1- توی مملکتی که بچه های دبستانی اش الف با را از روی نمره ی اتومبیل های صفر کیلومتر می آموزند، بدیهی است که پس فردایش جدول عناصر شیمیاییِ مندلیف را هم از توی هوا یاد می گیرند؛ این یک امرِ طبیعی است. حالا هی بنشیینم و ذکرِ محکومیتِ آلودگیِ هوا بگیریم!

2- دانشگاهِ ما از زنده گی مردم کشورش فاصله گرفته است ... می بینی چیزهایی آموخته ای که در هیچ جای این مملکت کاربرد ندارد. دوسال یا چهار سال زنده گی دانشجویی، فقط تو را از زنده گی دور کرده است. همین. تازه نه فقط به اندازه ی همین مدتی که وقت صرف مرده ای. که پاره ای اوقات به قاعده ی یک عمر از زنده گی پرت می افتی! چرا؟ برای این که دانشگاه دست گاهِ فکریِ تور قرم قات کرده است. چیزهایی یادت داده است که در هیچ جای این مُلک به کارَت نمی آید ...

3-در همه جای دنیا دانش گاه ساخته می شود تا مشکلات علمی آن کشور را حل نماید، اما در جهانی سوم مسأله جوری دیگری است. اینجا دانشگاه ساخته ساخته نشده است. دانشگاه ترجمه شده است.

4-مدرسه ای که بودیم، گاهی وقت ها انشای رفقا را می نوشتم. گاهی اوقات آنقدر در نخ این معرفت فرو می افتادیم که فرصت نمی شد انشای خودمان را بنویسیم. سال ها از آن روزگار گذشته است. اما هنوز بازی همان بازی است ... باز هم مجبوریم انشای دیگران را بنویسیم، چرا که نمی نویسند، و این فرصت را از آدمی می گیرد تا انشای خودش را بنویسد ... و یا دستِ کم به عوض همه ی این ها بنشینیم کنار سید یوسف، روی صندلی شاگرد ولوو و برویم کویر، برویم دریا، برویم آسمان ...