تکلیف
هنوز خاطره تلخ آن روزها در ذهن مردم ایل از یاد نرفته بود و چند روزی از آن ماجرا نگذشته بود که دوباره با حمله گرگ های بیشتری مواجه شدند .
اما این بار گرگ ها از شدت گرسنگی از پناهگاه های تاریکشان بیرون آمده بودند و این بار به جای آنکه شبانه حمله ور شوند در طول روشنایی روز از کمین گاه هایشان بیرون آمده بودند و صدای زوزه هایشان تمام فضای دره ها و کوه ها را در بر گرفته بود ،دره ها یی که روزگاری صدای خنده های گندم و سیاوش در آن شنیده می شد .
با آمدن گرگ ها هر یک از اهالی ایل به طرفی می رفتند و گروهی بره های خود را قربانی می کردند تا از هجوم وحشیانه گرگان حداقل برای لحظه ایی هم که شده در امان باشند و گروهی هم به وظایفی که سردار به آنان محول کرده بود عمل می کردند و گروهی هم از ترس جانهایشان پای به فرار می گذاشتند ولی آنان به هیچ کس رحم نمی کردند و همین که فهمیده بودند سردار، ایلش را برای جستجوی آنها ترک کرده بود فرصت را غنیمت شمرده و با دندان های حریصشان همه را زخمی و خون آلود می کردند .در آن لحظه صدای ناله ها و گریه های گندم به گوش می رسید که با وجود نبود پدر هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد .اما ایران بانو برای آنکه بتواند تا رسیدن سردار گندم را آرام کند او را بغل می کند و از شبنم های درخشان روی برگ درختان جنگل و صدای بلبل های نغمه خوان و روئیدن دوباره گل های گندم و زیبایی دشت و از دلاوری های پدر برایش می گوید او عاشقانه نغمه های دلیری های پدر و سیاوش را در گوش گندم می خواند تا جوانه های امید در دل گندم برویند .
با خواندن لالایی های شیرین ایران بانو گندم به خواب می رود و در خواب روزهای با پدر و سیاوش بودن را به خاطر می آورد. چند ساعتی نمی گذرد که هوا تاریک می شود و با آمدن تاریکی، سردار به خانه باز می گردد. ولی این بار با صحنه غم انگیزی روبه رو می شود او اهالی ایل خود را می بیند، که چگونه مورد هجوم بی رحمانه گرگ ها قرار گرفته بودند .
باید کاری می کرد و مرهمی می بود بر زخم هایشان ،او با دیدن این فاجعه تاب نمی آورد و بلافاصله تصمیمش را می گیرد وبی درنگ به سیاوش سفارش می کند که بعد از من تو مرد خانه ایی . .قوی باش و در نبود من ازمردم و مادرت و بخصوص گندم ، خواهرت باید مراقبت کنی .سیاوش به پدر اصرار می کند که اجازه دهد او را همراهی کند، ولی پدر دست بر شانه های سیاوش می گذارد و او را از آمدن منصرف می کند و دوباره گندم را به سیاوش سفارش می کند که خوب مراقب او باشد و در نبودش هم برایش برادر باشد و هم پدر.
با گفتن این حرفها دل سیاوش می لرزد و می ترسد ،آری هر لحظه کابوس نبود پدر به حقیقت بیشتر نزدیک می شد و اتفاقی را که دوست نداشت به آن فکر کند حال باید از زبان پدر می شنید .
با بغل کردن پدر اشک در گوشه چشمانش جمع می شود و پدر عاشقانه با انگشتانش اشک های سیاوش را پاک می کند و سرش رامیان دستهایش می گیرد و پیشانی سیاوش را می بوسد و آخرین درسهایش را به سیاوش می آموزد و همراه با تفنگش راهی جنگل می شود .
سیاوش با چشمان گریان در جاده بازگشت به خانه گام می نهد و به درس های پدر می اندیشد و آنان را در ذهن مرور می کند که چطور به او آموخته بود تا از مردم ایل و جنگل و گندم و مادرش پاسداری کند.او با پشت دست هایش اشک هایش را پاک می کند و قدم هایش را بلند تر بر میدارد و مدام در اندیشه درسهای سردار است .
آن شب مهتاب در آسمان می درخشید و تا هفته ها و ماه ها همراه با صدای شلیک تفنگ سردار که در جنگل می پیچید در آسمان ماند .
صدای تفنگی که از شلیک شدن هر گلوله اش صدای زوزه گرگی بر می خواست .
و هر روز صدای ایران بانو در گوش های گندم طنین انداز می شد و می گفت گندم جان صدای تفنگ پدر را بشنو و آسوده بخواب .
اما چندی طول نکشید که دیگر صدای تفنگ سردار به گوش ها نمی رسید .در آن لحظه سیاوش ناله ایی سر داد و زیر لب با خود می گفت :مگر می توانم بدون تو برای مردم امانت دار خوبی باشم مگر می توانم برای گندم پدری کنم ؟چطور می توانم همانند تو باشم .
در این لحظه مادر با شنیدن این حرف ها و دیدن گریه های سیاوش، چادرش را به روی سر سیاوش می اندازد تا بتواند دور از چشمان گندم گریه کند چون از این به بعد تکیه گاه گندم سیاوش بود و نباید اشک های برادرش را که قرار بود مثل شیر مراقبش باشد ببیند، اما چه کند سیاوش که غم دوری و از دست دادن سردار برایش سخت بود .
اوغمگین است و در دامان پاک مادر می گرید و ناله ها سر می دهد و از طرفی خوشحال از آن بود که می توانست به وجود مادر افتخار کند و در چنین مواقعی به راحتی در دامان امن مادرآسوده اشک بریزد .
هوای غم انگیزی فضای دره ها و کوه ها را احاطه کرده بود و خورشید پشت ابرها رفته رفته غروب کرد. آن شب سوزسرمای عجیبی در فضا پیچیده بود و سیاوش سخت به خود می پیچید ،انگار که این سرما به جانش نشسته بود و تمام بدنش را سست کرده بود ،ضعف زیادی را در پاهایش احساس می کرد، پاهایش توان بلند شدن نداشت و سرخی عجیبی بر گونه هایش نشسته بود و چشمانش از شدت ریختن اشک هایش، سرخ شده بودند و داغی سختی را بر پیشانی اش احساس می کرد .
آن شب به سیاوش و خانواده اش سخت گذشت آخر این اولین شبی بود که نبود سردار را احساس می کردند. بازون سیاوش از غم دوری سردار سست شده بودند و انگار که سیاوش از نبود پدر غمگین و بیمار شده بود ...
ادامه دارد...
آنچه می نویسیم دلیل بر مبرا بودن ما نیست ؛ می نویسیم تا خود نیز اینگونه تعلیم ببینیم و یادمان نرود که این دست نوشته ها پاسخ به سوالات و مجهولات خودمان است