"یاحبیب"

سلام.

روز متفاوتی را پشت سرگذاشتم.

بعد از حدودا"یک ماه بچه های دانشگاه را دیدم....زهرا حالش بهتر بود... یک فنچ بزرگ را دیدم...چند تا تمرین بی پروایی داشتم..."بهترین و دلنشین ترین هدیه ی تاریخ عمرم را گرفتم"..."کودکانه ترین هدیه را تقدیم کردم"...

کم ..کم  حالم تبدیل شد به ملغمه ای از غم خوشحالی شد

اما در همین مرحله متوقف نشد!

نمی دانم چراهرچه به شب نزدیک ترمیشدم  ٬خوشحالی عقب وعقب تر میرفت تا اینکه یهو از لبه ی پنجره پرت شد...

مثل همیشه تمام  ساعت های دنیا کوک شده بودند که دلخوش نبودن را به من یادآوری کنند...

وافعا" نمی دانم که باید از ساعت ها برای اینکه حواسم را جمع می کنند٬تشکر کنم یا اینکه دعا کنم زودتر باطریشان خالی شود

 

راست باز و پاک باز و امیرباش.

 

                          -------------------------------------------

*کودکانه=پاکترین٬صادقانه ترین٬بی ریاترین٬ارزانترین٬مهربانترین.

*هدیه ای که گرفتم نکوهشی بر عقل بود اما جالب آن است که بر

 "دل عقل" بیشتر از همه نشست...

*مدتی است بر آنم که به طور کلی با محافظه کاری خداحافظی کنم و به بی پروایی دست بدهم.نظرتان را لطفا" در این باره بگویید.خدایا منتظر نظر تو هم هستم...

*آن قدر کم هستند آدم ها و چیزهایی که بتوانند مرا خوشحال کنند که اگر بازهم این اتفاق افتاد٬حتما"پست میزارم و خبرتان می کنم.

*شما هم موافقید که سرچشمه ی  بیشترغم های ما از خوشحالی های ماست؟؟

*سپاس...