مهربانند و آرام ... سال هاست که دلشان شکسته است اما در اعماق وجود پر مهرشان غمی کهنه جای گرفته است. پدران و مادرانی عاشق که وجودشان را بی منت پیشکش قد کشیدن فرزندانشان کردند. منتظرند ... منتظر بچه های بی مهرشان... و یا شاید از در ، کسی وارد شود و دلشان را شاد کند...

و ما چه کورکورانه می رویم ... راهی را که جای هیچ رد پایی در آن نیست ... ما به خود می بالیم که انسانیم و ابلهانه باور داریم بلوغ اندیشه یمان را ... ما بی احتیاط گام برمی داریم ... بی احتیاط حرف می زنیم ... مستانه می رقصیم... و به خیالمان فاتح می شویم ... به خیالمان ...

بیچاره او ... زانویی هم برای بغل گرفتن ندارد. بیچاره آن ... که قلبش مثل آدامس بادکنکی تند تند می ترکد و کسی به فکرش نیست ... اما نه ... بیچاره ما که نه او را فهمیدیم و نه خود را ... من و تو ... گناه آلوده ی تکرار باور های ننگینیم ...

پ.ن :

1. بازدید از سالمندان تولدی دوباره برای هر کدام از ما بود ...

2. کاش میشد عین شخصیت های توی قصه های آگاتا از آن نوشیدنی های مزخرف خورد و بهتر شد ... حتی حال قاتل ها را سر جایش می آورد ...