800x600
به نام وجودی که وجودم ز وجودش به وجود آمد.
نمی دانم هنوز زمزمه و نغمه های رهایی اسب را به یاد دارید یا نه اما می خواهم ادامه داستان طرقه را برایتان بگویم.با باز کردن زنجیرهای بعدی که افسار و
لگام و یوق بر گردنش بود. هیجان و بی طاغتی های اسب نیز بیشتر و بیشتر می شد به
طوری که بی تابی هایش برای رهایی ،مرا نیز مجذوب خود کرده بود من نیز برای رهایی
او لحظه شماری می کردم ،تا آنکه با صدای رسایم که فریاد زد، بتاز ای رها ،بتاز،از
بند ترحم ،ادعا،بی مسئولیتی،بی کفایتی ،ترس ها و بی تجربگی ها و .... رها و آزاد گشت.
اکنون برای سوار شدن بر او این بار باید
در دشتستان های وحشی پر از ابهام می تاختم تا ابهامات یک به یک رفع می شدند، اما
برای سوار شدن بر او این بار نه احتیاج به زین بود و نه احتیاج به تازیانه،او خود
تازیانه هایش رابه همراه داشت ،تازیانه ایی که صدای بر هم
زدنش هایش گوش هر بیابانی را آزار می
داد .
این بار برای سوار شدن بر او وتاختن
باید خود او اجازه سوار شدن را می داد .
باید منتظر می ماندم تا هر لحظه به من
نزدیک و نزدیک تر می شد ،می دانستم که او تمام خاطرات با من بودن را در گذشته
فراموش کرده بود؛ باید کاری می کردم تا او را به سمت خود بکشانم، آخر من برای او
غریبه بودم اما می خواستم تجربه سوار شدن بر اسبان دشت های وحشی را هم به دست آورم
و می دانستم که هیجان و احساس سوار شدن بر آنان و تاختن در میان جنگل های رهایی و
دور از دست رس انسان ها درمن زنده شده بود.
سوار شدن بر اسبی وحشی، آن هم در قلمرویش که دشت
رهایی بود، باید سخت باشد و خطرناک ،چون او هیچ زین و افساری نداشت و با سرکشی
هایش هر آن ممکن بود مرا بر زمین بکوبد.اما برای سوار شدن بر این اسب که می توانست
راه را برایم پیدا کند و جواب ابهاماتم را دریابد باید خطر می کردم ،خطری بزرگ که
حتی شاید به قیمت جانم تمام می شد.
این بار درمیان انبوه این دشت عظیم، بر
خواسته هایم با بی ادعایی پای کوبیدم .همین که در ذهنم با بی ادعایی فعل خواستن را
با پای کفتن صدا زدم ،اسب را دیدم که در کنارم همانند من پای بر زمین می کوبد و
منتظر آن است تا بر او سوار شوم، آری او تسلیم خواسته من شده بود و خواسته مرا
،خواسته خود می دانست .و این بار بی طاغتی
هایش برای بی سوار ماندنش بود.اما برای سوار شدن بر او هیچ رکابی وجود نداشت تا
پای بر او نهم ،قامت او برایم بلند بود و من به راحتی نمی توانستم بر او سوار شوم
،به ناچار برای سوار شدن بر او چنگ بر یال های بلندش زدم و پاهایم را تا آنجا که
می توانستم بلند کردم و با سختی و مشقت فراوان بلاخره توانستم بر او سوار شوم
.هیجان و احساس سوار شدن بر او و لذت تاختنش در دشت، سریعا مرا با یاد گذشته برد
که چرا زودتر او را رها نکرده بودم ؟!...در واقع من از میان تمامی واژه های ابهام
برانگیز با سوار شدن بر او بر بیابان های ترس ،بی تجربگی و ادعا و دروغ ها و
دورنگی ها و بی ثباتی ها غلبه می کردم و آنان را پشت سر می گذاشتم .
با عبور از اینان، دشتستانی عاری از هر
گونه علف های هرز مرا به انتظار نشسته بود.در این دشتستان سکوت و بی ادعایی اولین
لاله هایی بودند که روییده بود که می شد با چشم به سادگی آنان را دید.
این لاله که سکوت نام داشت درمیان تمامی
ابهامات انسانی قد علم کرده بود و قامتش از دور برایم نمایان بود.شاید اگر قراراست
اولین لاله را بچینم، سکوت را گل چین خواهم کرد.
شاید سکوت بخشی از ابهامات را تا حدودی
می توانست حل کند.شاید تا اینجا فقط انتخاب سکوت کار من بود و توانایی من از شناخت
تازه ایی که از خود پیدا کرده بودم تا حدی بود که فقط می توانستم سکوت را انتخاب
کنم و نه بیشتر،شاید هنوز پاهایم توان و
آمادگی طی کردن راه را نداشته باشند ، اما برای ادامه راه مجبور بودم تا برای
نوشته هایم قهرمانی را متولد می کردم که دیگر نمی ترسد و جلو می رود.او تا نهایت
بی نهایت حرکت خواهد کرد،حتی اگر نهایت بی نهایت برایش بی نهایت باشد.تا اینجا من
توانسته بودم ذهن را در میان هزاران واژه رهایی دهم و برایش مسیر مشخص کنم و دشتی
پر از ابهام، تا قهرمان نوشته ها برای حل کردن و گرفتن جواب ابهامات وارد نوشته ها
شود زین پس این ، او خواهد بود تا پایان بی انتها .
صدایش کن ای بی نهایت او در راه است
صدایش کن .
راهی بی پایان که پایانش بی نهایت است.
سکوتی اختیار خواهد کرد به ظاهر سرد ولی
در باطن ...
و بی صدایی که فریادش انسانیت است.
و تو اگر توانی لب خوانی کن ، تا
نغمه آوای بی صدای انسانیت را با روحت
بشنوی و احساس کنی.
انسان را فریاد زن حتی اگرحتی،گوش هایی
نمی خواهند قادر باشند که بشنوند.
شاید آن نغمه ایی که قرار است نواخته
شود سکوت باشد،سکوت.
سکوتی که کس قادر نیست آن را بشنود.
در سکوت فریادی بلند همچون درختان سرو
سر به فلک کشیده جنگل های وحشی دست نخورده دور از دست رس انسانی نهفته است، که از
شدت ترس هرگز حاضر نبوده است که به آن جنگل های وحشی نزدیک شود. چون برای رفتن به
این جنگل هیچ نقشه ایی وجود ندارد و تنها نقشه این جنگل ایمان است و بس.
اینجاست که قهرمان نوشته با من همدل می شود
و به یاری ام خواهد شتافت، آخر من فقط مرد یافتن بودم و او مرد عمل.
او با اربده های سکوت صدایش را با شیهه
اسبان دشتستان ها پیوند می زند وبه همراه آنان نامه ایی به آینده خواهد داد تا
شاید آینده بزرگ شدن هر روز کودک نو پای سکوت را بر روی شانه هایش حس کند .و آن را
بر بومی از نقاشی برایش ماندگار، حک کند.
باید کودکی اش را فراموش می کرد و آن را
به دایه عزیزتراز جانش که آینده بود می سپرد تا آینده با مهر مادرانه اش ،سالها در
تنهایی شبانه اش ؛ هر روز و هر شب برای فردایش، حتی برای فردایش، تقویم را با امید
ورق زند.(این مهر مرا به فکر وا میدارد که نوازش های مادر کجا و و آن ترحم براسبان
رها کجا ).
قهرمان می گوید:
یادش بخیر ...زمان کودکی را میگوید ،با
یاد می آورد که نام تقویم کودکی هایش و آنچه در دوران کودکی یادش داده بودند، که
یاد بگیرد چیزی جز ادعا نبود.
در دست داشتن ادعا ،برایش حتی برای لحظه
ایی همانند پستانکی بود که با طناب بی خردی به دور گردنش با نهایت تاسف و افتخار
انداخته بودند و این افتخار نشانه کودکی هایش بود که او را از جمع بزرگان متمایز
می ساخت و اگرآن را از او می گرفتند آبهای دیدگانش(گریه هایش)دوباره جاری می شدند
و انگار که جانش را به ادعایش دوخته بودند و بدون ادعایش پوچ و خالی بود.ادعایی که
از روی کودکی و دیو بزرگ غفلت بود و بدون این ادعا شاید دیگر هرگز زبان به سخن نمی
گشود و دیگر حرفی برای گفتن نداشت.
چه کار باید می کردیم ؟!... حتماباید
پستانک کوچکش را از او جدا می کردیم تا شاید برای لحظه ایی چاره ایی برای بزرگ شدن
کودکی هایش می اندیشید. اما افسوس که گریه های عاجزانه اش اجازه اندیشیدن را به او
نمی داد.همان بهتر که هر چه زودتر پستانک
کوچکش را به خوردش داد تا صدای ناله هایش قلب های اندوهناکمان را نخراشیده است.
آری این بود تفاوت امروز با افتخارش و
فردایی و آینده ایی که همیشه برایش فراموش شده بود،و فقط امروز که همان کودکی هایش
خواهد بود را به یاد خواهد آورد.
می دانست که فردایش ،امروزش خواهد بود و
همیشه ترسی که شاید هرگز بزرگ نشود وباقی عمررا در کنار همان ساحل دریایی که ماسه
هایش برای او ،ابزار بازیهای کودکانه اش شده بود بگذراند.ترس از آن داشت که قامتش
بلند شود و هنوز در فکر خاطرات ماسه بازی هایش در کنار دریا باشد.
ترس از آن که شاید نشانه ایی از بزرگ
شدن برای اجازه وارد شدن به فردا را بر گردن خود به همراه نداشته باشد.
این را خوب می دانست که نشانه عبور از
خطوط و مرز فردا چیزی نیست جز، تجربه و جواب تمامی ابهاماتش که می بایست حصارهای ترس
را در اطرافش می شکست تا راهی برای رسیدن به تجربه های جدید و مفید در زندگی و
جواب ابهاماتش می یافت.
برای لحظه ایی با خود می اندیشد که اما
آیا تا به حال تجربه ایی کسب نموده است یا نه؟!.
شاید این اندیشه سر آغازی بود برای پاره
کردن یوقی که بر گردنش بود،همان یوق و نشانه کودکی هایش که حال با اندیشه
" آیا "... پوسیده شده بود و وقت آن رسیده بود تا با دستهایش یقه را
چاک می داد و همراه با یوق کودکی هایش فریاد سکوت را سر می داد ،که می گفت او می
خواهد بزرگ شود و بر روی پاهای خود راه
برود.و خاطرات کودکی هایش را با همان ماسه ها و در کنار همان دریا چال کند .بدون
آنکه یوقی بر گردن داشته باشد .او می خواهد تجربه گذشته و کودکی هایش را پیشکش و
قربانی آینده کند و ثابت کند که ممکن نیست آینده را فراموش کند .آری او می خواهد
تیغ برنده شناخت و شجاعت ،تجربه و انسانیت را بر گردن کودکی نهد که باید قربانی
بزرگ شدن شود و هرگز نباید به ظاهر کودکانه او ترحم کرد و برای لحظه ایی این شک در
وجودش به وجود آید.
چون شک ، ترحم بر کودک بی تجربگی ها ،و
ندانستن ها و ترس ها، تیغ برنده رسیدن به آینده را کندترو کندتر می کرد.
آری بنگریدکه این دستان همان دستان گلی
بودند که سالها در کنار دریا با ماسه ها رویای، "بزرگ شدن هرگز را می
ساختند" و حال امروز به فردایش می نگریست .اما این بار این دستان تیغ
برداشته است و همین جا می خواهد اولین ضربه کاری و زخم را بر جسم خود زند تا این
زخم برای همیشه یادگاری از روزگاران بی تجربگی و ترس هایش باشد .تا با دیدن آن
هرگز آلبوم خاطرات کودکی هایش را ورق نزند، چون او دیگر بزرگ شده بود و حال به جای
آنکه خود را در کنار ماسه های دریا ببیند این بار خود را در انبوهی از همان درختان
سرو در جنگل های وحشی دست نخورده دور از دست رس انسان می دید.
شاید این آغاز تولدی دوباره برایش بود
که این بار ...
او با اندیشه آیا...به درون خود پناه می
برد و سال های خزان عمرش را در صندوقچه پائیزی و یخ زده زمستانی اش حبس می کند .
شاید اولین آذوقه زمین بایر اندیشه هایش
به جای آب ، سکوت باشد.
سکوت یعنی به خود پرداختن یعنی اندیشیدن
عالم درون و مقایسه آن با عالم بیرون .یعنی بی ادعایی .
انسان ها وقتی در زندگی ادعای چیزی را
می کنند که در واقع هستند ولی در حقیقت نیستند، در حقیقت خود را محکوم خواهند کرد
،محکوم به ادعایی که خواهند داشت اما اگر این ادعا در پایان پوچ و تو خالی باشد ،
آنگاه زمینه را برای شکل گیری ذهنیت های زخم خورده بیشتری می سازند که از انسان
های پر ادعا باید زخم خورده باشند.
خواسته یا نا خواسته این ذهنیت ها روز
به روز با ادعایی بزرگ که در عمل به این ادعا پایبند نبوده است متولد خواهند شد و
انسانیت در اندیشه این بار نه آیا ...بلکه افسوس و پشیمانی خواهد بود.
این ادعاهای پوچ و تو خالی باید ارزانی
خودمان باشد.
حال بهتر آن نیست بعد از این هجرت، به
زادگاه ودیارهایمان باز گردیم و مدتی را
سکوت اختیار کنیم و به درون خود پناه بریم تا بتوانیم با سر بلندی ادعایمان را
عملی کنیم .؟!
این را مطمئن باشیم که روز موعود به ثمر رسیدن
میوه های جنگل های تجربه، آنقدرها هم دور نیست که ما سراسیمه و بی طاغت ،انرژی و
وقتمان را فقط برای چیدن این میوه های نارس صرف می کنیم .
ایرادمان اینجاست که همیشه زمان فصل
چیدن میوه ها راعجولانه از درختان فراموش خواهیم کرد که نتیجه این کار چیزی نیست
جز رگه های تلخی که با خوردن این میوه های نارس نصیب کام هایمان خواهد شد.و همین
طور فصل کوچ پرندگان را با نگاههای حسرت بار همیشگی ، به آسمان به خاطرهای
فراموشمان می سپاریم و آنگاه افسوس می
خوریم که چرا؟! همسفر کوچ نشینان نبودیم .
منظور این است که ما درست جایی که باید
به موقع سکوت کنیم ،صدایمان را رساتر می کنیم و جایی که باید صدایمان را رسا کنیم
سکوت خواهیم کرد.
یک اندیشه درست ابتدایش سکوتی شاید حتی
چند ساله بوده است و نتیجه اش پس از سال ها دوری از کودکی ها روییدن جنگل پر از
میوه های رسیده و شیرین بوده است وبس.
باید بدانیم که چه هنگام وقت آن است که
به درون خود پناه بریم ،و سکوت اختیار کنیم. آنجاست که خود را بهتر می شناسیم ومی
دانیم برای مقابله با دیو ها و هیولای
درونمان و زنجیر بر پایشان بستن چه طور
عمل کنیم ،اما اگر این هیولاها زنجیر پاره کنند و با قامت های بلندشان و بر خلاف
افکار کوتاهشان وارد هر شهری شوند خانه ها و بافت شهر را مورد حمله های وحشیانه
خود قرار می دهند .
پس باید چاره ایی اندیشید و این دیو ها
را با زنجیر بر زمین پتک زد تا صدای ناله های در بند شدنشان را در میان هوا و فضای
شهر،همانند ناقوس شنید و آنگاه آنجاست که می توان شهر و عالم درون خود را با خیال آسوده و به دور از جولان
این دیوان با تلاشی به نام همت ،دوباره بازسازی و تعمیر و حتی نوسازی کرد.
پس به خود قول دهیم و با خود عهدی
ببندیم که تا پایان تمام شدن کارهایمان حتی اگر این کار نوشتن مشق ها و تکالیفمان
بودند هرگزخوردن یک لیوان آب را بهانه ایی برای خارج شدن از اتاق های سکوتمان و
پناهگاه هایمان فراهم نکنیم و همیشه محکم پایبند تکالیفمان باشیم.
اما این بار کارمان را با بی ادعایی
انجام خواهیم داد و پشت درب های بسته ایی که روزی قرار است باز شوند، کارمان را
ادامه خواهیم داد شاید با این کار برای مدتی ذهن را پشت این درب های بسته به سفر
خواهیم برد تا ذهنمان ،اندیشه هایمان را باور داشته باشند و آنان با هم عقد اخوت بسته و دست در دست یکدیگر داده باشند و
یک رنگ ، این بار باعمل به ادعایی بزرگ سینه را سپر می کنیم و خواهیم گفت :
" ما در عمل همان هستیم که در
گفتار نیز هستیم". اینجاست که یک رنگی گفتار و عمل دست در دست هم خواهند
داد تا زمینه برای رسیدن به نهایت و آنگاه به بی نهایت آماده و فراهم شود.
انشا ا...