بیا !

منتظرم

کنار درخت پاییز زده خشکیده تن،سر وقت...

همان وقتی که فریاد ناقوسها روی (۱۱) بازیشان میگیرد.

وقتی که مرا میبینی و لبخند زنان نبض قدمهایت اشفته میزند

ـ تا اقرار کنند شهوت دوست داشتنت را

وقتی که پاها کرخت شده، چشمها برای دمی بسته ماندن التماسم میکنند

ـ تا من امدنت را بهانه طاقتشان کنم

وقتی که مشتهای گره کرده ام را توی جیبم نگه میدارم

ـ تا خجالت را بزدایم و مرد بمانم

وقتی که نسیم پاییزی فضا را گرم میکند و رقص ناشیانه ی زبانت به تبسمم وامیدارد

وقتی که جهش پلکهایت قند را در دلم اب میکند و رد نگاهت دلم را اشوب

وقتی که بت میشوی و پرستشت رویای بیشرمانه من!

بیا                سروقت....

همان وقتی که اشکهایم از شوق بودنت زیر پوستم قایم میشوند

بیا

سر همان وقت که از تکرار مدام شدنت در ذهنم گیج میشوم

بیا       سروقت...

تا بیش از این سنگینی بیاد اوردنت خردم نکرده  !