يكبارديگر...!
جاده افكار من سنگفرش آشفتگي ها ست ونگاه تو امتداد بهاري ترين شكوفه هاو دستانت سبزي شيرين ترين علف ها.
چه بسا كه عاشقانه ترين لحظه ها را حباب وار بدنام كرده اي و من از دورترين افق ها تورا مينگرستم...
افسوس كه از دور دست به تو دل بستم بي كه بدانم تو شيواترين دروغ روي زميني كه ساخته دست افكار ناقص به ظاهر پرمغزي.
اما هنوز هم پس از گذر زمانها عشقم، آرزوست...
كاش ميتوانستي به من بگويي اين بازي كي تمام خواهد شد؟ واين دفتر كي بسته خواهد شد؟
گويا نميخواهي كوتاه بيايي و مرحم ومحرم باشي، نمي دانم چرا اما بسيار مشتاقم تا براي تمام حوادث بد واتفاقات ناگوار زندگي ام تو را مقصر بدانم فقط تو ونبودت وآن لحظه كه دستانت را گرفتي. ديگر چگونه ميتوان زيستن، لبانم ياراي لبخند هاي سبك را ندارد، واين زمان لعنتي هوش زيستن را مي ربايد...
خسته ام از شمردن ها، از كور و كر شدن ها و آن حسرت بي انصافِ همراه، اشك خشك شده وانسان هاي با ايمان دورنگ، آنان كه مي پندارند تنها افكار، دلها و دستان آنان پاك است وبس اما كارشان جز تكه تكه كردن بندهاي بي بندوباري ها نيست.
ديگر ليوان هايم تمام شده آنقدر كه لبريزشان كردم وپر شدم!
اي سراپايت سبز يك بار فقط يكبار ديگر ... مرا كافي ست تا به ايمانم يقين يابم و به زندگي ام اميد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱:۱۹ ب.ظ توسط مدیریت زاگرسی ها
|
آنچه می نویسیم دلیل بر مبرا بودن ما نیست ؛ می نویسیم تا خود نیز اینگونه تعلیم ببینیم و یادمان نرود که این دست نوشته ها پاسخ به سوالات و مجهولات خودمان است