پروانگی ...

خودم را کجا گم کردم
کجای این قصه ؟
و تو از کجا پیدا شدی ؟
کجای این تکرار بی وقفه ؟!
کدام لحظه بود که خواستم تمامت از آن من شود؟
و چرا قانع بودن را به فراموشی سپردم !
تو را کجا گم کردم، درست همان دم که باید باشی؟
این گم شدگی را حتی جوهر این قلم نیز فریاد می زند !
شبیه به یک ماهی دور از دریا شدم
و فقط تشنگی را فریاد می زنم ... بی آنکه برسم !
ابتدای شــ ـــکســــــتن !
می تــــــــرسم ...
از این بن بست ها ...
از این حس های تکراری ...
از روشن نبودن انتهای این راه ...
اما گریزگاهی نیست ...
قدم، قدم ... دور می شوم، نزدیکم !
خواب دیدم ...
یک خواب بی تعبیر ...
اما توان برخاستنم نیست ...
بریدن را نیاموختم !
و حتی رد شدن از حس ام را ...
از بد بدتر اگر هست، همین است !
غرورم را ببخش ...
عبور می کنم آخر ...
این حس مبهم را گریزگاهی باید !
-----
پی نوشت :
1. این روزها آسمان زیاد سرفه می کند !
2. جـلـوه ی عـشـق را... چـه زیـبـا ساخته اند ... هـمـچـون پـروانـگـی...
3. بعد از مدت ها اومدم ! و البته خوشحالم از این بابت ... :)
آنچه می نویسیم دلیل بر مبرا بودن ما نیست ؛ می نویسیم تا خود نیز اینگونه تعلیم ببینیم و یادمان نرود که این دست نوشته ها پاسخ به سوالات و مجهولات خودمان است