آذوقه زمین بایر اندیشه هایش به جای آب ، سکوت باشد.

سکوت یعنی به خود پرداختن یعنی اندیشیدن عالم درون و مقایسه آن با عالم بیرون .یعنی بی ادعایی .

انسان ها وقتی در زندگی ادعای چیزی را می کنند که در واقع هستند ولی در حقیقت نیستند، در حقیقت خود را محکوم خواهند کرد ،محکوم به ادعایی که خواهند داشت اما اگر این ادعا در پایان پوچ و تو خالی باشد ، آنگاه زمینه را برای شکل گیری ذهنیت های زخم خورده بیشتری می سازند که از انسان های پر ادعا باید زخم خورده باشند.

خواسته یا نا خواسته این ذهنیت ها روز به روز با ادعایی بزرگ که در عمل به این ادعا پایبند نبوده است متولد خواهند شد و انسانیت در اندیشه این بار نه آیا ...بلکه افسوس و پشیمانی خواهد بود.

این ادعاهای پوچ و تو خالی باید ارزانی خودمان باشد.

حال بهتر آن نیست بعد از این هجرت، به زادگاه ودیارهایمان باز گردیم و  مدتی را سکوت اختیار کنیم و به درون خود پناه بریم تا بتوانیم با سر بلندی ادعایمان را عملی کنیم .؟!

 این را مطمئن باشیم که روز موعود به ثمر رسیدن میوه های جنگل های تجربه، آنقدرها هم دور نیست که ما سراسیمه و بی طاغت ،انرژی و وقتمان را فقط برای چیدن این میوه های نارس صرف می کنیم .

ایرادمان اینجاست که همیشه زمان فصل چیدن میوه ها راعجولانه از درختان فراموش خواهیم کرد که نتیجه این کار چیزی نیست جز رگه های تلخی که با خوردن این میوه های نارس نصیب کام هایمان خواهد شد.و همین طور فصل کوچ پرندگان را با نگاههای حسرت بار همیشگی ، به آسمان به خاطرهای فراموشمان می سپاریم  و آنگاه افسوس می خوریم که چرا؟! همسفر کوچ نشینان نبودیم .

منظور این است که ما درست جایی که باید به موقع سکوت کنیم ،صدایمان را رساتر می کنیم و جایی که باید صدایمان را رسا کنیم سکوت خواهیم کرد.

یک اندیشه درست ابتدایش سکوتی شاید حتی چند ساله بوده است و نتیجه اش پس از سال ها دوری از کودکی ها روییدن جنگل پر از میوه های رسیده و شیرین بوده است وبس.

باید بدانیم که چه هنگام وقت آن است که به درون خود پناه بریم ،و سکوت اختیار کنیم. آنجاست که خود را بهتر می شناسیم ومی دانیم  برای مقابله با دیو ها و هیولای درونمان و زنجیر بر پایشان بستن  چه طور عمل کنیم ،اما اگر این هیولاها زنجیر پاره کنند و با قامت های بلندشان و بر خلاف افکار کوتاهشان وارد هر شهری شوند خانه ها و بافت شهر را مورد حمله های وحشیانه خود قرار می دهند .

پس باید چاره ایی اندیشید و این دیو ها را با زنجیر بر زمین پتک زد تا صدای ناله های در بند شدنشان را در میان هوا و فضای شهر،همانند ناقوس شنید و آنگاه آنجاست که می توان شهر و عالم  درون خود را با خیال آسوده و به دور از جولان این دیوان با تلاشی به نام همت ،دوباره بازسازی و تعمیر و حتی نوسازی کرد.

پس به خود قول دهیم و با خود عهدی ببندیم که تا پایان تمام شدن کارهایمان حتی اگر این کار نوشتن مشق ها و تکالیفمان بودند هرگزخوردن یک لیوان آب را بهانه ایی برای خارج شدن از اتاق های سکوتمان و پناهگاه هایمان فراهم نکنیم و همیشه محکم پایبند تکالیفمان باشیم.

اما این بار کارمان را با بی ادعایی انجام خواهیم داد و پشت درب های بسته ایی که روزی قرار است باز شوند، کارمان را ادامه خواهیم داد شاید با این کار برای مدتی ذهن را پشت این درب های بسته به سفر خواهیم برد تا ذهنمان ،اندیشه هایمان را باور داشته باشند و آنان با هم  عقد اخوت بسته و دست در دست یکدیگر داده باشند و یک رنگ ، این بار باعمل به ادعایی بزرگ سینه را سپر می کنیم و خواهیم گفت :

" ما در عمل همان هستیم که در گفتار نیز هستیم". اینجاست که یک رنگی گفتار و عمل دست در دست هم خواهند داد تا زمینه برای رسیدن به نهایت و آنگاه به بی نهایت آماده و فراهم شود.

انشا ا...

 

 

 


با تمـــــام اینها من یک زنم! پس تو هــــم مــــرد باش!

از نظر بعضی آدما وقتی:

به مردی احترام میزاری یعنی: بهش علاقه داری

احترام نمیزاری یعنی بی شخصیت هستی و تربیت خانوادگی نداری !!!

به سوال مردی پاسخ میدی یعنی داری پا میدی... جوابش رو نمیدی یعنی امل و ندید بدید و

دهاتی هستی !!!

لبخند میزنی یعنی جلفی...نمیخندی یعنی بد اخلاقی و بیچاره اونی که قراره تو رو تحمل کنه !!!


وقتی حرف میزنی و معاشرت میکنی و از خودت دفاع میکنی یعنی هفت خطی / وقتی سکوت
میکنی یعنی منزوی هستی و روابط عمومی خوبی نداری و شاید مشکل روانی داری !!!
وقتی گریه میکنی یعنی سست و ضعیفی یا داری اشک تمساح میریزی / گریه نمیکنی یعنی بی
احساسی و زنانگی نداری و رفتارت مردونه هست !!!

وقتی دوست پسر داری یعنی خرابی هرچند این رو به روت نمیارن/ وقتی دوست پسر نداری دروغ میگی و داری جانماز آب میکشی !!!

وقتی قصد ازدواج داری یعنی میخوای یکی پیدا بشه آویزونش بشی و خودت رو بهش بندازی / وقتی
قصد ازدواج نداری یعنی داری کلاس میزاری و از خداته که یکی بیاد تو رو بگیره !!!

وقتی مردی خیانت کنه همه براش دلسوزی میکنند و میگن: طرف براش کم گذاشت و رفت سراغ یکی
بهتر و اون طرف حتی اگه همسرش هم باشه باید مردش رو ببخشه و خودش رو اصلاح کنه! اصلا مرد

اگه تنوع طلب نباشه که مرد نیست! / وقتی زنی خیانت میکنه میگن: ای فاسد بی چشم و رو! و

گذشتی در کار نیست و اگه همسرش نباشه اسید پاشی و اگه همسرش باشه سنگسار!!!
.
و......و.....و......!!!


و
با تمام اینها من یک زنم ! میگم و میخندم و اشک میریزم و میجنگم و عشق میورزم !

و تو مرد باش! مردی که با تمام مردانگی ات حتی یک روز نمیتونی زیر بار این فشارها و قضاوتهای بی
ربط به جای یک زن زندگی کنی...

شده؟

شده تو ساعت صدبار دلت بگيره ونااميدنبودن رو جار بزني و نا اميد باشي؟
 شده گريه ات بياد چشمات خيس  بشه اشكت نيادو قلبت بشكنه؟
شده دوست داشته باشي هموني رو كه ازت متنفره؟ شده بعضي وقتا شبا خوابت نياد ياد خاطرات باشي قلبت نفرينت كنه؟ شده؟
شده عادت كني به دستاش، نيگاهش... اما دير بفهمي؟
شده ديرت بشه و بفهمي از دست دادن هارو؟  شده يه روز از خواب پا شي ببيني زخم كهنت سرباز كرده؟
شده آرزو كني گذشته ات وجود نداشته؟ شده بدوني داري اشتباه ميكني ولي ادامه ش بدي؟
شده عاشق ترين فرد بوده باشي اما حالا جز ترس و حسرت چيزي نباشي و بهانه بياري بي دليل؟
شده دلت يخ كنه وقتي مي بيني نگاهت رو هيچكس نميفهمه؟
 شده آرزويي نداشته باشي؟
 لبريز باشي؟
تصوير باشي؟
 دلخوش باشي بعد بفهمي چقدر تلخ بوده؟
شده بترسي حرف بزني؟ تهديدت كنن؟يا يه انسان بخاطر افكارت با حقارت نيگاهت كنه؟
شده يه وقتايي حس كني به هيچ دردي نميخوري چون از خيلي چيزا خجالت ميكشي؟آب بشي، شرم كني بخاطر ارزشات؟
شده بخندي بي دليل، شاد باشي بي حد وقتي ببيني خيانت رو؟
شده... 
شده دلت بگيره براي اونيكه هميشه ميبينيش با....؟
شده دوست داشته باشي جاي انسان پرنده بودي؟
شده لبات سرد باشه وقتي حرف ميزني؟
شده هيچكس دركت نكنه؟
شده اسمت دوست باشه اما فقط اسمشو يدك بكشي؟
خيانت شده، مرگ واشك و شيريني وتلخي وغم وشادي و..... همش تو اين دنيا شده!
خوشحالم با تمام اين ها حداقل تو يكي رو ميبينم كه هنوز داری ادامه ميدي.
 
"خودمو میگم،،، وقتي ميبينمش غمگين نشسته دلم براش ميسوزه ..."

مرید ...

آورده اند که روزی شیخ ما- قدّس الله روحه العزیز- در کوی قریب به خانقاه عزیمت می نمود که ناگاه پای شیخ به سنگی بگرفت و شیخ واِ‌ژگون گردید.
ابلهی در آن نزدیکی احوال شیخ بدیدو چونان خران آواز شادمانی سر داد.
مریدی که در آن حوالی بود قصد نمود که خشتک مرد جاهل را جر دهد.
اما شیخ فروتنی نمود و وی را از این کار منع نمود و چون نشان دهد مسئله چیزی نیست ملق زنان خود را به خانقاه رسانید.

(سوتی الشیخ ، جلد 44، باب 36، صفحه 3025)

پ.ن :

فردا تولد یه دوست پرپر شده س ...

کاش میتونستم بهش تبریک بگم !

بی آنکه فکر کنه این تبریک برای آزارشه !

غصه دارم امروز ...

تولدت مبارک...

                                                       "یاخالق"

 

  سلام.                 

                           "ای نوبهار عاشقان

                                      داری خبر از یار ما"؟؟.......

 

 

تولدت مبارک...

 

راست بازو پاک باز و امیر باش.

گردوي كوچك!

برهنه ات ميكنند....
                  تا بهتر شكسته شوي
نترس اي گردوي كوچك 
               آنچه سياه ميشود..
                      روي تو نيست، دست آنهاست!
"حسين پناهي"

باز هم مجبوریم انشای دیگران را بنویسیم ...!

1- توی مملکتی که بچه های دبستانی اش الف با را از روی نمره ی اتومبیل های صفر کیلومتر می آموزند، بدیهی است که پس فردایش جدول عناصر شیمیاییِ مندلیف را هم از توی هوا یاد می گیرند؛ این یک امرِ طبیعی است. حالا هی بنشیینم و ذکرِ محکومیتِ آلودگیِ هوا بگیریم!

2- دانشگاهِ ما از زنده گی مردم کشورش فاصله گرفته است ... می بینی چیزهایی آموخته ای که در هیچ جای این مملکت کاربرد ندارد. دوسال یا چهار سال زنده گی دانشجویی، فقط تو را از زنده گی دور کرده است. همین. تازه نه فقط به اندازه ی همین مدتی که وقت صرف مرده ای. که پاره ای اوقات به قاعده ی یک عمر از زنده گی پرت می افتی! چرا؟ برای این که دانشگاه دست گاهِ فکریِ تور قرم قات کرده است. چیزهایی یادت داده است که در هیچ جای این مُلک به کارَت نمی آید ...

3-در همه جای دنیا دانش گاه ساخته می شود تا مشکلات علمی آن کشور را حل نماید، اما در جهانی سوم مسأله جوری دیگری است. اینجا دانشگاه ساخته ساخته نشده است. دانشگاه ترجمه شده است.

4-مدرسه ای که بودیم، گاهی وقت ها انشای رفقا را می نوشتم. گاهی اوقات آنقدر در نخ این معرفت فرو می افتادیم که فرصت نمی شد انشای خودمان را بنویسیم. سال ها از آن روزگار گذشته است. اما هنوز بازی همان بازی است ... باز هم مجبوریم انشای دیگران را بنویسیم، چرا که نمی نویسند، و این فرصت را از آدمی می گیرد تا انشای خودش را بنویسد ... و یا دستِ کم به عوض همه ی این ها بنشینیم کنار سید یوسف، روی صندلی شاگرد ولوو و برویم کویر، برویم دریا، برویم آسمان ...

عکس هفته + جمله هفته ، شماره سه !

سلام

این پست هر هفته یکبار به روز می شود و در مورد " عکس هفته" و "جمله هفته" بحث خواهیم کرد.

شما می توانید عکس و یا جمله دلخواهتان را از طریق لینک "تماس با ما" برای ما بفرستید. این جمله می تواند : قطعه ای شعر ، جملات فلسفی، جمله ای از پست های نویسندگان همین وبلاگ ، جمله ای از خودتان و ... باشد.

توجه داشته باشید که عکس و جمله به هم هیچ ارتباطی نخواهند داشت و در مورد هریک به صورت جدا بحث می کنیم.

عکس هفته :

دو عکس فوق العاده عجیب ، www.pixnaz.ir

جمله هفته :

ترم اول دانشگاه زنده ترین روزهای کودکی انسان های بالغ است.

به درخواست ک/م !

تمام شب را...

تمام شب را مردانه جنگيده ام تا چشمانم كه هيچ

گونه هايم شوري اشك را نچشند

چه شهامتي؟ كيست كه مرا ضعيف نامد؟

خواستم بنويسم،  افسوس...

افسوس از ضعف...

 كه اشك امانم نداد و درد جانم را گرفت

اما اين همان است كه براي تو مي نويسم

تو كه همچون نفسي در خيال و واقعيت جاري است

همان كه نامت استوارترين حريم زندگي ست و دستانت شعر زيباي هستي

چندين بار به خاطر پاكي تو گناهانم بخشيده شد را نميدانم

همين بس كه گاهي تو را در "قاب هايي" مي نگرم...

وحس ميكنم وجود پر مغز تو را

چه مي شود كرد كه اندك جان مرا بحر تو نساخته اند

و من مجسمه وار تمام ساعات تو را مي نگرم

بي كه بداني، بي كه رنج يك م‍ژه ام را بفهمي

خدايا...

تمام روزم را حضور تو پرمي كند و شب هنگام مست از بوي ناب هوايت

ناشكرم؟

بسترم رنج است و درد و فقدان

و اين بغض لعنتي براي چيست؟

همان دردي كه "حوا" ست...

من بار ها گفته بودم كه چشمانت چراغ راهم است پس چرا چشمانت را  بستي؟

برای یک زاگرسی حیران

سپاس خدایی را سزاست که دنیا را آفرید و آن را خانه فنا و زوال مقرر گردانید که اهل خودش را دستخوش دگرگونی کند.

سلام

می خواهم طرقه حیرانی باشم در میان کوچه های شهر برای یافتن راه ....

طرقه برای رسیدن به هدفش احتیاج به معبود دارد و راه ،و البته حضور زاگرسی ها .

پس عاجزانه خواهم گفت :حیران راهم باشید ،ای زاگرسی ها .

این را نمی دانم :در این راه بیدارم یا که خواب ،شاید هم خود را به خواب زده ام ،اگر بیدارم ،پس صدای سیلی های در گوشم برای دگرگونی هایم کجاست؟!

انگار هنوز هم خوابم ...

و اگر خود را به خواب زده ام ممکن نیست که دیگر بیدار شوم .

خدا کند که خواب باشم ،تا با امید به صدای شنیدن تلنگرهای باران و تگرگ های بهاری بر شیشه های پنجره ها ،برای لحظه دیدن رنگین کمان در آن وقت ،به خود آمده و از خواب بیدار شده باشم .

این روزها اگر دوایی برای تسکین دردهایم نمی یابم ،دلیل خوبی برای مردنم نیست .

بلکه :*می خواهم زنده بمانم و بیدار * تا ببینم و باشم ؛آن روزگاران را ....

پس با امید به آن روز بر روی نیمکت ها ،حضور هیچ کس را ،به انتظار خواهم نشست.

حال شاید متوجه آن شده باشید که طرقه یا حیران و غریبه و جودی آبوت یا زئوس و...فرقی نخواهد داشت و برای تاریخ اینان مهم نبوده و نخواهد بود بلکه ،آنچه مهم است حضور زاگرسی هاست ،که می کوشند تا بی آنکه از دردهایشان بگویند ،نام کودکی های زاگرس را برای نسل های بعدی خود ،با از خود گذشتگی های مادرانه و دست های پینه بسته پدرانه خود،بزرگ کنند و زنده نگه دارند تا روزی شاهد قامت بلند دگرگونی های فرزندشان باشند.

پس برای حیران بودن ،غریبه بودن،زئوس بودن،طرقه بودن و....و برای پیمودن راه و زاگرسی بودن اصلا شک نکنید که هستید .

پروردگارا به خود و دوستانم ،درست اندیشیدن را بیاموز.

معبودا به زاگرسی ها توان ادامه راه و صبر را عطا فرما ،تا با وجود دردهایشان ،هنوز هم امید به زنده بودن و بندگی ات را داشته باشند .

خدایا به اشک چشمانمان بیاموز تا همچون تلنگرهای بهاری آمدن رنگین کمان را دلیل باشند .

همیشه بیدار ،همیشه زنده ،همیشه زاگرسی و موفق باشید.

پاسخ چیستان...

فقط 2 درصد از مردم دنیا باور دارند که می توانند...

5

4

3

2

1

شماره خانه

آلمانی

سوئدی

انگلیسی

دانمارکی

نروژی

ملیت

سبز

سفید

قرمز

آبی

زرد

رنگ

پرنس

بلومستر

پالمان

بلندز

دانهیل

سیگار

قهوه

ماءالشعیر

شیر

جای

آب

نوشیدنی

ماهی

سگ

پرنده

اسب

گربه

حیوان

یک حرکت زیبا!!


چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند یك هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاریخ امتحان اشتباه كرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم كه در راه برگشت لاستیك خودرومان پنچر شد و از آنجایی كه زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم كسی را گیر بیاوریم و از او كمك بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فكری كرد و پذیرفت كه آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یك ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولین مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال این بود: « كدام لاستیك پنچر شده بود؟»....!!!

يكبارديگر...!

جاده افكار من سنگفرش آشفتگي ها ست ونگاه تو امتداد بهاري ترين شكوفه هاو دستانت سبزي شيرين ترين علف ها.
چه بسا كه عاشقانه ترين لحظه ها را حباب وار بدنام كرده اي و من از دورترين افق ها تورا مينگرستم...
افسوس كه از دور دست به تو دل بستم بي كه بدانم تو شيواترين دروغ روي زميني كه ساخته دست افكار ناقص به ظاهر پرمغزي.
اما هنوز هم پس از گذر زمانها عشقم، آرزوست...
كاش ميتوانستي به من بگويي اين بازي كي تمام خواهد شد؟ واين دفتر كي بسته خواهد شد؟ 
گويا نميخواهي كوتاه بيايي و مرحم ومحرم باشي، نمي دانم چرا اما بسيار مشتاقم تا براي تمام حوادث بد واتفاقات ناگوار زندگي ام تو را مقصر بدانم فقط تو ونبودت وآن لحظه كه دستانت را گرفتي. ديگر چگونه ميتوان زيستن، لبانم ياراي لبخند هاي سبك را ندارد، واين زمان لعنتي هوش زيستن را مي ربايد...
خسته ام از شمردن ها، از كور و كر شدن ها و آن حسرت بي انصافِ همراه، اشك خشك شده وانسان هاي با ايمان دورنگ، آنان كه مي پندارند تنها افكار، دلها و دستان آنان پاك است وبس اما كارشان جز تكه تكه كردن بندهاي بي بندوباري ها نيست. 
ديگر ليوان هايم تمام شده آنقدر كه لبريزشان كردم  وپر شدم!
 اي سراپايت سبز يك بار فقط يكبار ديگر ... مرا كافي ست تا به ايمانم يقين يابم و به  زندگي ام اميد.

راست باز و پاک باز و امیر باش D:

آورده‌اند كه شيخ ابوسعيد ابوالخير روزي در نيشابور بر نشسته بود و جمع صوفيان در خدمتش بودند و به بازار فرو مي‌شدند. جمعي برنايان مي‌آمدند از ديگر سو برهنه، هر يكي ابزار پايي چرمين در پاي كرده و يكي را  بر گردن گرفته مي‌آوردند. چون پيش شيخ رسيدند، شيخ پرسيد كه اين كيست؟ گفتند: امير قماربازان است. شيخ او را گفت: اين اميري به چه يافتي؟ گفت: اي شيخ به راست باختن و پاك باختن. شيخ نعره‌اي زد و گفت: راست باز و پاك باز و امير باش.

به قول لسان‌الغيب:

روز نخست چون دم رندي زديم و عشق
شرط آن بود كه جز ره آن شيوه نسپريم

از کتاب : اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابی سعید/دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی/تالیف محمد بن ابی سعید بن ابی طاهربن ابی سعید مهینی

پی نوشت :

1. ارادتمند دوست خوبم، خانوم تقی زاده هم هستم ! ( دو نقطه خیلی دی ! )

2. زمانی که خدمت شیخ ابوالاشرف به مریدی می گذراندم این را یاد گرفته ام . :)

پسرک دعا فروش ...

به نام آنکس که پسرک دعا فروش همیشه و فقط به او محتاج است و امیدوار.

بارها شده  که نتوانسته ام حق کلام و واژه ها را درچند سطر ادا کنم، پس مرا ببخشید که رمان وار

(نظر میدهم )این را به حساب بی تجربگی ها و تازه وارد بودنم بگذارید.

سالهاست که نوشته ها و گفته هایمان در این شهر کودکانی را متولد میکند که همیشه ،یا فقیرانه دعا می فروشند ،یا زیر چراغ های قرمز فقط وفقط برای سیر کردن یک شب شکم هایشان ،کاسه گدایی و محتاج بودن را جلوی ما مهربانان دراز میکنند و ما به خیال خود با دلسوزی هایمان هر از گاهی دعایی از آنها می خریم و باور محتاج بودن ،پسرک دعا فروش را با سکه ها و تومان های ترحم هایمان به آنان تقدیم می کنیم و از خود می پرسیم که چرا پسرک آنقدر پریشان است .؟!

سالهاست که پسرک دعا فروش با چشم هایش هر روز نیمکت های پارک ها را یک به یک با امید چشم می دوزد و بعد از گذشتن از هر نیمکتی ،نا امید و نا امیدتر می شود.

شاید نا امیدی اش به خاطر آن است که همه،همانند مادرش فقط دلسوزانه فکر می کنند که هر روز او را با دعاها و مناجات ها راهی پارک ها و خیابان ها می کندتا مردم نیزدلسوزانه رحمی به التماس های فرزندش کنند تا شاید دعا هایش را بخرند.

او هیچ کس را روی این نیمکت ها پیدا نمی کند تا به او بفهماند که او نه گدا است و نه محتاج ،برای همین است که ،تا به نیمکت ها میرسد و میبیند که ما نیز همانند دیگران فقط خریدار دعاها و مناجات هایش هستیم،

سریعا رویش را از ما  بر می گرداند و حیران و آشفته به دنبال کسی می گردد که دیگر برایش روزهایش را تکرار نکند .اما اینجا بود که باید اتفاقا وقتش را می گرفتیم،و پینه های کف دستهایش را برایش می شمردیم ،اما دریغ از یک پینه و زخم  ،ببخشید کاری که او هر روز انجام می داد به جای پینه بستن دست هایش آن هم بدون افتخار فقط  جیب هایش را پینه میکرد.

 آنگاه وقتی شوق ما را برای خریدن دعا می بیند از ما نیز نا امید خواهد شد .

شاید آشفتگی هایش به خاطر شبیه بودن حرف های تمام انسان هاست ،او همیشه با نگاه های حسرت بار به دنبال مادرش می گردد و شاید هم مردی که برایش پدری کند ،تا سیلی محکمی به صورتش زند تا از این خواب چندین ساله بیدار شود و او را با سرخ کردن گونه هایش متوجه بدبختی هایش کند تا شاید...

آری زندگی این پسرک هر روز این شده ،که با طلوع آفتاب با این امید به پارک ها و خیابان ها می آید و هنگام غروب با دعاهای در دست ،بر روی چمن ها و سبزه های پارک از شدت خستگی و پرسه زدن دراز می کشد و نگاهش را به گنجشک های روی درختان بلند خیره می کند .

با دیدن این درختان دنیا دور سرش می چرخد و به پرنده مادری نگاه میکند که عاشقانه بر روی بلند ترین درختان پارک برای بچه هایش آشیانه ساخته است ووقت پرواز بچه هایش را با هول دادن آنها از روی شاخه های درختان به چشم های پسرک دعا فروش یاد می دهد و می آموزد ،و پسرک همچنان با نگاه های حسرت بارش آرزوی گنجشک بودن را در سر می پروراند ، تا او نیز بتواند همانند بچه گنجشک ها پرواز کند .اما او باز هم آهی می کشد که امروز هم با کسانی آشنا شدم که حرف هایشان همانند حرف های مردمان دیروز بود.و هر روز کاسه های گدایی دستان محتاجش را با خریدن دعاها و مناجات هایش با پول هایی پر می کردند که از روی دلسوزی و مهربانی های بی جایشان بود و آنگاه غروب هر روز مادر برای سیر کردن شکم خود و بچه هایش ،به راحتی پول ها را از او می گرفت و او باز با دستان خالی هر روزش ،دوباره زندگی تکراری اش را فقط سپری می کرد.

اما او هر روز صبح با امید دوباره به کارش ادامه می دهد تا شاید روزی کسی روی این نیمکت ها ی پارک ها و خیابان ها بنشیند تا قبل از آن که او نیز پدرشود،پدر بودن را به او بیاموزد یا شاید قبل از آنکه مادر شود مادر بودن را به او بیاموزد .

ای کاش پسرانمان قبل از آنکه مرد باشند پدرهای خوبی می بودند و ای کاش دخترهایمان قبل از آنکه زن باشند مادر بودن را ،تمرین می کردند ،تا فرزندان آینده اشان مجبور نباشند فقط برای سیر کردن شکم هایشان ،هر روز پارک ها و خیابان ها را پرسه زنند و همانند انسان های فقیر به دنبال پر کردن کاسه های گدایی اشان باشند .

آری ،درست است محتاجیم به دعا ....پس خدایا ،پروردگارا ،معبودا، به پسرک دعا فروش بیاموز که دعایت قیمتی ندارد و فروشی نیست .خدایا به او بیاموز که یک انسان را آفریده ای نه یک محتاج .

خدایا به او غرور بندگی ات را عطا فرما و بیاموز.

تا همیشه به خود ببالد که تو آفریدگارش هستی و همیشه خواهی ماند ،و او نیز صادقانه بنده ات خواهد بود.

خدایا  به پسرکان دعا فروش شهرمان بیاموز که با قرمز شدن چراغ های  چهارراه ها زیاد خوشحال نشوند چونکه طولی نخواهد کشید که سبز خواهند شد .

خدایا به مادرانمان سنگ دل بودن را گاهی اوقات بیاموز .

خدایا به مادرانمان دل کندن از فرزندان را همانند دل کندن پرندگان برای تماشای پرواز بچه هایش بیاموز.

آمین....

پدر یعنی.....

پدر جان هیچگاه نتوانستم چشم در چشمانت بگویم ، اما بگذار دلم را در نیش قلم ریزم و بگویم آنچه سالهاست در دل مانده و نگفته ام.

پدر یعنی چشمانی همیشه خسته و نگاهی از سر محبت و در عمق دلهره ، شب و روز و روز و شب همین بودن ؛ پدر یعنی مسئولیت و بار سنگین بر دوش داشتن یعنی عاشق بودن یعنی فداکاری و ایثار.

دغدغه همیشه در دل داشتن و آه های شبانه ؛ تنی همیشه رنجور و دلی همیشه آزرده اما غرق در تحمل تمام ناملایمات برای آرامش من و ما.

پدر یعنی هر آنچه داشتن را ، خواسته ها را ، علایق را ، آرزوها را ، آمال را به کناری نهادن و زندگی خود را تقسیم و بخش کردن و عاشق بودن آنگونه که تاریکی را روشنایی ، ضعف را قدرت ، روح را اسوه و زندگی را الگو بودن و سختی را راحتی کردن ، درد را لذت کردن ، نفرت را عشق کردن و شر را خیر کردن.

پدر یعنی هر آن کم آوردن را پشت به او دادن ؛ یعنی دلگرمی دائم.

اما پدر جان تا عشق نباشد هیچ نیست و تو نیز در زیر بار این دنیای دنی کمر خم خواهی کرد.

پدر تو همیشه برایم سایه سر هستی ، برایم کوهی که پشت به صلابت تو بر هر چیز و هر کس بتازم ؛ عشقم و افتخارم برای فخر فروختن بر هر مدعی و مغروری ، اسطوره ام ، اسوه ام و منی که می خواستم بشوم.

کم حرفی هایت را می بینم و خوب می دانم در عمق سکوتت و در ژرفای درونت فکر آینده ای را می پروری و من را درش ترسیم می کنی.

پدر جان خوب می دانم با دلی عاشق هر شر و بدی را به جان خریدی آنگونه که من در حصاری امن هیچگاه دنیا را ندیدم آنگونه که دنیا در برم چون باغی زیبا و همیشه سبز بود ؛ گو درون باغی و در حصاری شیشه ای بودم که نه شرر گرما ، نه سوز سرما ، نه نفیر تلخ باد ،  نه حشرات گزنده و نه حیوانات درنده را به من دسترس نبود و تنها زیبایی می دیدم و سبزی و طراوت و شادابی.

آری پدر تو همان حصاری که با وجودت و با تمام آنچه داشتی و با عشق سد راه هر نا ملایمتی شدی.

اما پدر جان زمان می گذرد و انگار پایانی برای ایستادن خویش نمی بیند و انتظار هیچ کس را نمی کشد و من آرام آرام در تو که روزی غایت من بودی برای شدن ، پیری و فرتوتی را می بینم ؛ در سیمایت دیگر آن توان را نمی بینم و در نگاهت آن اطمینان را.

پدر جانکاهتر اینکه حال که بزرگ شده ام خواستم از حصارت بیرون شوم و شاید فکر می کردم دنیا همانگونه است که در حصار امن تو می دیدم ؛ اما هجوم درد و رنج را دیدم و حال برایم سوال شده که چگونه آژین درد  و بلا شدی تا من و ما احساس دردی نکنیم؟ و پدر جان دنیای واقعی را می بینم که دیگر آن باغ زیبا و سر سبز نیست هم خزان دارد ، هم درد ، هم سرما ، هم گرما و هم درندگان و گزندگان.

آری پدر جان تنها عشق است که تو را چنین کرد ؛ هر چند شاید هیچگاه نتوانی و نخواهی آن را بر زبان آوری یا بنویسی و یا فریاد کنی(فریاد ، آری هیچگاه اگر هم بتوانی نمی کنی) تا باز خاطری از من مکدر نشود ، اما آن را در اعماق نگاه نافذت می بینم  و درک می کنم و حاشا که نیاز هم نیست بگویی.

پدر جان دنیایمان بسیار بی رحم است ، بی روح ، خشک و خشن چگونه آن را برتابیدی ؟ اصلا چرا برتابیدی؟

آری تنها عشق ، من تنها این را می دانم.

در نگاهت هنوز هم گرمی عشق را احساس می کنم ، گو اینکه ساعت ها در هجوم تابش خورشید مرداد بوده باشم ، روحم از عشق نگاهت گرم می شود آنچنان که کس را بر نمی شمرم و پشت به عظمت و گرمی نگاهت روربروی هر خطری قد علم می کنم که آری پدرم هست.

پدر جان هر جا و هر کار که کردم در خوشی و در سختی هر گاه به پشت سرم نگریستم تو بودی با دست هایی که آن را در پشت من گرفته بودی که اگر لغزیدم مرا دریابی ، نجاتم دهی و نگذاری زانو بر زمین نهم.

هر جا و هر مکان که افتادم دست هایت را زیر بغل هایم احساس کردم و در هر گریه ام لبخند گرم تو مرهمم شد ، گاه ترسیدم و تو شجاعتم دادی و گاه راه گم کردم که تو آن را نمایاندی ؛ گاه سختی به تنگم آورد و تو دلگرمی ام دادی.

پدر جان هنوز نگاه های نگرانت را به خاطر دارم که همیشه از دور به دنبال من در حرکت بود و دعای خیرت را.

اما پدر جان حقیقت این است که باید روزی از حصارت بیرون می رفتم و خود می دیدم دنیا را آنگونه که هست با دردهایش ، رنج هایش ، خوبی هایش ، بدی هایش ، سبزیها ، کویرها ، دشت ها ، دریاها ، کوه ها و حتی درندگانش.

باید با تمام سختی بپذیرم خود نیز مانند تو روزی حصار شوم و شاید اگر توانی بود عاشق.

تنم یخ می‌زند و بدنم چون تکه‌ای یخ سرد می شود، صدایم می گیرد ، عرق سردی بر بدنم می‌نشیند و درد زجر آوری مانند آتش بر جانم زبانه می‌کشد ، مغزم حتی نمی‌خواهد به این لحظه فکر کند و بر خودم لعنت می‌فرستم که مانند جغدی شوم حتی به خود اجازه ورود چنین فکری میدهم و نفرین ها را یکی پس از دیگری برخودم حواله می کنم.

بدنم می‌لرزد و پاهایم سست می‌شود و دلم آنچنان خالی و تهی که بی اراده بر زمین می‌نشینم و دوست دارم سر را در میان دست‌هایم گرفته ، تنها بگریم و فریاد بزنم ؛ آن لحظه که حتی فکر نبودنت را می کنم.

اما پدر جان دلم ضمان میدهد ؛ چون فقط اوست که می‌ماند و فقط اوست که نامیراست ، چه بخواهم و چه نخواهم تو هم روزی خواهی رفت و من هم دیگر کوهم ، پشتم و پناهم را از دست می دهم.

تصور آن روز برایم دردآور و سنگین است اما پدر جان باید بپذیریم که تو نیز روزی نخواهی بود و در آن روز من باید تن به تن و شانه به شانه کسی دیگر در این دنیا بگذرانم و چه خوب است آن کس واقعاً کس باشد که بتوانم هرآنچه دارم با او قسمت کنم و سهیم شوم حتی عشقم را.

پدر جان آری همه ما باید باور کنیم همه ما از حصار بیرون مانده ها که روزی تو نیز با تمام عظمت و محبتت نخواهی بود.

پدر جان بگذار مانند همیشه صدایت کنم و مانند همیشه بگویم بابا.

بابا باید روزی باورم شود که بزرگ شده ام و باید خود با دنیا بجنگم و دیگر خاطرت را بیشتر از این مکدر و غمین نکنم.

چه کنم اگر هنوز باورم نشده که بزرگ شده ام.

و چه کنم که هنوز باور نکرده اند بزرگ شده ایم و روزی ما از حصار خارج شدگان باید پشت به پشت هم بی تو و توها بجنگیم.

از خدا می خواهم تو را برایم نگه دارد و از این به بعد دیگر چهره غمین ات ، نگاه پر از دلهره ات ، و تن رنجور و خسته و دغدغه های پاک و عاشقانه ات را نبینم.


پدر ای قبله گاهم ، تویی همه نـگاهم **** پدر ای همه هســتی ، تـــویی تنها پناهم

تو ای راه و دلیلـم ، نــور شـب ذلیلم **** تو ای همه نگارم ، تـویی تنها سجده گاهم

تجلی عشق و مستی،استاد بی انتظارم **** ره مقصود پیــــموده ، نــشانی کوره راهم

ای که ز جان خریده ، آژیـن درد و بلا **** که من زی کنم عمری، راحت به منزلگاهم

ز هر سیل و آسیب ، و یا ز هر بلایــی **** توام هستی پـــدر جان ، تنها جـان پناهم

ز هر ره و زه هر کار وز هر نیت آشکار **** تو هستی ای پدر جان ، تنـها تکــیه گاهم

چو برون شدم ز حصار سایه ی امانت **** در کم شد آنگاه واقع ، ز دنیای جـانــکاهم

آن لحظه که برونم ز حصار رحمت تو **** هر جا که خوب نگرم ، همه در کمین گاهم

حیران گر گوید به زبان یا به بی زبانی **** توانم نیست خلقا ، گو زین درد جانکاهم


شعری که در من ....:

هَر چی حولَ مَم بیشتر بزانم  ***  پیم آشکار مَیو چنی نادانم

جنگ جهل و دانش کَتیسی گیانم***سر هستی چیه هویچ نمزانم

ار جن ، ار پری ، اگر انسانم *** پیم آشکار میو چنی نادانم

(کیومرث امیری)

 

 

طرحی برای مهیا کردن مقدمات ظهور امام زمان (عج)

طراح ایده انتقال آب خزر به کویر: طرح دیگری برای مهیا کردن مقدمات ظهور امام زمان (عج) دارم

دولت - هفته نامه آسمان در گفت‌وگویی با غلامعلی خیاط خلقی طراح ایده انتقال آب دریای خزر به کویر نوشت:



  • به جز طرح انتقال آب خزر به کویر، طرح دیگری دارم که انشالله در صورت اجرای آن، از این طرح هم بزرگتر است. اندازه آن طرح و فراگیری آن بسیار بزرگ خواهد بود. طرح بزرگی که به طور حتم باید آن را در طول تاریخ سی سال گذشته بی‌نظیر دانست.
  • خیلی قصد ندارم در مورد این طرح توضیح بدهم. فقط در یک جمله بگویم که درباره مقدمات ظهور آقا امام زمان (عج) است. یعنی طرحی در این اندازه بزرگ که اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است.
  • این لطف خدواند بوده که طرح مقدمات ظهور امام زمان (عج) به ذهنم رسیده است. نام این طرح «هشت بهشت قرآن و عترت» است که طرحی اعتقادی و مذهبی است.
  • به زودی ابعاد این طرح اعلام می‌شود. طرح «هشت بهشت قرآن و عترت» در واقع بازسازی بافت‌های اطراف حرم امام رضا(ع) است. انشالله در فرصتی بهتر در مورد این طرح که بسیار عظیم است، توضیح خواهم داد.

حالمان خوب است اما باور نکن!(برداشت آزاد)!!

پیشترها که یک دانش آموز دبیرستانی بودم ، واژه «دانشجو» برایم تقدس ویژه ای داشت و  فرد دانشجو نیز برایم احترام خاصی. آن سال ها، حوالی نیمه های آذر که می شد همه جا می خواندم و می شنیدم که «دانشجو چشم بینا، گوش شنوا و زبان گویای جامعه است» و این شعار بدجور وسوسه ام می کرد که زندگی دانشجویی را برای یک روز هم که شده تجربه کنم. اما این روزها...

ادامه نوشته

محتاج دعایی؟؟

                                                 "یا معین الضعفا"

سلام.

آدینه ی پیش بود که با یکی از دوستانم بر روی نیمکتی درپارک نشسته بودیم که یهو متوجه شدیم که ما سه نفرشدیم!

من-دوستم-پسرک۷ساله!

                                                                             

باچشمهایش،دستهایش،جیبهایش و...تمنای خرید دعا داشت...

جمع شدنش به جمع ما آن قدر دلنشین بود که دوست داشتم هی سر حرف را باز کنم و رفتنش را به تاخیر بندازم.از خودش پرسیدم..از علاقه هایش..از خانواده اش و...

اما برخلاف من او دوست داشت این بازی تمام شود و من زودتر بروم سر اصل مطلب.این را از نگاه هایی که این ور و آن ور می انداخت که مبادا محتاج دعایی را از دست بدهد٬ فهمیدم.

تصمیم گرفتم بیشتر از این وقتش که برای او خیلی مهم بود را نگیرم و رفتم سر اصل مطلب و  نگاهی به دعاهایش انداختم.عهد٬نادعلی٬توکل٬سمات و.... یکی را برداشتم و پرسیدم چند؟ گفت ۴۰۰تومان!به شوخی گفتم چرا انقدر گران؟مگر۲۰۰تومان نبود؟ سرش را پایین انداخت و گفت:

آخه مادرم گفته همه چیز گران شده٬تو هم باید دعا هایت را گران کنی...

 

راست باز و پاک باز و امیر باش.

عکس هفته + جمله هفته ، شماره دو !

سلام

این پست هر هفته یکبار به روز می شود و در مورد " عکس هفته" و "جمله هفته" بحث خواهیم کرد.

شما می توانید عکس و یا جمله دلخواهتان را از طریق لینک "تماس با ما" برای ما بفرستید. این جمله می تواند : قطعه ای شعر ، جملات فلسفی، جمله ای از پست های نویسندگان همین وبلاگ ، جمله ای از خودتان و ... باشد.

توجه داشته باشید که عکس و جمله به هم هیچ ارتباطی نخواهند داشت و در مورد هریک به صورت جدا بحث می کنیم.

عکس هفته :

 عکسهایی فوق العاده دیدنی، www.pixnaz.ir

جمله هفته :

روزی از مادرم پرسیدم

صدای درد چیست ؟

سوالم بی جواب ماند

و از سکوتش درد را فهمیدم ...

سهم من!

سهم من چيست؟

در اين وادي تلخ...سهم من چيست؟ رنج بردن؟دعا گفتن؟

در دكشيدن؟ و چشمان اشك آلود را ديدن؟

سهم چيست؟ دل سوزانيدن؟

يا گريستن بهر از دست دادن؟

يا مرگ بر استعمار گر گفتن ها؟

سهم من چيست؟ سكوت؟

نابود شدن ها يا خرافات را واقعيت نشان دادن ها؟

يا شكستن؟

يا مرگ؟

خداوندا زمين زيبايت را سپاسگذارم و انسان هاي مهربانت را بي پرده عاشق،

 به كدامين مكتب دل ببندم و كجا چه بايد كرد ها را بيابم؟

مگر چه ميشد دنيا پر از شادي بودبي بهانه و لبخند ها بي بها،

خداوندا من چه سهمي مي برم از اين دنيا و ديدن ها و نتوانستن ها به خاطر قوي بودن قدرت ها....

و چند بار مي توانم بر خاكت بوسه زنم تا شايد قبول نكند پيكر كودك گرسنه اي را،

كجا مي توانم ريشه استعمار را بركنم ....

و ديگر از چه بگويم...

شايد سهم من  اميد داشتن به خداوندي ست كه به جهانش عالم است و به بنده اش عاشق.

تنها «تو» هستی ...

به آداب نیازی نیست، به رسوم نیازی نیست. آموزش متون مقدس لازم نیست، ثروت لازم نیست، آزار جسم ضرورتی ندارد، به علم و هنر احتیاجی نیست.

آنچا ضروری است، قلبی پاک و متواضع است که به خداوند تسلیم شده است و با هر ضربانش می گوید : « من هیچم، تنها «تو» هستی ! »


پی نوشت :

1. شهادت فاطمه زهرا (س) رو تسلیت میگم.

2. مدیریت دست من نیست دیگه ! وظایف من ( عوض کردن قالب وبلاگ و ... ) تموم شد.

3. برای مامانم ، و جودی آبوت عزیز دعا کنید ...

یا حق