به نام آنکس که پسرک دعا فروش همیشه و فقط به او محتاج است و امیدوار.

بارها شده  که نتوانسته ام حق کلام و واژه ها را درچند سطر ادا کنم، پس مرا ببخشید که رمان وار

(نظر میدهم )این را به حساب بی تجربگی ها و تازه وارد بودنم بگذارید.

سالهاست که نوشته ها و گفته هایمان در این شهر کودکانی را متولد میکند که همیشه ،یا فقیرانه دعا می فروشند ،یا زیر چراغ های قرمز فقط وفقط برای سیر کردن یک شب شکم هایشان ،کاسه گدایی و محتاج بودن را جلوی ما مهربانان دراز میکنند و ما به خیال خود با دلسوزی هایمان هر از گاهی دعایی از آنها می خریم و باور محتاج بودن ،پسرک دعا فروش را با سکه ها و تومان های ترحم هایمان به آنان تقدیم می کنیم و از خود می پرسیم که چرا پسرک آنقدر پریشان است .؟!

سالهاست که پسرک دعا فروش با چشم هایش هر روز نیمکت های پارک ها را یک به یک با امید چشم می دوزد و بعد از گذشتن از هر نیمکتی ،نا امید و نا امیدتر می شود.

شاید نا امیدی اش به خاطر آن است که همه،همانند مادرش فقط دلسوزانه فکر می کنند که هر روز او را با دعاها و مناجات ها راهی پارک ها و خیابان ها می کندتا مردم نیزدلسوزانه رحمی به التماس های فرزندش کنند تا شاید دعا هایش را بخرند.

او هیچ کس را روی این نیمکت ها پیدا نمی کند تا به او بفهماند که او نه گدا است و نه محتاج ،برای همین است که ،تا به نیمکت ها میرسد و میبیند که ما نیز همانند دیگران فقط خریدار دعاها و مناجات هایش هستیم،

سریعا رویش را از ما  بر می گرداند و حیران و آشفته به دنبال کسی می گردد که دیگر برایش روزهایش را تکرار نکند .اما اینجا بود که باید اتفاقا وقتش را می گرفتیم،و پینه های کف دستهایش را برایش می شمردیم ،اما دریغ از یک پینه و زخم  ،ببخشید کاری که او هر روز انجام می داد به جای پینه بستن دست هایش آن هم بدون افتخار فقط  جیب هایش را پینه میکرد.

 آنگاه وقتی شوق ما را برای خریدن دعا می بیند از ما نیز نا امید خواهد شد .

شاید آشفتگی هایش به خاطر شبیه بودن حرف های تمام انسان هاست ،او همیشه با نگاه های حسرت بار به دنبال مادرش می گردد و شاید هم مردی که برایش پدری کند ،تا سیلی محکمی به صورتش زند تا از این خواب چندین ساله بیدار شود و او را با سرخ کردن گونه هایش متوجه بدبختی هایش کند تا شاید...

آری زندگی این پسرک هر روز این شده ،که با طلوع آفتاب با این امید به پارک ها و خیابان ها می آید و هنگام غروب با دعاهای در دست ،بر روی چمن ها و سبزه های پارک از شدت خستگی و پرسه زدن دراز می کشد و نگاهش را به گنجشک های روی درختان بلند خیره می کند .

با دیدن این درختان دنیا دور سرش می چرخد و به پرنده مادری نگاه میکند که عاشقانه بر روی بلند ترین درختان پارک برای بچه هایش آشیانه ساخته است ووقت پرواز بچه هایش را با هول دادن آنها از روی شاخه های درختان به چشم های پسرک دعا فروش یاد می دهد و می آموزد ،و پسرک همچنان با نگاه های حسرت بارش آرزوی گنجشک بودن را در سر می پروراند ، تا او نیز بتواند همانند بچه گنجشک ها پرواز کند .اما او باز هم آهی می کشد که امروز هم با کسانی آشنا شدم که حرف هایشان همانند حرف های مردمان دیروز بود.و هر روز کاسه های گدایی دستان محتاجش را با خریدن دعاها و مناجات هایش با پول هایی پر می کردند که از روی دلسوزی و مهربانی های بی جایشان بود و آنگاه غروب هر روز مادر برای سیر کردن شکم خود و بچه هایش ،به راحتی پول ها را از او می گرفت و او باز با دستان خالی هر روزش ،دوباره زندگی تکراری اش را فقط سپری می کرد.

اما او هر روز صبح با امید دوباره به کارش ادامه می دهد تا شاید روزی کسی روی این نیمکت ها ی پارک ها و خیابان ها بنشیند تا قبل از آن که او نیز پدرشود،پدر بودن را به او بیاموزد یا شاید قبل از آنکه مادر شود مادر بودن را به او بیاموزد .

ای کاش پسرانمان قبل از آنکه مرد باشند پدرهای خوبی می بودند و ای کاش دخترهایمان قبل از آنکه زن باشند مادر بودن را ،تمرین می کردند ،تا فرزندان آینده اشان مجبور نباشند فقط برای سیر کردن شکم هایشان ،هر روز پارک ها و خیابان ها را پرسه زنند و همانند انسان های فقیر به دنبال پر کردن کاسه های گدایی اشان باشند .

آری ،درست است محتاجیم به دعا ....پس خدایا ،پروردگارا ،معبودا، به پسرک دعا فروش بیاموز که دعایت قیمتی ندارد و فروشی نیست .خدایا به او بیاموز که یک انسان را آفریده ای نه یک محتاج .

خدایا به او غرور بندگی ات را عطا فرما و بیاموز.

تا همیشه به خود ببالد که تو آفریدگارش هستی و همیشه خواهی ماند ،و او نیز صادقانه بنده ات خواهد بود.

خدایا  به پسرکان دعا فروش شهرمان بیاموز که با قرمز شدن چراغ های  چهارراه ها زیاد خوشحال نشوند چونکه طولی نخواهد کشید که سبز خواهند شد .

خدایا به مادرانمان سنگ دل بودن را گاهی اوقات بیاموز .

خدایا به مادرانمان دل کندن از فرزندان را همانند دل کندن پرندگان برای تماشای پرواز بچه هایش بیاموز.

آمین....