فردا دیگر تابستان نیست

حرکت عقربه ها برایم سریعتر شده

حتی انها میدانند دارد تمام میشود و داریم میرسیم

از ترس میگویم

ترسی که جای خون را در رگهایم گرفته و هراسی که ذهنم را فاسد کرده

چشمهایم را  که میبندم:بوی ان خانه و مزه ادمهایش چه تلخ و چه بیرحمانه مینماید

و ان کوچه... هنوز شبنم اشکهایم درختهای یاسش را خیس نگه داشته

بنظر سیراب نمی ایند حالا میفهمم تشنگی تنها دلیلشان برای دوست داشتنم بوده...

پارک همیشه شلوغ کنار جاده و فیلترهای مچاله شده    صندلیهای رنگ پریده اش ماوایی برای

پاهای یخ زده ام و سینه ی تا ابد محزونم بودند

کمی پایینتر چند ساختمان که حالا تنگ و دلگیرتر جلوه میکنند خاطرات دو سال خامی

چند جوان را در ارشیوش نگه داشته  هنوز هم به لطف توفیق اجباری هفته ای چند ساعت به

دیوارهایش دست میکشیمو یاد خاطرات گاه بی مزه مان جانی تازه میگیرد...

نبضم محکمتر میزند. میداند میخواهم به کجاهایش فکر کنم: زاگرس...

تصویری در ذهنم تداعی میشود:پوچ و تهی رو به روی هم ایستاده ایم

برای لحظاتی افکارم را بی معنی می پندارم

سازه ای معمولی پاشنه ی اشیل من شده و برای اوار کردنم نقشه میکشد

نمیداند دنیای من با او کلی فرق دارد. نمیداند زود دل میدهیم و زود دل میکنیم نمیداند عشق و تنفر

ما هر لحظه جایشان را عوض میکنند

فردا دیگر تابستان نیست

شاید امشب در تب ترس بسوزم اما زنده میمانم تا ثابت کنم عمق اضطراب بیهوده مان را

ثابت کنم نفرت را از بر شدم  و رگهایم فقط خطوط سیاه روی تنم هستند و رسم روزگار

را از او بهتر بلد شدم

ثابت کنم قدمهایم دیگر روی پله ها نمیلرزد و سینه ام میزبان قلب گنجشکها نیست

فردا نه خبری از تابستان است و نه دیگر افتابی که امید را در دلم روشن کند

ابرهای قطور خاکستری را فرا خوانده ام  تا صدای نعره هاشان خشمم را به رخت بکشد

و دست بر گردن هم بر اتش بچگی هایت بباریم

فردا دیگر تابستان نیست

من وتو عوض شدن را معنا بخشیدیم

شاید ترس از من دل بکند و باز ورق برگردد

شاید این حس کشنده بیشتر برایم فاش شود

فردا دیگر تابستان نیست

و قرار است امشب در اغوش ترس بیهوده ام ارام بگیرم...