تو بگو..؟ حقیقت چیست ..؟

آهای... کجایی عشق تا مرا دیوانه وار آشفته و پریشان کنی.

 کجایی تا بی اختیار آمدنت را پای کوبی کنم تا که شهر وجودم را با آمدنت گل باران و چراغانی کنم.

سالهاست که فقط از تو شنیده ام ،اما دریغ که فقط شنیده ام .

انگار که عمریست با تو همزادم ،گویی که عاشقانه با تو رفیقم .

چه کوتاه بود حضورت برایم ،و چه بلند و بی نهایت است وجودت در تمام وجودم.

تو را صمیمانه عشق نام خواهم نهاد .

روزها و شب ها می گذرند و تو بیشتر در وجودم ماندگارتر خواهی شد .

آه ...که زندگی با آدمهایش چه زیباست و غمگین.

غمی که شاید بودنش مرا به آرامی نوازش می کند.

می گویند آدم ها وقتی تنها میشن  اون وقته که تازه می فهمند ،ذات و وجودشان از چه لبریز و پر گشته و آنجاست که میدانند در حقیقت چه هستند و که خواهند بود.

به آینه می نگرم ،تا دریابم ذات زشت و زیبای تنهایی هایم را .

هر آنچه را که می خواهم بدانم و ببینم آینه به من خواهد گفت .

این رخسارزرد من است که در آینه پیداست ،نمی دانم این چه ایامی ست که رنگ از رخسارم پریده و کسی و چیزی مرا رنگ نیست .

سفر کردم تا شاید از یاد برم تو را ...اما انگار که توهم بودنت ،هر روز در من بیشتر ریشه می دواند .

نمی دانم چرا زبانم می ترسد و نمی خواهد آنچه را که باید به زبان آرد ،به زبان نمی آورد ؟

چرا عقل با صلاحش (منطق ) همیشه راه عشق را سد می کند و با خرد اندکش همیشه راه را بر او می بندد .

مگر جز تو هم ،کسی می تواند برایم همانند تو باشد .که این چنین عقل....

حال تو بگو..؟ چرا باید منطقی باشم ؟

ای کاش می شد زبانت همچون زبانم نمی ترسید و آنچه را که باید بگوید می گفت.

ناگفته ها کی باید گفته شوند تو بگو!؟

میدانم که می دانی ناگفته ها چه وقت باید گفته شوند، آیا دیگر وقتش نرسیده که بگویی ؟پس چرا نمی گویی ،چرا نمی گویی،چرا نمی گویی ؟؟؟

من میگویم در میان ازدحامتان ،هر چند اگر برایتان رسوایم .

اما تو چرا اصلا نمی گویی ؟نمی خندی ؟

شاید هم دیدن رسوایی من برایت لذت بخش است ،که این چنین باز هم نمی گویی.

بر روی صندلی چوبی اتاقم تکیه زده ام ،خود ومردمی را از پشت پنجره ایی می بینم که در گفتن از عشق ناتوانند و نمی توانند بگویند و انگاه عاجزانه شیک پوش مطلق ، مصلحت های منطق شده اند .

اگر شیک پوشی پس عاجزانه چرا ؟

از تو می پرسم که در میان این ازدحام شیک پوش منطقی ...آیا تنهایی ؟

تو در میان این شلوغی و ازدحام چه می خواهی ؟ چه می دانی ؟ و چه خواهی بود؟و آنگاه که با خود تنهای تنهایی چه ؟

تو در میان همه ،به دنبال چه می گردی ؟گویا که از خود گریزانی و می ترسی !

می ترسی اگر تنها شوی دستت برای خودت رو شود و چهره حقیقی خود را ببینی.

بخوای یا نخوای روزی تنها خواهی شد آنوقت است که تنهایی نقاب به ظاهر زیبایش را از چهره سوخته ات بر خواهد داشت و این بار در میان جمعیت و شلوغی شهر به وقت شبا هنگام باز هم تنهایی .

روزی خواهد رسید که دیگر از چهره های سوخته یکدیگر نمی گریزیم و آنوقت است که منه من ...من باشد و تو هم... تو باشی .

آنجاست که ناگفته ها می گویند ،بی آنکه پیر خردمند راه جوانی عشق را با نیزه حسادت  سد کند.

عقل چون نمی تواند همانند عشق بی پروا و جوان باشد و چون بیچاره برایش این گونه خواسته اند همیشه بر جوانی عشق حسادت ورزیده.

تو بگو چند قرن است که این نادان شیک پوش و به خیال خود با سواد، در دانشگاه ها و مدارس تجربه آموخته و امروز با سخنوری هایش همانند فلج ها ،این جوان بی پروا را نه از روی دوستی و رفاقت بلکه از روی حسادت ، مشغول چرخ های ویلچر خود کرده است .

بگوکه چند قرن است  که او را فریب داده و خواهد داد.؟

ای کاش می شد به عشق  فهماند که عقل تو را با قیافه عجوزانه و ترحم بارش شیفته خود ساخته و این چنین همانند نوکران خانه به دوش جلیقه مستخدمی را به تنت کرده و هر جا که می خواهد تو را با خود خواهد برد.

حال تو بگو آیا عقلت زمین گیر و ویلچر نشین شده است یا عشق ؟و کدام یک نوکر خانه زاد دیگری ؟

شاید در تو نیز ،یک کدامشان همیشه دیگری را فریفته !!

عشق ،لبریز از شادی ست ،لبریز از محبت است ،اهل دروغ و نارو زدن نیست ،ساده است و دل رحم و مهربان .هر جا که باشد به همه خدمت می کند آن هم بی چشم داشت .

اما این عقل بی مروت و بی انصاف همیشه برای انجام کارهایش به خود مغرورانه بالیده و دستمزد کارش را همیشه اول از همه گرفته و برای خدشه دار نشدن غرورش همیشه از عشق سو استفاده کرده است . و بی رحمانه برای  پیش مرگ شدن،  اول از همه این ساده را به میدان های جنگ فرستاده است .

تو بگو ای سخنور امروز ،آیا تا به امروز،با خود بی پروا و شاد بوده ایی و راستگوو صادق؟ آیا تا به حال از خود پرسیده ایی که از خود چه می خواهی ...؟ که این چنین امروز با حسرت شیک پوش شده ایی و آنگاه به دنبال خود می گردی ؟

بهتر است با پاهای افلیجت بی خود سعی نکنی که بی پروا ،دویدن آغاز کنی .

بهتر آن نیست که تو از خود حسودت بگویی و من هم از خود من .

من جاودانه با تو هم که شده ، جوان خواهم ماند و تو همچنان قرن های قرن ،این چنین مغرورانه بر روی درخت دانشت همانند جغدان پیر با چشم های درشتت ،در حسرت داشتن اکسیر جوانی خواهی ماند .

و من شاید سادگی را از یاد برم و همانند تو سنگ دلی باشم امروز.تا برایت آنی باشم که تو می خواهی نه خود من.!!

تا به خود مغرور باشم و مفتخر... که من نیزعاقلی هستم عاشق .اما افسوس....

 

فکر کنید چرا نمی خواهیم  با حقیقت های زندگی هامون روبرو بشیم .

چون فقط دوست نداریم حقیقت رو بدانیم ،دوست داریم همیشه ما رو گول بزنند .

اینه اون حقیقتی که می خواهیم بدانیم ، که چرا با وجود اینکه عاقلیم ، ولی باز هم همیشه فریب خورده ایم.

آیا عقل و یا عشق همونه که  سال هاست ازشون شنیدیم، که امروز این چنین خسمانه و کینه توزانه آنها را به جان هم انداختیم ،یا حقیقت چیزی دیگری ست .؟

دانستن حقیقت همیشه به قیمت جان انسانها تمام شده اما آیا حاضری جانت را فدا کنی ؟

یا می خواهی که باز هم فریبت دهند تا به خود افتخار کنی که فقط زند ه ایی و عاقل ؟

از تو می پرسم ،ای که همه چیز می دانی جز حقیقت ،حقیقت چیست ..؟تو بگو..؟

 

خداوندا غرورم را بشکن تا به خود ببالم که من بنده ات خواهم بود وفقط وفقط تو پروردگارم.

 

حقیقت هر کس در نا گفته هایش نهفته شده ودر تنهایی هایش پنهان .

پس هر چه سریعتر تنها شو هر چه زودتر به آینه بنگر و با حقایق خود روبرو شو هر چند اگر حقیقت وجودت برایت وحشتناک و ترسناک و زشت است .هرگز به زمان اجازه نده تو را با حقیقت های زندگی ات آشنا کند بلکه قبل از آن خود به استقبال حقیقت ها و واقعیات زندگی ات برو و به کسی اجازه نده تو را فریب دهد . کافی ست خودت باشی.

حال آیا حقیقت عشق اینه که در دخمه ها و ویرانه ها این چنین فقیرانه به دنبالش می گردیم .

یا اینکه برای عاشق شدنمان همانند دزدان زبردست ،پنهانی عاشق می شویم که مبادا حسودان روزگار برای عشق ما کمین کرده باشند و بخواهند دستان عشق ما را از ما جدا کنند .

می دانم چرا آنان حسادت می ورزند ،چون نمی توانند همانند تو عاشق باشند و همیشه عشق را در ویرانه ها تجربه کرده اند و به آزادی عشق تو حسادت ورزیده اند .

اما نمی دانم آیا باید به تو حق داد که همانند دزدان ماهر، عشق بورزی وهمانند حسودان باشی و آنگاه عشقت را در دخمه ها و ویرانه ها دریابی و برای آنکه با او بمانی  فقط با او ویرانه نشین شده باشی یا نه....!

 

حقیقت من و تو هم همین شده که باید حرف هامون رو توی وبلاگ ها و نوشته هامون پیدا کرد.

 به نظرتون این وبلاگ شبیه همون دخمه نیست .افسوس که توی این چنین وبلاگ هایی حرف برای گفتن زیاده ولی وقتی آدمها از این محیط مجازی بیرون می آیند و دست از توهماتشون بر می دارند و به هم می رسند چیزی برای گفتن به هم دیگه ندارند و مثل غریبه ها دوباره پشت نقاب های تنهایی هاشون خودشون رو پنهان می کنند .

نمی دانم حقیقت تو چیست آیا آنی ست که فقط می خوانم ؟

یا آنی خواهد بود که هر روز می بینم ؟

آه.... طرقه که چقدر از تو دورم.

تا کی باید با این وبلاگ ها و نوشته ها خودمون رو فریب بدیم. این طوری فقط برای روزهای کوتاهی می تونیم خودمون رو دل خوش کنیم ولی خیلی زود از اون چیزی که هستیم خسته میشیم .

مگه میشه کسی از حرف های خودش هم خسته شده باشه .ببینم تو خسته نشدی از چیزهایی که تا به امروز گفتی و شنیدی؟

ولی این رو بدونید که عشق هرگز خسته نخواهد شد پس باید رفت و آزادانه به دنبالش گشت .

اگه از اون چیزی که هستی خسته شدی بدون داری به عشق نزدیک میشی .امیدوارم همیشه و هر چه زودتر با واقعیت ها و حقیقت های زندگیتان روبرو بشید، حداقلش اینجوری می دونید از خودتون چی می خواید و می دونید کی هستید و شما هم برای من دعا کنید تا بتونم با  توهماتی که منو از واقعیات و حقیقت های زندگیم دور میکنه بجنگم .

موفق باشید .یا علی.