یخ آب می شود در روح من ،در اندیشه هایم ،بهار حضور توست ،بودن توست.

کسی می گوید آری ،به تولد من ،به زندگی ام ،به بودنم ،زخمم ؛ناتوانی ام ،مرگم.

کسی می گوید آری ،به من ،به تو .واز انتظار طولانی شنیدن پاسخ من ،شنیدن پاسخ تو خسته نمی شود.

پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم و گرنه می شکنیم بال های دوستیمان را .

با در افکندن خود به دره ،شاید سرانجام به شناسایی خود توفیق یابم.

زیر پایم زمین از سم ضربه اسبان می لرزد ؛ چهار نعل میگذرند اسبان ، وحشی ،گسیخته افسار ،وحشت زده به پیش می گریزند ،در یال هاشان گره می خورد آرزوهایم ،دوشادوششان می گریزد خواستهایم.

هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی خطه.

در افق نقطه های سیاه کوچکی می رقصند ،و زمینی که بر آن ایستاده ام دیگر باره آرام یافته است.

پنداری رویایی بود و نه.......

رویای آزادی یا احساس حبس و بند .

در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن ،همدلی صادقانه ، وفاداری ریشه دار ،اعتماد کن .

از تنهایی مگریز ،به تنهایی مگریز ،گه گاه آن را بجوی و تحمل کن .

و به آرامش خاطر مجالی ده .

یکدیگر را می آزاریم بی آنکه بخواهیم .

شاید بهتر آن باشد که دست در دست یکدیگر دهیم بی هیچ سخنی .

دستی که گشاده است ،می برد ،می آورد ،رهنمونت می شود ،به خانه ایی که نور دلچسبش گرمی بخش است.

از کسی نمی پرسند چه هنگام میتواند خدا نگهدار بگوید .

از عادات انسانی اش نمی پرسند ،از خویشتنش نمی پرسند ، زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی در آید ،تا باید بپذیرد بداع را ،درد مرگ را ،فرو ریختن را ، تا دیگر بار بتواند که برخیزد.برخیز.

شاملو.............