توهم!
گویی نمی خواهد آرام بگیرد، تمام شب را بیدار مانده بود تا به آن ایستگاه برسد، تا بتواند پرواز های آشنا را ببیند و برگردد. یادم می آید روزی سایه ات را نزدیکم حس کردم درست پشت سرم، سر در نیاوردم چرا آنجا نشسته بودی و من چرا پشت به تو بودم ، وقتی تمام خطوطم را زیر نظر داشتی، وقتی در آن دنیا را فقل کردم و همان در لعنتی را باز کردم و کلید را انداختم...گفتم بیزارم و تو بیشتر سهم برده ای، دنیا بود که هی چرخید و من هم با دنیایم هی چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم و غرق شدم "در دنیای موجود کوچکی که فکر می کردم هستی من است" شاید به تو دروغ گفتم تو کمتر از همه سهم بردی، چقدر پشیمانم از آن همه دروغ که تمامش دزدی بود!
بهار می آید شاید گاهی به یادت باشم، بیشتر به آنچه که می نگارم می اندیشم، به آهن ها، پلاستیک ها، کامپیوترم و گاهی به دستانم. خیلی قول داده ام و عمل نکردم احساس می کنم پیر شدم کاش از خودم به تو بیشتر از همه سهم می دادم، هر از گاهی می گویم کاش به جای دنبال این همه پول که می ریزمش به پاها... وقتم را با همان صخره هایی می گذراندم که یک بار تو آنها را دیدی، این را می دانم که از من گذشته ای، این پرپیداست. هنوز گاهی تا صبح در همان پارک قدم می زنم، با تمام نابه سامانی ها خوشحالم که هنوز طعم دودی که تو از آن سخن به میان آوردی را نچیشده ام لااقل این را می دانم که تو هم ازین بابت خوشحالی...
کدام راه بود که تو چه اش را ازمن پرسیدی، راستی فهمیدی؟اگر فهمیده ای به من هم بگو شاید بتوانم باآن تکه های پاره ایوان سفید، پلاستیکم را به شبرنگ تبدیل کنم.
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱ ساعت ۳:۱۲ ق.ظ توسط مدیریت زاگرسی ها
|
آنچه می نویسیم دلیل بر مبرا بودن ما نیست ؛ می نویسیم تا خود نیز اینگونه تعلیم ببینیم و یادمان نرود که این دست نوشته ها پاسخ به سوالات و مجهولات خودمان است