ساحلی دور اینجا

قاصدی آمده با کشتی باد

سخنش با آب است ، دارد از اهل زمین پیغامی

که به دریا گویید

انتهای پردیس ، ادمک ها چوبیست

و در آن سوختن از شعله ی احساس جرم است

انتهای پردیس ، فصل سرما باقیست

و کسی میخندید ، به بهارو خواندن از فصل امید

که به دریا گویید

خوشه ی یاس ته کوچه ی عرفان خشکید

و دل نازک پرشور ز عشق، با جفا شد خاموش

 و به دریا گویید

پسر کور دلی از مغرب ، به پرستو میگفت:

عاشقی قلبی چند ؟!؟

ساحلی دور اینجا

قاصدی آمده با کشتی باد

توشه ی پیغامش، پر ز افسوس و اشک ...