شده تو ساعت صدبار دلت بگيره ونااميدنبودن رو جار بزني و نا اميد باشي؟
 شده گريه ات بياد چشمات خيس  بشه اشكت نيادو قلبت بشكنه؟
شده دوست داشته باشي هموني رو كه ازت متنفره؟ شده بعضي وقتا شبا خوابت نياد ياد خاطرات باشي قلبت نفرينت كنه؟ شده؟
شده عادت كني به دستاش، نيگاهش... اما دير بفهمي؟
شده ديرت بشه و بفهمي از دست دادن هارو؟  شده يه روز از خواب پا شي ببيني زخم كهنت سرباز كرده؟
شده آرزو كني گذشته ات وجود نداشته؟ شده بدوني داري اشتباه ميكني ولي ادامه ش بدي؟
شده عاشق ترين فرد بوده باشي اما حالا جز ترس و حسرت چيزي نباشي و بهانه بياري بي دليل؟
شده دلت يخ كنه وقتي مي بيني نگاهت رو هيچكس نميفهمه؟
 شده آرزويي نداشته باشي؟
 لبريز باشي؟
تصوير باشي؟
 دلخوش باشي بعد بفهمي چقدر تلخ بوده؟
شده بترسي حرف بزني؟ تهديدت كنن؟يا يه انسان بخاطر افكارت با حقارت نيگاهت كنه؟
شده يه وقتايي حس كني به هيچ دردي نميخوري چون از خيلي چيزا خجالت ميكشي؟آب بشي، شرم كني بخاطر ارزشات؟
شده بخندي بي دليل، شاد باشي بي حد وقتي ببيني خيانت رو؟
شده... 
شده دلت بگيره براي اونيكه هميشه ميبينيش با....؟
شده دوست داشته باشي جاي انسان پرنده بودي؟
شده لبات سرد باشه وقتي حرف ميزني؟
شده هيچكس دركت نكنه؟
شده اسمت دوست باشه اما فقط اسمشو يدك بكشي؟
خيانت شده، مرگ واشك و شيريني وتلخي وغم وشادي و..... همش تو اين دنيا شده!
خوشحالم با تمام اين ها حداقل تو يكي رو ميبينم كه هنوز داری ادامه ميدي.
 
"خودمو میگم،،، وقتي ميبينمش غمگين نشسته دلم براش ميسوزه ..."