خط خوش!
براي گذاشتن اين مطلب روي وبلاگ دو دل بودم اما امشب از ته دل خواستم كه اينو رو وبلاگ بذارم و اميدوارم كه نقدش كنيد!
گلویم را صاف می کنم که شروع کنم اما صدایی از آن بیرون نمی آید، عصبانی می شوم و سرخ می شوم، با خود می گویم: تو و خجالت؟ و جوابم را می دانم و دلم می سوزد، از آفتاب، از ماه، از آسمان، و باز به زمین بی حرمتی می کنم و لگد بر خاک می زنم:لعنت به این شانس....
شانس؟ این تویی که از پشت صدایت را می شنوم، بر می گردم تو می گویی کافی است به خدا و شانسی که می دهد ایمان میداشتی مثل من که تو را پیدا کردم تا شعر هایم را خط بزنی وقتی که نیستی، خواندی: همچو رود گمراهی رو به نیستی بردم، گرچه داشتم در دل آرزوی دریا را...
زمین که می چرخید، تو روی برگ های همان دفتر صورتی که می دانم هنوز آن را داری خط خوش می نگاشتی که من با خودکار قرمز آنها را خط بزنم و تو را در اوج لذت ببرم، عجب ساده بودی دخترک که با بی ارزش ترین دست من شاد بودی، و ایمانت صد برابر شده بوده وقتی... هنوز دست نوشته هایت را داری می توانم حساب کنم که شاید چندین دفتر را پر کرده ای و گفتی و گفتی و گفتی و.... اما اکنون فکر می کنی که خداوند به حرفات گوش نداد و وقتی که من بر می گشتم و آن انسان ها آمدند تو نابود شدی من تو را ندیدم، دخترک کوچک من، من نابودی ات را ندیدم، تلافی هایت را ندیدم، خار شدندت را ندیدم، بهتر بگویم غرق شدن، شکستن و متلاشی شدنت را ندیدم... چرا که غرق دنیای موجودی کوچک بودم که به ظاهر هستی من بود.
اکنون سالیان دراز از آن روزگاران می گذرد و هستی من دنبال زندگی غرق لذت است و من مانده ام تنهای تنها، کاش تورا نمی راندم می دانم دنیایت بودم و بی رحم، اکنون زمان گذشته است و هیچکس دیگر شعرهایش را به من نمی دهند که خط بزنم دوران من تمام شده است و تو که روزی شوق زندگی به من دادی، آنقدر به انسان های دیگر شوق زندگی دادی که خودت تمام شدی.
درست یا غلطش رانمی دانم اما تو برده ای، چرا که ایمانت و خداوند تو قوی تر از ایمان من بود، بعد از این همه سال دشنامم نمی دهنی؟ اگر سکوت دلم را بشکنم و فریاد برآورم که.........؟
و باز گرد سیگار دستم را سوزاند، لعنت به این شانس را که گفتم تو از سر همان شاخه پرواز کردی!
آنچه می نویسیم دلیل بر مبرا بودن ما نیست ؛ می نویسیم تا خود نیز اینگونه تعلیم ببینیم و یادمان نرود که این دست نوشته ها پاسخ به سوالات و مجهولات خودمان است