دل دریایی من...
ساحلی دور اینجا
قاصدی آمده با کشتی باد
سخنش با آب است ، دارد از اهل زمین پیغامی
که به دریا گویید
انتهای پردیس ، ادمک ها چوبیست
و در آن سوختن از شعله ی احساس جرم است
انتهای پردیس ، فصل سرما باقیست
و کسی میخندید ، به بهارو خواندن از فصل امید
که به دریا گویید
خوشه ی یاس ته کوچه ی عرفان خشکید
و دل نازک پرشور ز عشق، با جفا شد خاموش
و به دریا گویید
پسر کور دلی از مغرب ، به پرستو میگفت:
عاشقی قلبی چند ؟!؟
ساحلی دور اینجا
قاصدی آمده با کشتی باد
توشه ی پیغامش، پر ز افسوس و اشک ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۵۳ ب.ظ توسط CAST AWAY
|
آنچه می نویسیم دلیل بر مبرا بودن ما نیست ؛ می نویسیم تا خود نیز اینگونه تعلیم ببینیم و یادمان نرود که این دست نوشته ها پاسخ به سوالات و مجهولات خودمان است