از همه دوستانی که تکلیف رو دنبال کردن به خاطر این همه تاخیر عذر خواهی میکنم

آن شب ایران بانو به زحمت توانست  سیاوش را به چادر ببرد و در بستر بیماری بخواباند .

عرق سردی بر جان سیاوش افتاده بود و در خواب مدام زیر لب با خود حرف میزد و در میان حرف هایش سردار را صدا می زد ،مادر نیز نگران حال سیاوش بود و به همین خاطر تا صبح بر بالین سیاوش پرستاری کرد و مراقبش بود .در آن لحظات صدای سوز سرمای بیرون از سیاه چادر را می شد به راحتی شنید ،گویی که سرما به سیاه چادر های ایل و خانه سردار نفوذ کرده بود .

مردم ایل آن شب حال و هوای دیگری داشتند، و طولی نکشید که هر یک به خواب رفتند ،اما ایران بانو تا صبح بر بالین سیاوش بیدار ماند ومراقبش بود .هر لحظه طلوع آفتاب نزدیک می شد و ایران بانو باید برای رفتن به جنگل خودرا آماده می کرد .

او بعد از خواندن نماز صبح به همراه مردم ایل برای آوردن پیکر مرد شهیدش راهی جنگل شد و بعد از چند ساعتی جستجو و گشتن، بلاخره پیکر سردار را در کنار شیرهای سنگی کنار دره یافتند که تفنگ به دست در حالی که بر تخت سنگی تکیه داده بود و تمام جامه و لباس هایش پاره شده بود پیدا کردند .

همین که ایران بانو با پیکر ایستاده سردار مواجه شد اشک در گوشه چشمانش حلقه بست. او به راستی بر وجود چنین مردی افتخار می کرد .

آن روز بدون آنکه کسی اشک های ایران بانو را ببیند به سمت سیاه چادرهای ایل بازگشتند و سردار را طی مراسمی در حضور مردم به خاک سپردند و بر روی قبرش شیری سنگی نهادند تا مظهر دلیری ها و جوانمردی های سردار را همیشه بر قبرش ببینند و او را هرگز فراموش نکنند ،و تفنگش را با امیدهای فراوان در گوشه اتاقش نهادند تا شاید روزی دوباره شاهد شنیدن صدایش باشند .

در این مدت گندم به همراه مادر بر بالین سیاوش همچو شمع آب می شدند و می سوختند ،انگار که سیاوش هنوز نبود پدر را باور نکرده بود ،هفته ها و ماه ها بود که حتی با کسی حرفی نزده بود و ساعت ها بدون آنکه چیزی بگوید با چشمانش به تفنگ گوشه اتاق خیره میشد و به یاد سردار اشک از گوشه چشمانش سرازیر می شد .

گندم طاغت دیدن گریه های سیاوش را نداشت و هر وقت او را این طور می دید، تاب نمی آورد و دوان دوان به سوی مزار پدرش می رفت و ساعت ها آنجا می نشست و با پدر درد دل می کرد .

پدر جان مگر تو نگفتی که همیشه مراقب من و سیاوش خواهی بود ،حال تو رفته ایی و سیاوش هم دیگر مرا به جنگل نمی برد انگار که دلش از همه گرفته و با همه قهر است و با هیچ کس حرف نمی زند ،پدر جان نمی توانم ببینم سیاوش که بعد از مادر تنها پشتوانه من است این طور غمگین و دل شکسته شده .

از تو می خواهم برایش دعا کنی تا بتواند دوریت را طاغت بیاورد .از تو می خواهم تا از خدا برایش بخواهی تا توان دوباره ایی به بازوانش بدهد تا بتواند پاسداری همچون تو برای مردم ایل و جنگل باشد پدر جان هر چه باشد تو از همه ی ما به خدانزدیک تری .مدتهاست که چشمانم از دیدن شبنم های سحرگاهی محروم مانده ،خیلی وقت است که دلم برای دیدن درختان جنگل و گل های نرگس دشت یک ذره شده ،خدایا سیاوش را یاری کن .

آن وقت بعد از یک دل سیر با پدر گفتن و اشک ریختن سبک می شد و به خانه بازمی گشت .

روزها و ماه ها گذشتند و دوباره فصل روئیدن گل های گندم فرا رسیده بود. در این مدت سیاوش بر روی پاهایش ایستاده بود و هر روز توان بیشتری را در بازوانش احساس می کرد انگار که درد دل های گندم با پدر جواب داده بود .

ایران بانو نیز در این مدت هر روز درس های فراموش شده سردار را دوباره برای سیاوش باز خوانی می کرد تا مبادا بیماری اش باعث شده باشد که وظیفه و تکلیفش را از یاد برده باشد .

گندم نیز همیشه رفتن سیاوش به جنگل را روز شماری می کرد و امید داشت تا دوباره به همراه او راهی جنگل شود و بتواند به او تکیه کند .

بلاخره روز رفتن سیاوش به جنگل فرارسیده بود او تفنگ پدر را به دوش می اندازد و سحرگاه یکی از روزهای آن ایام  و بعد از خواندن نماز صبح با بدرقه ایران بانو و دیدن خنده های گندم راهی جنگل می شود .

او در مسیر جنگل زیر آسمانی قدم می نهد که خورشید تابانش از پشت ابرها بیرون آمده بود و بر دره ها و کوه ها می تابید .

او در این مسیر آخرین حرف ها و درس های پدر را به خاطر می آورد که به او گفته بود :

اگر شب قبل از رفتن به جنگل نیت کنی که فردا صبح از خواب بیدار شوی تا بتوانی فقط شبنم های زلال روی برگ درختان را ببینی ،مطمئنا بدان که همان شب ، نه بارانی باریده و نه شبنمی وجود دارد که بدرخشد و ممکن است بدون آنکه شبنم ها را ببینی با دستان خالی به خانه باز گردی ، ولی اگر نیت کنی که تکلیف و وظیفه تو دیدن شبنم ها نیست بلکه مراقبت از درختان تکلیف تو خواهد بود و سختی هر روز رفتن به جنگل را به جان دل خریده باشی آن وقت در راهی که تجربه خواهی کرد ناخودآگاه و بدون آنکه متوجه شوی یکدفعه شبنم ها را با چشمانت خواهی دید .یادت باشد که برای دیدن زلالی و زیبایی شبنم ها باید راه سختی را طی کرده باشی و دیدن آنها به وسیله چشمانت به آن راحتی هم که فکر می کنی نخواهد بود .

پس برای دیدن آنها به جنگل برو و مراقب درختان باش ، آن وقت است که از دیدن آنچه خواهی دید لذت خواهی برد.و هرگز فراموش نکن که همیشه تفنگ به دست ، پاسدار جنگل و خنده بر لب های مردم ایل ،مادر و گندم خواهی بود و دغدغه ایی جز انجام تکلیفت به هر اندازه که از خود خواسته ایی و از تو خواسته اند نداشته باشی .نه کمتر و نه بیشتر.

و در آخر به فرزندت بیاموز که او نیز همانند تو باشد ، همان طور که ما همانند پدرانمان بودیم .

((تقدیم به سیاوش که یادگاریست از سید سردار ))....یا علی.